ارطمیسیا
[اَ طِ] (لاتینی، اِ)(1) درمنه. رجوع به درمنه شود.
(1) - Artemisia.
ارطولوقس
[ ] (اِخ) او راست: کتاب الطلوع و الغروب. نصیرالدین طوسی آنرا از اصلاح ثابت بن قره بتحریر آورده است و آن دو مقاله و 36 شکل است. (کشف الظنون).
ارطوناس
[] (اِ) بیونانی طین قیمولیاست. (تحفهء حکیم مؤمن). ارتوناس. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به ارتوناس شود.
ارطوی
[اَ طَ وی ی] (ع ص) شتری که پیوسته أرطاه خورد.
ارطه
[اَ طَ] (اِخ) قلعه ای است به اندلس. (منتهی الارب). دژی است در اندلس. (آنندراج). ارطه اللیث، حصنی است از اعمال ریه به اندلس. (معجم البلدان).
ارطی
[اَ طا / اَ] (ع اِ) بلغت رومی درخت وزک را گویند که پده است و بعربی غرب خوانند. (برهان قاطع). درختی است که شکوفهء آن مانند شکوفهء بید و برگش پهن است و برِ آن تلخ و مانند عناب و تر و تازهء آنرا شتر میخورد. بیخهایش سرخ است....
ارطی
[اُ] (معرب، اِ)(1) شریان بزرگ که از دل برآمده است و دو شاخ از وی برخاسته است، یک شاخ که بزرگتر است گرد دل اندرگشته است و اندر وی پراکنده شده و شاخ دیگر سوی تجویف راست دل آمده و اندر وی پراکنده شده است و باقی به دو بخش...
ارطیاء
[ ] (اِ) بیونانی عنقود است. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به ارطیسا شود. || ارطی. بیونانی درخت غربست. (فهرست مخزن الادویه).
ارطیات
[اَ طَ] (ع اِ) جِ اَرطاه.
ارطیسا
[] (اِ) بیونانی عنقود است. (فهرست مخزن الادویه).
ارطیمیا
[اَ] (معرب، اِ) رجوع به ارطاماسیا شود.
ارطیون
[اَ طَ] (ص) زیرک و دانا. عاقل. (برهان) (شعوری) (سروری) (آنندراج). (؟).
ارطیون
[اَ طَ] (اِخ) حکیمی است رومی و او اعلم و افضل از همهء حکمای روم بوده است. (برهان قاطع) (سروری) (مؤید الفضلاء) (اداه الفضلاء) (شعوری) (آنندراج). (؟) رجوع به ارطیون در ذیل شود.
ارطیون
[اَ طَ] (اِخ) از قبل قیصر حاکم غزه و از احبار دین نصاری بود. در زمان عمر، عمروعاص بدستور خلیفه و استصواب ابوعبیده به سر ارطیون لشکر کشید و بین الجانبین قتال شدید بوقوع پیوست. ارطیون بجانب بیت المقدس گریخت. به اتفاق مورخین عمروعاص بعد از آنکه ارطیون را بجانب...
ارعاء
[اَ] (ع اِ) جِ رِعی. علف ها. گیاه ها.
ارعاء
[اِ] (ع مص) رویانیدن گیاه. (تاج المصادر بیهقی). چرانیدن ستور را: ارعی الله الماشیه؛ یعنی برویاند خدای علف را تا بچرد آنرا ستور. (منتهی الارب). || ارعاء مکان؛ چراگاه کردن جایی را. || گوش بکسی داشتن. (منتهی الارب). گوش فاداشتن. (زوزنی). گوش فراداشتن. (تاج المصادر بیهقی). گوش دادن سخن کسی...
ارعاب
[اِ] (ع مص) ترساندن. ترسانیدن. اِرهاب. اِفزاع. تخویف: اَرْعَبَهُ؛ خَوَّفَه و اَفْزَعَه. (معجم الوسیط).
ارعاج
[اِ] (ع مص) بی آرام و مضطرب کردن کسی را. بی آرام و مضطرب گردانیدن. (منتهی الارب): منوچهر [ ابن قابوس ] را بر محاربت و ارعاج او [ قابوس بن وشمگیر ] از آن نواحی تکلیف کردند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 371). || توانگر شدن. (منتهی الارب). || پی...
ارعاد
[اِ] (ع مص) ترسانیدن. (منتهی الارب). تهدید کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || وعدهء بد کردن. (منتهی الارب). || لرزانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || رسیدن کسی را رعد و برق. (منتهی الارب). || غریدن. بارعد شدن آسمان. (تاج المصادر بیهقی). || لرزه گرفتن کسی را. (منتهی الارب). || ریزان...
ارعاس
[اِ] (ع مص) لرزانیدن. (تاج المصادر بیهقی). لرزاندن. (منتهی الارب). ارعاش.
