ارضین
[اَ رَ] (ع اِ) جِ اَرض (در حالت نصب و جرّ).
- ارضین سبع؛ هفت طبقهء زمین.
ارضیه
[اَ ضی یَ] (ع ص نسبی) تأنیث ارضی.
ارط
[اَ رِ] (ع اِ) رنگی است مانند رنگ اَرطی.
ارط
[اَ] (ع مص) بیرون آوردن زمین درخت ارطی را. (آنندراج) (شمس اللغات) (کنزاللغات). || دباغت دادن پوست. (آنندراج) دباغت کردن پوست. (شمس اللغات). دباغت کردن بپوست درخت ارطی. (کنزاللغات). || شتر را ارطی خوردن دادن. (شمس اللغات) (آنندراج). شتر را ارطی بخورد دادن. (کنزاللغات).
ارطاء
[اِ] (ع مص) اَرطی برآوردن زمین. || بالغ شدن و بزنی رسیدن دختر. (منتهی الارب).
ارطاب
[اَ] (ع اِ) جِ رُطَب، به معنی خرمای تازه و تر.
ارطاب
[اِ] (ع مص) بسیارگیاه شدن زمین. (تاج المصادر بیهقی). || ارطاب بسر؛ رسیدن غورهء خرما. (منتهی الارب). پخته شدن خرما. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || اِرطاب قوم؛ نزدیک شدن پختگی خرماهاشان. قریب رسیدن شدن خرمابنان آنها. (منتهی الارب). || ارطاب نخل؛ نزدیک رسیدن شدن بار آن. رطب شدن آنچه بر...
ارطاس
[اِ] (ع مص) ارطاس حجاره؛ موافق شدن و هموار نشستن بعض سنگریزه ها بر بعض دیگر. بعضی سنگریزه بر بعضی موافق شدن. هموار نشستن. (منتهی الارب).
ارطاط
[اِ] (ع مص) گول گردیدن. (منتهی الارب): اَرِطّی فانَّ خیرک فی الرطیط؛ یعنی احمق باش که خیر تو در حماقت است. در حق شخصی گویند که در حماقت بخت مند و باروزی بود و در وقت تعاقل محروم و بی نصیب. (منتهی الارب). || از جای خویش حرکت نکردن و...
ارطال
[اَ] (ع اِ) جِ رطل. (دهّار).
ارطال
[اِ] (ع مص) فروهشته شدن هر دو گوش. || پسر سست و نرم اعضا زادن. (منتهی الارب).
ارطام
[اِ] (ع مص) خاموش شدن. ساکت ماندن. (منتهی الارب). خاموش گردیدن. || بازداشته شدن شتر. (منتهی الارب).
ارطاماسیا
[اَ] (معرب، اِ)(1) امبروسیا(2). ارطاناسیا. (تذکرهء ضریر انطاکی). بوی مادران. بویمدران. شویلا. برنجاسف. شواصرا. مسک الجن(3). ارطیمیا. ارطمیسا گویند و آن اطمیساست و بلنجاسف و برنجاسف گویند. (اختیارات بدیعی). بیونانی برنجاسف است. (تحفهء حکیم مؤمن).
(1) - Artamisia.
(2) - Armoise.
(3) - Chinopodium Botryo.
ارطامس
[اَ مِ] (اِخ) ارتمیس. یکی از پادشاهان یونان که صورت وی بر طین مختوم و خاتم الملک و خواتیم الملک نقش شده بود. رجوع ببرهان قاطع ذیل گل مختوم شود. || ارتمیز(1). نام ملکهء هالیکارناس است که در حملهء خشیارشا بیونان بر ضد یونانیان شرکت و در سالامین حرب کرد...
ارطامسیا
[اَ] (معرب، اِ) رجوع به ارطاماسیا شود.
ارطامن
[ ] (اِخ) قفطی در ذکر کتب ارسطو گوید: کتاب جمع فیه رجل یسمی ارطامن رسائل لارسطوطالیس فی ثمانیه اجزاء. (تاریخ الحکماء چ لیبسک ص 47).
ارطامیدورس
[اَ] (اِخ)(1) از فلاسفهء طبیعیین. او راست: کتاب تعبیرالرؤیا که حنین بن اسحاق آنرا ترجمه کرده است و آن در پنج مقاله است. (الفهرست ابن الندیم). || در بعض لغت نامه ها گفته اند نام پیغمبری بوده است و بر اساسی نیست.
.(فلوگل) .
(1) - Artemidorus
ارطامیس
[اَ] (اِخ)(1) ربه النوع معروف یونانیان و رومیان و یکی از جملهء دوازده رب النوع است و اگرچه این ارطامیس زیبا ساده و صیاد یونانیان بود، ولی به عشتاروت ربه النوع سریانیان شباهت داشت و چنان مینماید که او را با رسوم ناپاک و اسرار سحریه پرستش میکردند. (اعمال رسولان...
ارطاناسیا
[اَ] (معرب، اِ)(1) بیونانی برنجاسف است. (تذکرهء ضریر انطاکی). رجوع به ارطاماسیا و ارطمیاس و ارطمیسا شود.
(1) - Artanisia.
ارطاوی
[اَ وی ی] (ع ص نسبی) شتری که پیوسته ارطاه خورد.
