ارض الغور
[اَ ضُلْ] (اِخ) اردن: حدق هو الباذنجان... هو اسم عربی معروف بالقدس و ما والاها لنوع من الباذنجان برّی ینبت عندهم بریحا و ارض الغور(1) جمیعه. (ابن البیطار جزء ثانی ص 14 س 109).
(1) - Jourdain (vallee du...) . (لکلرک ترجمهء ابن البیطار ج1 ص424 س5)
ارض الکبیره
[اَ ضُلْ کَ رَ] (اِخ) ممالک شارلمانی(1) و گاهی از آن فرانسه را اراده کنند و گاه اروپا را از آن سوی جبال پیرنه، یعنی اروپا بدون اسپانیا. (نفح الطیب ج 1 ص 64 س 21): و بالارض الکبیره شرقی الاندلس و شماله سبع بحیرات. (نخبه الدهر دمشقی ص 125)....
ارض المصطکی
[اَ ضُلْ مَ طَ کا] (اِخ)جزیرهء کیو(1) از جزایر یونان. (نخبه الدهر دمشقی ص 139، 143، 228 و LXXVI).
).نخبه الدهر دمشقی ص
(1) - Chios. (XVI
ارض المقدس
[اَ ضُلْ مَ دِ] (اِخ)(1)ارض المقدسه: و عرض له أن سافر الی ارض المقدس و صام به صوماً واحداً... (تاریخ الحکماء قفطی ص 150).
(1) - La Terre Sainte. ).نخبه الدهر دمشقی ص (XVI
ارض المقدسه
[اَ ضُلْ مُ قَدْ دَ سَ] (اِخ)ارض موعود. فلسطین. قری المبارکه: البیت المقدس و اسمها بالعبرانی اورشلیم یعنی دارالسلام و مدینه سلم و ارضها الارض المقدسه المبارک حولها. (نخبه الدهر دمشقی ص 201). ساعیر و هی بشام من الارض المقدسه. (نخبه الدهر ص 259).
ارض حسان
[اَ ضُ حَسْ سا] (اِخ) دهی است نزدیک مکه و آن را حسان نیز گویند.
ارض روم
[اَ ضُ] (اِخ)(1) قالی قلا. ارزروم. ارزن الروم. ارزنه الروم. ولایتی است در ترکیه (عثمانیه) در آسیا شامل قسم اعظم ارمنستان ترکیه. حد شمالی آن بایزید و طرابزون و حد شرقی مستملکات روسیه و شهرهای ایران و حد جنوبی کردستان و بتلیس و دیار بکر و حد غربی سیواس و...
ارضرومی
[] (اِخ) محمد بن مصطفی. او راست: شرح رسالهء قیاسیه تألیف موسی کلیم پهلوانی. رجوع به موسی کلیم... و معجم المطبوعات شود.
ارض عاتکه
[اَ ضُ تِ کَ] (اِخ) سرزمینی است در خارج باب الجابیهء دمشق. منسوب به عاتکه بنت یزیدبن معاویه بن ابی سفیان بن حرب، مکناه به ام البنین و او زوجهء عبدالملک بود و عاتکه را در این زمین قصری بود و عبدالملک بن مروان بدانجا درگذشت. (معجم البلدان).
ارض موعود
[اَ ضِ مَ] (اِخ) ارض مقدسه. فلسطین. کنعان.
ارض نو
[اَ ضِ نَ] (اِخ) موضعی است در مشرق تربت حیدریه.
ارض نوح
[اَ ضُ] (اِخ) یکی از قرای بحرین است. (مراصدالاطلاع). || دهی است به یمن. (منتهی الارب).
ارضون
[اَ رَ] (ع اِ) جِ اَرض (در حالت رفع).
ارضه
[اَ رَ ضَ] (ع اِ) موریانه. (منتهی الارب). خوره. خره. ریونجه. دیوچه. (منتهی الارب) (مجمل اللغه). دیوک. تافشک. گهن. زنو. رونجو. اورنگ. لبنگ. چوبخوار. چوبخوارک. چوبخواره. (ذخیرهء خوارزمشاهی). رشمیز. کرمها باشند بصورت مور که چوب را میخورند و بهندی دیمک گویند. (غیاث از کنز). کرمک چوبخوار که آن را دیوچه...
ارضه
[اِ رَ ضَ] (ع اِ) گیاه بسیار. گیاه فراوان.
ارضه
[اُ ضَ] (ع اِ) گیاه بسیار. اِرَضه.
ارضی
[اَ] (ص نسبی)(1) منسوب به ارض. زمینی. خاکی. بری.
- آفات ارضی؛ مقابل سماوی.
- شکل ارضی؛ مکعب.
(1) - Terreux, euse. Terrestre.
ارضی
[اَ ضا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رِضی و رضوان. خشنودتر. راضی تر. || مرضی تر.
ارضیاء
[اَ] (ع ص، اِ) جِ رَضیّ.
ارضیط
[اَ] (اِخ) یاقوت گوید بدین صورت این نام را بخط اندلسیین یافتم ولی در حرف ضاد تردید دارم زیرا حرف ضاد در لغت غیرعرب نیست. و آن از قراء مالقه است و ابوالحسن سلیمان بن محمد بن الطراوه السبائی النحوی المالقی الارضیطی شیخ اندلسیین بزمان خویش آنجا متولد شده. (معجم...
