اذناالقلب
[اُ ذُ نَلْ قَ] (ع اِ مرکب)(1) دو گوش دل. (مهذب الاسماء). دو گوشت پاره است بالای دل. هما زائدتان عصبیتان علی فوهتی مدخل الدم والنسیم کالاذنین یسترخیان عند حرکه الانقباض و یتواتران عندالانبساط. (بحر الجواهر). و رجوع به گوش شود.
(1) - Les auricules.
اذناب
[اِ] (ع مص) گناه کردن. (تاج المصادر بیهقی).
اذناب
[اَ] (ع اِ) جِ ذَنَب. دُمها. دنبالها. || اذناب ناس؛ مردم کم پایه. مردمان حقیر. اسافل ناس. عوام الناس. ذنبات. اتباع. سَفَلهء مردم. مقابل نواصی قوم: امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی... تا... بمدینه السلام رویم و غضاضتی که جاه خلافت را میباشد از گروهی اذناب... دور کنیم. (تاریخ بیهقی). این خداوند...
اذناب الخیل
[اَ بُلْ خَ] (ع اِ مرکب)(1)گیاهی است داروئی. لحیه التیس. ذنب الخیل. شِنگ. الاله شنگ. ریش بز. اسپلنج. مارنه. و رجوع به ذنب الخیل و لحیه التیس شود.
(1) - Salsifis.
اذناب الدماغ
[اَ بُدْ دِ] (ع اِ مرکب)(1)دنبالهای مغز. دو ستون سفید بزرگ از دو زاویهء قدامی حدبهء حلقوی خارج میشود که اول استوانی و بهم نزدیک و بعد مسطح و از یکدیگر دور شده بقدام و فوق و وحشی رفته موسوم بدنبالهای مغزند و در آنها دیده میشود:
1 - سطح تحتانی...
اذنات
[اَ ذَ] (اِخ) نام کوههائی در حمای فید و مسافت مجموع آن بیست میل است.
اذنان
[اُ ذُ / اُ] (ع اِ) تثنیهء اُذُن. دو گوش. (مهذب الاسماء).
اذنان
[اُ] (اِخ) نامی از نامهای مردان عرب است و از جمله نام پدر سلیمان محدث.
اذن الارنب
[اُ ذُ نُلْ اَ نَ] (ع اِ مرکب)(1)خرگوشک. لصف. (منتهی الارب). لصیقی. آذان الغزال. آذان الشاه. آذان الارنب. رجوع به آذان الارنب شود.
(1) - Cynoglossum.
اذن الحمار
[اُ ذُ نُلْ حِ] (ع اِ مرکب)(1)گیاهی است. (منتهی الارب). گیاهی است بیخ آن چون گزری بزرگ و شیرین و آن را خورند. گیاهی با برگی به پهنای وجبی و ریشهء آن چون گزری کلان مأکول و شیرین. (قاموس). آذان الحمار.
.(دزی)
(1) - Consoude.
اذن الدب
[اُ ذُ نُدْ دُب ب] (ع اِ مرکب)(1)دم کرده و جوشاندهء مشتی از آن بهترین مدر بول است و شویندهء گرده ها و خوردن جوشانده و دم کردهء آن برای رفع بادها که بر روی و پشت پای و شکم و جز آن پدید آید نهایت سودمند بود. و ابن...
اذن الدلو
[اُ ذُ نُدْ دَلْوْ] (ع اِ مرکب) گوشهء دلو. (مهذب الاسماء). دستهء دلو.
اذن الشاه
[اُ ذُ نُشْ شا] (ع اِ مرکب)آذان الارنب. آذان الشاه. رجوع به اذن الارنب و آذان الارنب و آذان الشاه شود.
اذن الفار
[اُ ذُ نُلْ] (ع اِ مرکب)(1) آذان الفار. گوش موش.
-اذن الفار بستانی(2).؛ رجوع به آذان الفار شود.
(1) - Parietaria. Parietaire.
(2) - Parietaire de crete. و لکلرک مترجم مفردات ابن بیطار معنی آنرا Verbascumآورده است. و بعضی اقسام این گیاه را به Draveو Draba و قسمی را هم به Parietaria officinalis...
اذن القاضی
[اُ ذُ نُلْ] (ع اِ مرکب)(1)اذن القسیس. و بعضی گفته اند که آن نوعی از همیشک جوان(2) باشد. رجوع به آذان القاضی و آذان القسیس شود.
(1) - Cotyledon.
(2) - Sempervivum.
اذن القسیس
[اُ ذُ نُلْ قِسْ سی] (ع اِ مرکب) اذن القاضی. رجوع به آذان القسیس و آذان القاضی شود.
اذنبه
[اَ نِ بَ] (ع اِ) جِ ذَنوب.
اذنف نشاء
[ ] (اِخ) نف نسا. نام زن حام بن نوح. (عقدالفرید چ محمد سعید العریان جزء هفتم ص 271).
اذنک
[اُ ذُ نَ] (اِ مرکب) گوشی. قیف و طرجهاره گونه ای که در گوش گران گذارند سهولت شنیدن را.
اذنه
[اَ ذَ نَ] (ع اِ) برگدانه. (منتهی الارب). وَرَقُالحَب. || بچگان شتران و گوسفندان. || طعام لااَذَنَهَ لها؛ طعامی که رغبت بدان نباشد. || گیاه خشک. ج، اُذَن.
