اذکر
[اَ کَ] (ع ن تف) تیزتر. احد. تندتر. اشد. || کارگزارتر. کاربرتر. رسا. شهم ماضی در امور. (منتهی الارب).
اذکوتکین
[] (اِخ) نام حاکمی جائر(1).
(1) - صورت و معنی فوق در یکی از یادداشتهای ما بود لکن فع مأخذ و شرح آن را جائی نیافتیم.
اذکی
[اَ کا] (ع ن تف) نعت تفضیلی از ذکو. زیرک تر. (وطواط) (غیاث اللغات). تیزخاطرتر: هو ارشح فؤاداً؛ ای اذکی. (منتهی الارب). || طیب اذکی؛ بوی خوش تیز و قوی بوی. (منتهی الارب): و کلما کان لونه اشبع و طعمه اظهر و رائحته اذکی فهو اقوی فی بابه. (کتاب دوم...
اذکیاء
[اَ] (ع ص، اِ) جِ ذکیّ. زیرکان. مردان تیزخاطر. (آنندراج). || پاکان.
اذل
[اَ ذَل ل] (ع ن تف) نعت تفضیلی از ذلّت. ذلیل تر. (غیاث اللغات). خوارتر : ندانستند [ کدخدایان غازی اریارق ] که چون خداوندان ایشان برافتادند اذلّ من النعل و اخسّ من التراب باشند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 219). سرجملهء حیوانات شیر است و کمترین و اذلّ جانوران...
اذلاء
[اَ ذِلْ لا] (ع ص، اِ) جِ ذَلیل. خواران.
اذلاق
[اِ] (ع مص) تیز کردن، چنانکه کارد را. || بی آرام کردن کسی را. (منتهی الارب). جنبانیدن. (تاج المصادر بیهقی). || سست کردن، چنانکه روزه کسی را: اذلاق صوم. || اذلاق طائر؛ فضله افکندن پرندگان. سرگین انداختن مرغ. (منتهی الارب). || اذلاق سراج؛ روشن کردن چراغ را. || اذلاق ضبّ؛...
اذلال
[اِ] (ع مص) خوار پنداشتن کسی را. (منتهی الارب). خوار شمردن. خوار گرفتن کسی را. || خوار داشتن. (منتهی الارب). خوار کردن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث) (مؤید الفضلاء). تذلیل. ذلیل کردن. اقماع. (تاج المصادر بیهقی): ابوعلی را باکرام و احترام تمام بجرجانیه بردند و خوارزمشاه را در لباس اذلال و...
اذلال
[اَ] (ع اِ) جِ ذِلّ. مجاری. مسالک. طُرق: اصدر امیرالمؤمنین کتابه هذا و قد استقامت له الامور و جری علی اذلاله التدبیر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 301). امورالله جاریه اذلالها و علی اذلالها؛ ای مجاریها. (منتهی الارب). || احوال. || عادات.
- اذلال الناس؛ مردم کم پایه. (منتهی الارب). اراذل...
اذلعباب
[اِ لِ] (ع مص) نیک بشتاب رفتن. || نوعی از رفتار شتر.
اذلعفاف
[اِ لِ] (ع مص) رجوع به اذلغفاف شود.
اذلعی
[اَ لَ عی ی] (ع ص) نرهء بزرگ. نرهء دراز و سطبر.
اذلغ
[اَ لَ] (ع اِ) نره. ایر. || (ص) سطبرلب. اذلغی. مِذلغ.
اذلغ
[اَ لَ] (ع اِ) از اعلام مردان عربست.
اذلغفاف
[اِ لِ] (ع مص) دزدیده آمدن تا چیزی بدزدد. اذلغف الرجل؛ اذا جاء مستتراً لیسرق شیئاً. نقله اللیث و رواهُ غیره بالدال المهمله و بالذال المعجمه اصحّ، هکذا اورده صاحب اللسان و اهمله الصاغانی والجوهری و غیرهما. (تاج العروس).
اذلغی
[اَ لَ غی ی] (ع اِ) کانه نسبه الی بنی اذلغ و هم قوم من بنی عامر یوصفون بالنکاح. (منتهی الارب). نره. اذلغ. مذلغ. || (ص) بسیارنکاح. || شدید. (منتهی الارب). || سطبرلب. اَذلَغ.
اذلف
[اَ لَ] (ع ص) مرد خُردبینی که تیغ آن راست باشد یا خردبینی یا باریک بینی یا اندک سطبربینی با راستی طرف آن. (منتهی الارب). همواربینی. (مهذب الاسماء). آنکه سر بینی وی بلند باشد و باریک. (زوزنی). کوچک بینی با نیکوئی که سر بینی او راست و خوب باشد. گاه...
اذلق
[اَ لَ] (ع ص) تیز چنانکه زبان و سنان. زبان تیز. (منتهی الارب). سنان تیز. (منتهی الارب). || (ن تف) تیزتر: هذا اذلق من هذا؛ ای احد منه. (معجم البلدان در مادهء اذلق). ج، ذُلق.
اذلق
[اَ لَ] (اِخ) بقول خارزنجی حُفرٌ اخادید. (معجم البلدان)؛ یعنی مغاکها و گوها و گودالهائی است.
اذله
[اَ ذِلْ لَ] (ع ص، اِ) جِ ذلول. نرم شوندگان. || نرم دلان. || جِ ذلیل. خوارشدگان. خواران. ذلیل شدگان.
