اذراب
[اَ] (ع اِ) جِ ذَرَب، بمعنی بدزبانی.
اذراع
[اِ] (ع مص) اذراع بقره؛ گوساله زادن ماده گاو. || صاحب گوساله شدن گاو. || بابچه شدن گاو دشتی. (تاج المصادر بیهقی). || اذراع در کلام؛ پر گفتن و افراط کردن در آن. (تاج المصادر بیهقی). || بسیار شدن سخن. || قبض به ذراع. بذراع و آرش گرفتن. || اخراج....
اذراع
[اِذْ ذِ] (ع مص) اذراع ذراعین از تحت جبه؛ بیرون کردن دو ذراع از زیر آن.
اذراق
[اِ] (ع مص) ذرق افکندن مرغ. فضله افکندن طیر. سرگین افکندن مرغ. (منتهی الارب). || اذراق ارض؛ اسپست یعنی حندقوق و ذرق، رویانیدن زمین. یونجه رویانیدن زمین.
اذراق
[اِذْ ذِ] (ع مص) سرمه درکشیدن با ذُرَق یعنی اسپست دشتی یا عصارهء آن.
اذراقی
[اَ ذَ] (اِ) رجوع به اذاراقی شود.
اذران
[] (اِخ) ابن اشغان: شاپوربن اشک از جمله اشکانیان وی بودست که بسیج غزو کرد و او پسر اذران بن اشغان بود(1). (مجمل التواریخ والقصص ص 59).
(1) - کذا حمزه ص 30 و اصل لایقرء است و درست معلوم نیست. (بهار).
اذرب
[اَ رَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از ذرب. || (ص) تیززبان. (تفلیسی).
اذربعل
[اَ ذِ بَ] (اِخ) آذِرْبَعْل. یکی از سرداران قرطاجنه (کارتاژ) و او در جنگی دریائی که میان رومیان و مردم قرطاجنه درپیوست بسال 249 ق. م. در ساحل صقلیه نزدیک درپان مغلوب کلودیوس پل شر شد. (قاموس الاعلام ترکی).
اذربعل
[اَ ذِ بَ] (اِخ) آذِربَعْل. پسر می سیپسا و نبسهء ماسی نیسا، حکمران نومیدی. او از طرف یوگورتا حکمران قرطاجنه (118 ق. م.). هنگام محاصرهء شهر قدیم سیرطا محصور شد و از دولت روم استمداد کرد و چون مددی از طرف رومیان بدو نرسید در 113 ق. م. کشته شد....
اذربو
[اَ ذَ] (اِ مرکب) عَرْطَنیثا. (تذکرهء داود ضریر انطاکی). رجوع به آذربو و عَرْطَنیثا شود.
اذربی
[اَ رَ بی ی] (ص نسبی) آذربایجانی. آذری. اَذربیجانی. نسبتی است به غیر قیاس: ولتالمن النوم علی الصوف الاذربی (کلام ابی بکر از کامل مبرد).
اذربیجان
[اَ رَ] (اِخ) یاقوت در معجم البلدان و مبرد در کامل آنرا بفتح اول و سکون دوم و فتح سوم بر وزن عندلیبان خوانده اند. شماخ گوید:
تذکرتها وهناً و قدحال دونها
قری أذربیجان المسالح والحال.
و هم یاقوت گوید: و روی عن المهلب و لااعرف المهلب هذا، آذربیجان بمدالهمزه و سکون الذال...
اذرح
[اَ رُ] (ع اِ) جِ ذریح و ذریحه. || (اِخ) نام شهری در اطراف شام از اعمال شراه و نیز موضعی از نواحی بلقاء و عمان مجاور سرزمین حجاز. ابن الوضّاح گوید از فلسطین است و غلط است و آن در جهت قبلی فلسطین از ناحیهء شراه است و در...
اذرخان
[] (اِخ) ابن مغول خان. یکی از سلاطین مغول. رجوع به حبط ج 2 ص 2 شود.
اذرد
[] (اِ) نوعی از زبدالبحر. (بحر الجواهر).
اذرع
[اَ رَ] (ع ص) مُقْرِف. آنکه پدرش بنده و مادرش آزاد بود یا آنکه پدرش عربی و مادرش داه آزاد یعنی مولاه باشد. || مرد فصیح. || اسپ بدنژاد. || (ن تف) نعت تفضیلی از ذرع: قتلوهم اذرع قتل؛ ای اسرع و افحش. || سبک تر. چالاک تر. چابک تر:...
اذرع
[اَ رُ] (ع اِ) جِ ذِراع.
اذرع
[اَ رُ] (اِخ) موضعی است نجدی:
و اوقدتُ ناراً للرعاء باذرُع. (معجم البلدان).
اذرع
[اِ رِ] (اِخ) قریه ایست بزرگ، مرکز ناحیهء لجا واقع در حوران، از نواحی سوریه. در قدیم اذرع قصبه ای بزرگ بوده است و آثار عتیقهء بسیاری در آنجا دیده میشود و اکنون آنرا مسجد جامعی و دو کلیسای قدیم است. (از قاموس الاعلام ترکی).
