اذب
[اَ ذَب ب] (ع ص، اِ) گاو دشتی. || مرد دراز یا عام است. || شتر مادهء کلانسال. (منتهی الارب).
اذباء
[اَ ذِبْ با] (ع اِ) جِ ذباب، بمعنی مگس و تیزنای شمشیر. (دهّار).
اذباح
[اِذْ ذِ] (ع مص) ذبح کردن. مذبوح ساختن. (منتهی الارب). ذبیحه گرفتن برای خود. (آنندراج). خویشتن را ذبیح ساختن. (زوزنی). کشتن ساختن. (تاج المصادر بیهقی).
اذبال
[اِ] (ع مص) پژمرانیدن. (زوزنی). بپژمرانیدن. (تاج المصادر بیهقی). پژمرانیدن، چنانکه باد گرم گیاه را. اِذواء. || لاغر گردانیدن. (منتهی الارب). لاغر و نزار کردن. کاهیده کردن. (مؤید الفضلاء).
اذبحاح
[اِ بِ] (ع مص) ذبح کردن. مذبوح ساختن. اِذباح.
اذبل
[اَ بُ] (اِخ) یَذْبُل. نام کوهی است در بلاد نجد و از یمامه محسوبست.
اذبه
[اَ ذِبْ بَ] (ع اِ) جِ ذُباب.
اذتخار
[اِ تِ] (ع مص) اِذِّخار.
اذج
[اَ] (ع مص) شراب بسیار خوردن.
اذحاج
[اِ] (ع مص) آرام کردن بجائی.
اذحال
[اَ] (ع اِ) جِ ذَحْل، بمعنی کینه و دشمنی.
اذخار
[اَ] (ع اِ) جِ ذخیره.
اذخار
[اِذْ ذِ] (ع مص) ادّخار. ذخر. (زوزنی). یخنی ساختن. (منتهی الارب). یخنی نهادن. پس انداز کردن. (زوزنی). ذخیره نهادن. ذخیره کردن. (غیاث اللغات). || برگزیدن چیزی را. (منتهی الارب).
اذخر
[اِ خِ] (ع اِ)(1) گیاهی است خوشبوی که آنرا کوم خوانند. (منتهی الارب). دوائی است. (نزهه القلوب). دو گونه است: عرابی است و مرغزاری. عرابی سرخ بود و بوی ناک. و شکوفهء او را فقاح اذخر گویند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). بهندی آنرا مرچیا گویند. (غیاث اللغات). تبن مکّی. بفارسی کاه مکه...
اذداد
[اِ] (ع مص) اعانت کردن کسی را در راندن شتر.
اذدکار
[اِ دِ] (ع مص) اِذِّکار. ادّکار.
اذرء
[اَ رَءْ] (ع ص) مرد پیر. (منتهی الارب). || مردی که موی پیش سر او سفید باشد. || سیاه و سپیدگوش. (تاج المصادر بیهقی).
- تیس اذرء؛ تکهء چپار. مؤنث: ذَرْآء.
- فرس اذرء و جدی اذرء؛ کذلک. (منتهی الارب). ارقش الاذنین و سائره اسود. (صحاح اللغه جوهری). اسب و بزی که...
اذراء
[اِ] (ع مص) بخشم آوردن. در خشم آوردن. (منتهی الارب). اغضاب. || ترسانیدن. (منتهی الارب). || حریص کردن به. حریص گردانیدن کسی را بچیزی. (منتهی الارب). ایلاع. اغراء. مولع بکردن. (تاج المصادر بیهقی). || مضطر کردن بسوی. (منتهی الارب). الجاء به. اضطرار به. || روان کردن. (منتهی الارب). || اذراء...
اذراء
[اِذْ ذِ] (ع مص) اذراء به؛ مضطر کردن به. مُلجأ کردن به. ناچار و ناگزیر کردن از: اِذَّرَأَهُ الیه؛ مضطر کرد آن را بسوی وی.
اذراب
[اِ] (ع مص) تیز کردن. (زوزنی).
