ادرومیته
[اَ تَ] (اِخ) فرضه ایست در بلاد تونس از افریقای شمالی که فینیقیان آنرا بساختند و آن بزرگترین فرضه های ولایت است و بمسافت 130 هزارگزی قرطاجنهء غرب واقع شده. در ضمن جنگهای بونیه و داخلی و بدست واندالها خراب شد سپس به امر یوستنیانوس قیصر ترمیم شد آنگاه که...
ادرون
[اِ رَ] (ع اِ) آخیه. اخیه. || علف جای. ج، اَدارین.
ادره
[اُ رَ / اَ دَ رَ] (ع اِ) دبّگی. دبه خایگی. بادخایگی. ورم بیضه. فتق. غری. بادگندی. (مهذب الاسماء). قیله. نفخه فی خصیته. (مهذب الاسماء). قلیط. باد خصیه. تَناس. علتیست که در خایه پیدا شود بواسطهء نزول باد یا رطوبت در کیسهء خایه. بزرگ شدن کیسهء خایه و ریختن آنچه...
ادره الدوالی
[اُ رَ تُدْ دَ] (ع اِ مرکب)ادره الماء. رجوع به ادره شود.
ادره الماء
[اُ رَ تُلْ] (ع اِ مرکب) فتقی که از نزول رطوبات در عروق خصیتین پیدا آید. ادره الدوالی. (بحر الجواهر). قیله الماء. و آن علتی است که از آن خایه پرآب شود. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
ادره پل
[ ] (اِخ) ادره پول. اتره پول. قصبه ای در 60 هزارگزی شمال شرقی صوفیه به بلغارستان در دامنهء کوهی بهمین نام، صاحب 2000 سکنه و در زمان عثمانیان جزو قضای اورخانیه بود.
ادره کان
[] (اِخ) (قریهء...) قریه ای بمسافت کمی در شمال مرو است.
ادرهمام
[اِ رِ] (ع مص) ادرهمام بصر؛ تاریک شدن چشم. || کلانسال شدن و بر جای افتادن از پیری. افتادن از غایت پیری.
ادری
[اَ را] (ع ن تف) نعت تفضیلی از درایت. داناتر. بدرایت تر. آگاه تر :
فالعقل فن واحد و طریقه
ادری و ارصد والجنون فنون.
-امثال: صاحب البیت (یا اهل البیت) ادری بما فی البیت.
ادریا
[اَ] (اِخ)(1) یکی از قدیمترین شهرهای ایطالیا در ولایت رویگو(2) از بندقیه واقع در کنار ترعهء بیانکو(3) بمسافت 30 میلی جنوب غربی ونیز، سکنهء آن در حدود 13 هزار تن است. فیضان نهرهای ولایت موجب زیانهای بسیار گردیده چه خاکهائی را با خود حمل می کند و دریا را که...
ادریا
[] (اِخ) خلیجی است بین ایطالیا و ساحل دلماطیه (دالماسی) (اعمال رسولان 27:27) و اکنون بخلیج فینیقیه معروف است و گمان میرود که در عصر حواریون این اسم بر همهء دریای روم که شامل اقریطش و صقلیه بوده گفته میشد. رجوع به ملیطه شود. (قاموس کتاب مقدس).
ادریاتیک
[اَ] (اِخ) (خلیج...، دریای...) آدریاتیک. خلیج طویلی است از بحرالروم (مدیترانه)، که ایطالیا، یوگوسلاوی و آلبانی را مشروب سازد و رود پو(1) بدان ریزد.
(1) - Po.
ادریاس
[ ] (معرب، اِ)(1) ادریس. دریاس. اذریاس. ثافیسا. ثافیستا. صمغ سداب بری. رجوع به ثافسیا شود.
(1) - Thapsia.
ادریان
[اَ] (اِخ) شهریست در ولایت میشیگان آمریکا. کارخانه های ذوب مس و آهن دارد و مرکبات در آن بعمل می آید. (ضمیمهء معجم البلدان).
ادریانوس
[اَ] (اِخ) اذریانوس. قیصر روم. ثم ملک بعده [ ای بعد البیوس طرینوس ]ایلیوس ادریانوس(1) قیصر احدی وعشرین سنه و بنی مدینته. (عیون الانباء ج 1 ص 74). و رجوع به همان جلد ص 75 و 84 شود. وی از خانوادهء انطونیوس(2) است. مولد او روم بسال 76 م. و...
ادریانه
[اَ نَ] (اِخ) شهری بوده است قدیمی در بیثینا، بر ساحل نهر ریداکس در دامنهء کوه اولمبوس و اکنون اثری از آن نیست. (ضمیمهء معجم البلدان).
ادریت
[اِ] (اِخ) نام موضعی است بقول عمرانی. (معجم البلدان). از قراء بهنسی از صعید مصر. (مراصدالاطلاع).
ادریس
[اِ] (اِخ) خنوخ. اخنوخ(1). پیغامبری پیش از بنی اسرائیل. مؤلف برهان گوید: نام پیغمبریست مشهور. گویند از جهت درس گفتن بسیار بدین نام علم شد و او را مثلث النعمه خوانند و نعمای ثلثهء او پادشاهی و حکمت و نبوت بود و او حیات جاوید یافت و اکنون در بهشت...
ادریس
[اِ] (اِخ) دریس. از شعبات قبیلهء بنی کعب از طوایف خوزستان ایران است. این طایفه در نقاط مختلفه متفرق میباشند جماعتی از آن در حارثه از اراضی جزیره الخضر و در سطیح و پوزه و جِرف بمحاذات محمره رشلیک کنار بهمشیر و جزیرهء محله مسکن دارند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص...
ادریس
[اِ] (اِخ) ابواسمعیل. تابعی است.
