احمدشاه قاجار
[اَ مَ هِ] (اِخ) پسر محمدعلی شاه قاجار و ملکهء جهان دختر نایب السلطنه کامران میرزا پسر ناصرالدین شاه است. او آخرین پادشاه سلسلهء قاجاریه بود. مولد 27 شعبان 1314 ه . ق. به تبریز. او در دوازده سالگی پس از خلع محمدعلی شاه بمقام سلطنت رسید و بعلت صغر...
احمد عبدالصمد
[اَ مَ دِ عَ دُصْ صَ مَ](اِخ) رجوع به احمدبن محمد بن عبدالصمد... شود.
احمد فضل
[اَ مَ دِ فَ] (اِخ) سیزدهمین از امراء بنی حفص در تونس (750 تا 751 ه . ق.). رجوع به ابوالعباس احمد فضل شود.
احمد فؤاد
[اَ مَ فُ آ] (اِخ) خدیو مصر از 1336 ه . ق. (؟)
احمد قره جه
[اَ مَ دِ قَ رَ جَ] (اِخ) وی از خاندان یکی از فرمانروایان ایران است. در جوانی در اثر جذبه ای ترک یار و دیار گفت و شیفته سار سر بصحراها نهاد و عاقبت در اوائل تأسیس دولت عثمانی بآسیای صغیر رسید و در نزدیکی آقحصار بمحلی مقیم گشت و...
احمدک
[اَ مَ دَ] (ضمیر مبهم مرکب)شخصی مثلی است که در بعض امثال فارسی از جمله دو مثل ذیل آمده است: احمدک اُستا نرفت روزی که رفت آدینه بود.
احمدک را که رخ نمونه بود آبله بردمد چگونه بود.نظامی.
احمد کرت
[اَ مَ دِ کَ] (اِخ)(فخرالدین...): از امرای آل کرت. رجوع بحبط ج2 ص51 شود.
احمدکلا
[اَ مَ کَ] (اِخ) نام موضعی در مازندران. رجوع به سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو شود.
احمد لر
[اَ مَ دِ لُ] (اِخ) خوندمیر در حبیب السیر آرد: در روز بیست وسیم ربیع الاخر سنهء ثلاثین و ثمانمائه (830 ه . ق.) در وقتی که [ میرزا شاهرخ ] بمسجد جامع درون بلدهء فاخرهء هرات نماز گذارده بعزم سواری از مصلی برخاست و روان شد کپنک پوش احمد...
احمدلو
[اَ مَ] (اِخ) (ایل...). رجوع به بهارلو (ایل...) شود.
احمدلی
[اَ مَ] (اِخ) قریه ای از ناحیهء کوک واقع در قضاء اندرین تابع لواء مرعش بولایت حلب. و بجوار این قریه بیشه ای است بطول نیم ساعت و عرض ربع ساعت.
احمدمحمدی
[اَ مَ مُ حَمْ مَ] (اِخ)رجوع به کله (طائفه...) شود.
احمدمحمود
[اَ مَ مَ مو] (اِخ) قریه ای است بچهارفرسنگی شمالی بیدشهر. (فارسنامه).
احمد مختار
[اَ مَ دِ مُ] (اِخ) لقب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم:
خدایگان جهان خسرو زمان مسعود
که شد عزیز بدو دین احمد مختار.
ابوحنیفهء اسکافی.
احمدمرادخان
[اَ مَ مُ] (اِخ) ابن علی مردان خان زند که بی بی کوچک دختر کریمخان زند را بزنی کرد. رجوع به حواشی و توضیحات مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص343 شود.
احمد ملا
[اَ مَ مُلْ لا] (اِخ) رجوع به ملاجیون شود. (معجم المطبوعات).
احمدمیرزا
[اَ مَ] (اِخ) (مدرسهء سیدی...) مدرسه ای بود بشبرغان. رجوع بحبط ج2 ص294 شود.
احمدمیرزا
[اَ مَ] (اِخ) یکی از حکام استرآباد بزمان قاجاریه. رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص165 شود.
احمدنگر
[اَ مَ نِ گَ] (اِخ) کرسی ناحیتی بهمین نام در هند در ایالت بمبئی بر ساحل سینا. و شهر در سال 1901 م. / 1318 ه . ق. دارای 42000 و ناحیهء احمدنگر صاحب 887695 تن سکنه بود. و مساحت ناحیهء احمدنگر 17058 هزار گز مربع است. این شهر را...
احمد نوری
[اَ مَ دِ] (اِخ) ابوالحسن احمدبن محمد خراسانی نوری. یکی از مشایخ صوفیه. هجویری گوید: وی را مذهبی مخصوص است در تصوف که بمذهب نوری معروف است و پیروان او را نوریه یا نوریان نامند. او رفیق جنید و مرید سریّ بود و بسیاری از مشایخ از جمله احمدبن ابی...
