نهبهره
[نُ بَ رَ / رِ] (اِ مرکب) تقسیم دایرهء منطقه البروج به نه قسمت و هر یک از آن قسمت ها را به یکی از ستاره های آن قسمت نسبت دادن (ناظم الاطباء) رجوع به نه بهر شود.
نهبی
[نَ بی ی] (ع اِ) آنچه به غارت بیارند (دستورالاخوان).
نهبی
[نَ با] (ع اِمص) غارتگری (منتهی الارب) رجوع به نُهبی شود.
نهبی
[نُ با] (ع اِمص) غارتگری (منتهی الارب) اخذ مال به قهر (از متن اللغه) اسم است نهب را نهبه نُهَّیبی نُهَیبی (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) رجوع به نهبه شود || اسم است انتهاب را (از متن اللغه) اسم است منهوب را (از اقرب الموارد) نُهَّیبی نُهَیبی (متن اللغه)...
نه بینا
[نَ] (ص مرکب) نابینا کور : نه بینا چشمم اکنون گشت بینا چو نادان به ختم اکنون گشت دانا فخرالدین اسعد.
نهتره
[نَ تَ رَ] (ع مص) حکایت دروغ کردن بر کسی (از منتهی الارب) (آنندراج) نهتر علینا؛ تحدث بالکذب (اقرب الموارد) (متن اللغه).
نهثره
[نَ ثَ رَ]( 1) (ع اِ) نوعی از رفتار (منتهی الارب) گونه ای از مشی (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از قاموس) ( 1) - ضبط این کلمه در اقرب الموارد به فتح دوم و سکون سوم [ نَ هَ رَ ] است، ضبط متن بر اساس دیگر فرهنگهاست.
نهج
[نَ] (ع ص، اِ) راه روشن و گشاده (منتهی الارب) (آنندراج) طریق واضح (اقرب الموارد) راه فراخ (مهذب الاسماء) (دستورالاخوان) راه پیدا (دستورالاخوان) راه راست و راه پیدا و راه گشاده (از غیاث اللغات) (از متن اللغه) یقال طریق نهج و طُرق نهجه (اقرب الموارد) ج، نهجات، نهوج، نُهُج (||...
نهج
[نَ هَ] (ع اِ) تاسه و دمه (منتهی الارب) تاسه و دمه از ماندگی و ربو ضیق النفس (ناظم الاطباء) بهر تتابع نفس (از اقرب الموارد) دما نهیج تتابع نفس (یادداشت مؤلف (||) مص) تاسه و دمه زده شدن (منتهی الارب) ربو انبهار بشماره افتادن نفس کسی (از متن اللغه)...
نهج البلاغه
[نَ جُلْ بَ غَ] (اِخ) نام کتابی است مشتمل بر خطب و مکاتیب و کلمات قصار حضرت امام علی بن ابیطالب علیه السلام، فراهم کردهء سیدرضی بر این کتاب شروحی چند نوشته اند که معروف تر از همه شرح ابن ابی الحدید معتزلی است.
نهجیز
[نَ] (اِ) پیچیدن (اوبهی) به معنی پیچیدن و پیچ و تاب باشد (برهان قاطع) (آنندراج) تاب پیچ پیچش (ناظم الاطباء) : چنان ز معدلتش کار مملکت شد راست که شد ز زلف بتان باز وسمت نهجیز شمس فخری.
نهچیر
[نِ] (اِخ) دهی است از دهستان سمیرم پائین بخش حومهء شهرستان شهرضا در 46 هزارگزی شمال غربی شهرضا و 1500 گزی غرب راه قیوان به شیخ آباد، در منطقهء کوهستانی معتدل هوایی واقع است و 493 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصول عمده اش ( غلات و پنبه، شغل...
نه چیز
[نَ] (ص مرکب، اِ مرکب) مقابل چیز (یادداشت مؤلف) لاشی ء عدم ناچیز : همان کز نه چیز آفریده ست چیز ز چیز ار کند چیز نشگفت نیزاسدی.
نه حصار
[] (اِخ) دهی است از دهستان ریگان بخش گرمسار شهرستان دماوند در 3 هزارگزی مشرق گرمسار و 5 هزارگزی جنوب راه سمنان به تهران در جلگهء معتدل هوایی واقع و دارای 370 تن سکنه است آبش از حبله رود، محصولش غلات و پنبه و انار و ( انجیر، شغل مردمش...
نه خرسند
[نَ خُ سَ] (ص مرکب)ناخرسند (یادداشت مؤلف) : ای بنده نوازی که کف راد تو دارد آز دل خرسند و نه خرسند شکستهسوزنی.
نه خوش
[نَ خوَشْ / خُشْ] (اِ مرکب)تاک دشتی کرمه البیضاء (رشیدی) (جهانگیری) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سیاه دارو (رشیدی) (از جهانگیری) (انجمن آرا) و آن را از بهر آن نه خوش گویند که میوهء آن در زمستان خشک نمی شود، و بیارهء آن بر درختان پیچید و خوشهء...
نه خیر
[نَ خَ / خِ] (ق مرکب) نخیر نه خیر لا (یادداشت مؤلف).
نهد
[نَ] (ع اِ) هرچیز بلند و برآمده (منتهی الارب) ناتی ء و مرتفع از هر نوعی (از متن اللغه) شی ء مرتفع (اقرب الموارد ||) ثدی پستان را گویند بسبب برآمدگی آن (از اقرب الموارد ||) شیر بیشه (منتهی الارب) اسد (متن اللغه) (اقرب الموارد ||) زبد (اقرب الموارد) نهید...
نهد
[نَ / نِ] (ع اِ) نفقه و هزینه ای که در سفر هر یک از رفیقان برابر یکدیگر برآورند (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) هزینه و سهمی که به تساوی همرزمان هنگام مناهده و جنگ با دشمن بپردازند (از متن اللغه) (از اقرب الموارد) (از ابن اثیر) عون (متن اللغه).
نهد
[نُ] (ع ص، اِ) جِ نهداء (ناظم الاطباء).
