نهار
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان اهر در 22 هزارگزی اهر و 55 هزارگزی جادهء تبریز به اهر، در منطقهء کوهستانی معتدل هوایی واقع و دارای 336 تن سکنه است آبش از چشمه، محصولش غلات و حبوبات و سر درختی، شغل ( اهالی زراعت و گلیم...
نهار بازار
[نَ] (اِ مرکب) گاه نهار گاه خرید و فروش نان و خوردنی های دیگر به ظهر گاه شلوغی نانوائی و امثال آن (یادداشت مؤلف) دقایق نزدیک ظهر که مردم برای خرید به بازار هجوم آرند.
نهارجانات
[نَ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای بخش حومهء شهرستان بیرجند که محدود است از شمال به دهستان شاخنات، از مشرق به دهستان طبس و از جنوب به دهستان گل فریز و از مغرب به خوسف موقعیت دهستان کوهستانی است و هوائی نزدیک به اعتدال دارد و محصول عمده اش غلات...
نهارخانه
[نَ نَ / نِ] (اِ مرکب) سفره خانه اطاق برای صرف طعام در مدرسه و امثال آن (یادداشت مؤلف) نهارخوری.
نهارخوری
[نَ خوَ / خُ] (اِ مرکب)سفره خانه اطاقی که مخصوص صرف غذا است || میان منزلی برای صرف طعام روز منزل های موقت طول راه برای خوردن نهار و آسایش مدت کوتاه (یادداشت مؤلف ||) ظرف مسین بزرگ که در و سرپوش مسین دارد و در آن پلو و چلو...
نهار و ناشتا
[نَ رُ] (ترکیب عطفی، ص مرکب) صبح هیچ نخورده (یادداشت مؤلف).
نهاره
[نَ رَ / رِ] (اِ) ناهاری طعامی اندک که بدان ناشتا کنند (برهان قاطع) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).
نهاری
[نَ ری ی] (ع اِ) طعام که بامداد خورده شود (از متن اللغه) رجوع به نهار و ناهار و نیز رجوع به مادهء بعد شود.
نهاری
[نَ] (اِ) اندکی مایه طعام بود که بخورند و گویند نهاری کنیم تا طعامی دیگر رسیدن، چنانکه بعضی دیگر گویند صفرا بشکنیم از آن سبب که نهار باشد یعنی ناشتا که چون آن خورند آن را نهاری گویند یعنی ناشتا شد (لغت فرس اسدی ص 518 ) طعام ناشتا باشد...
نهاری پز
[نَ پَ] (نف مرکب) آنکه طعام پزد برای فروختن (آنندراج) : شیرین شکرفروش ما را بنگر لیلیّ نهاری پز ما را دریاب اشرف (از آنندراج).
نهاریدن
[نَ دَ] (مص) مصدر نهار است که چیزی خوردن اندک باشد (برهان قاطع) (آنندراج) چاشت خوردن ناهار خوردن چیزی اندک در بامداد خوردن (ناظم الاطباء).
نهاریدن
[نِ دَ]( 1) (مص) ترسیدن (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) بترسیدن از چیزی یا از کسی (اوبهی) ترسیدن واهمه کردن (برهان قاطع) : زلف گوئی ز لب نهاریده( 2)ست به گله سوی چشم رفتستی بخاری (از رشیدی ||) گداختن و کاستن بدن (برهان قاطع) ظاهراً مصحف نهازیدن است (حاشیهء برهان قاطع...
نهاز
[نُ] (اِ)( 1) پیشرو رمه باشد چون ارکاج (لغت فرس اسدی) پیشرو رمه و گلهء گوسفند باشد و به استعارت همه پیشروان را نهاز گویند (صحاح الفرس) بزی باشد که پیش رو گلهء گوسفندان باشد و آن را نخراز نیز گویند و به عربی آن را کراز خوانند (از جهانگیری)...
نهاز
[نِ] (اِ) ترس بیم( 1) (برهان قاطع ||) تیس (نصاب الصبیان) (دهار) بز نر (دهار) بز نر که ماده های گله را بارور گرداند (غیاث اللغات از شرح نصاب) رجوع به نُهاز شود ( 1) - رجوع به نهار و نیز رجوع به انجمن آرا شود.
نهاز
[نُ / نِ] (ع اِ) اندازه قدر (از منتهی الارب) زهاء (متن اللغه) گویند هذا نهاز ذلک؛ ای قدره (منتهی الارب).
نهاز
[نَهْ ها] (ع ص) خر که بر سینه خیزد به رفتار (منتهی الارب) (از متن اللغه) خری که در رفتن به سینه برخیزد (ناظم الاطباء).
نهازی
[نُ] (حامص) پیش آهنگی پیش روی پیشوائی نهاز بودن : نیابد عدوی تو هرگز بلندی نیابد بز لنگ هرگز نهازیقطران رجوع به نهاز شود - نهازی کردن؛ پیشاهنگ شدن پیشرو رمه گشتن راهبری کردن : دل گمراه را زی راه دین کش به از تو کرد نتوان کس نهازیناصرخسرو از...
نهازیدن
[نِ دَ] (مص) بترسیدن از چیزی یا کسی (از لغت فرس اسدی ص 105 ) ترسیدن و واهمه کردن و بیم بردن (برهان قاطع) : زلف گوئی ز لب نهازیده ست به گله سوی چشم رفتستی طیان (لغت فرس) نهازیدن به معنی ترسیدن غلط است رجوع به نهاریدن شود (یادداشت...
نهاس
[نَهْ ها] (ع اِ) شیر بیشه (منتهی الارب) (آنندراج) اسد (متن اللغه) (اقرب الموارد) نهوس (منتهی الارب) (متن اللغه) (آنندراج) ||گرگ ذئب (اقرب الموارد) (متن اللغه (||) ص) شکارکنندهء گنجشگ (ناظم الاطباء) صیغهء مبالغه است از نهس (از اقرب الموارد) رجوع به نَهس شود.
نهاض
[نُ / نِ]( 1) (ع اِ) نهاض الطریق؛ بلندی های راه و عقبه های آن (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (متن اللغه) (المنجد ||) جِ نهضه (از المنجد) (از متن اللغه) رجوع به نهضه شود || سرعت (المنجد) (متن اللغه (||) مص) مقاومت کردن با هم و برابری نمودن در...
