نقیضه
[نَ ضَ] (ع اِ) مؤنثِ نقیض رجوع به نقیض شود || راه در کوه (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد||) باشگونه جواب گفتن شعر کسی را (منتهی الارب) (آنندراج) ج، نَقائِض.
نقیضه کردن
[نَ ضَ / ضِ کَ دَ] (مص مرکب) شعر کسی را جواب گفتن رجوع به نقیضه شود.
نقیضین
[نَ ضَ] (ع اِ) تثنیهء نقیض در حالت نصبی و جری رجوع به نقیض شود.
نقیط
[نَ] (ع ص، اِ) بندهء آزادکرده (منتهی الارب) مولی المولی (اقرب الموارد) بنده ای که شخص آزادشده آزاد کند (ناظم الاطباء).
نقیع
[نَ] (ع ص، اِ) آب ایستادهء خوشگوار و آب شیرین خنک، یا آب نه شور و نه خوش (منتهی الارب) (آنندراج) آب عذب سرد و گفته اند آب مشروب (از اقرب الموارد ||) چاه بسیارآب (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) ج، انقعه || شراب که...
نقیعه
[نَ عَ] (ع اِ) نام ضیافت قدوم سفر (غیاث اللغات از صراح و شرح نصاب) مهمانی مسافر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) مهمانی بازآمدن از سفر (مهذب الاسماء) (از المرقاه ص 67 ) طعام که برای ازسفررسیده فراهم کنند( 1) (از اقرب الموارد||) ستور که در مهمانی کشند (منتهی الارب)...
نقیف
[نَ] (ع ص، اِ) حنظل کفانیده (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) رجوع به نَقْف شود || تنهء درخت (منتهی الارب) (آنندراج) رجوع به معنی بعدی شود || جذع نقیف؛ تنهء درخت دیوچه خورده (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) تنهء درخت که ارضه آن را خورده باشد (از اقرب الموارد) (از...
نقیق
[نَ] (ع مص) بانگ کردن غوک و عقرب و ماکیان و گربه و جز آن (از منتهی الارب) (از آنندراج) بانگ کردن مرغ و کژدم و ماکیان و گربه (تاج المصادر بیهقی) بانگ کردن مرغ خانه (مهذب الاسماء (||) اِ) بانگ غوک و ماکیان (غیاث اللغات از صراح) بانگ بزغ...
نقیل
[نَ] (ع ص) مرد غریب و مسافر (منتهی الارب) (آنندراج) غریب و غریبه غریب و مسافر، خواه مرد باشد یا زن (ناظم الاطباء||) (اِ) توجبه که از زمین باران رسیده آید (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سیل که از زمین باران رسیده به اراضی دیگر جاری شود (از اقرب الموارد)...
نقیله
[نَ لَ] (ع اِ) پوست پاره ای که بر کفش و بر سپل شتر زنند چون سوده گردد (منتهی الارب) (آنندراج) وصلهء کفش و خف (از اقرب الموارد) (از متن اللغه) ج، نقائل، نقیل || نقیله العضد؛ گوشت پارهء درشت از بازو (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء (||)...
نقیمه
[نَ مَ] (ع اِ) نفْس سرشت (آنندراج) نفْس و عقل و طبیعت (ناظم الاطباء) میمون النقیمه؛ پاک نفْس (منتهی الارب) هو میمون النقیمه و النقیبه؛ اذا کان مظفراً فیما یحاول (متن اللغه) ابدالی است از نقیبه (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) لغتی است در نقیبه (از متن اللغه) رجوع...
نقیه
[نَقْ یَ] (ع اِ) کلمه (از ناظم الاطباء) رجوع به نَقیّه شود.
نقیه
[نَ قی یَ] (ع ص) تأنیث نَقیّ رجوع به نَقیّ شود (|| اِ) کلمه سخن (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).
نقیه
[نَ] (ع ص) ناقه ضعیف و به شده از بیماری (ناظم الاطباء) صاحب نقاهت (یادداشت مؤلف) از ناخوشی برخاسته رجوع به ناقه شود.
نک
[نَ / نِ] (ق) مخفف اینک است (آنندراج) (انجمن آرا) اینک اکنون حالا نون شکستهء اینک (یادداشت مؤلف) و رجوع به اینک شود : اجل چون دام کرده گیر پوشیده به خاک اندر صیاد از دور نک دانه برهنه کرده لوسانه کسائی چو بی نظامی دین را نظام خواهی داد...
نک
[نَ] (اِ) زاج و زمه را گویند و آن چیزی است شبیه به نمک (برهان قاطع) (آنندراج) زاک زاغ شبّ زمچ زمه (یادداشت مؤلف) مصحف زک است (حاشیهء برهان قاطع چ معین) رجوع به زک شود.
نک
[نُ] (اِ) منقار مرغان (برهان قاطع) (آنندراج) منقار مرغ (ناظم الاطباء) مخفف نوک یعنی منقار است (انجمن آرا) نوک منقار (یادداشت مؤلف) : نک طاووسکان و طاووسان گاه خوردن شده زمین بوسان امیرخسرو (از انجمن آرا) رجوع به نوک شود|| تیزی سر و آخر هر چیزی تُک تیزه نوک (یادداشت...
نکا
[نِ] (اِخ) قصبهء مرکزی دهستان قره طقان بخش بهشهر شهرستان ساری، در 25 کیلومتری جنوب باختری بهشهر، سر راه شوسهء ساری به بهشهر واقع است و 2000 تن سکنه دارد رودخانهء نکا آن را مشروب می کند محصولش برنج، غلّه، مرکبات، پنبه، کنف و کنجد است کارخانهء برنج کوبی و...
نکائث
[نَ ءِ] (ع اِ) جِ نکیثه رجوع به نکیثه شود.
نکاب
[نَ] (اِ) نک زاج (از برهان قاطع) (از آنندراج) زاک زک زمه (از جهانگیری) زاک ظاهراً تصحیف زکاب است (رشیدی||) بعضی آب زاج را گفته اند || بعضی گویند مخفف نمک آب است (برهان قاطع) (آنندراج).
