نقیبان بار
[نَ نِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)کنایه از فرشتگان باشد (برهان قاطع) (آنندراج) ملایکه و فرشتگان (ناظم الاطباء).
نقیبانه
[نَ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)چون نقیبان مانند نقیبان : چونکه در آن نقب زبانم گرفت عشق نقیبانه عنانم گرفتنظامی.
نقیبت
[نَ بَ] (ع اِمص) نقیبه بزرگی نمودن بر قوم از نقیب است که بزرگ طایفه باشد رجوع به نقیبه شود.
نقیب ده
[نَ دِهْ] (اِخ) دهی است از دهستان درکاسعیدهء بخش چهاردانگهء شهرستان ساری، در 31 هزارگزی شمال غربی کیاسر، در منطقهء جنگلی کوهستانی معتدل هوای مرطوبی واقع است و 140 تن سکنه دارد آبش از چشمه و رود گرآب، محصولش برنج و غلات و ( ارزن، شغل اهالی زراعت و گله...
نقیب زاده
[نَ دَ / دِ] (اِخ) عبدالقادربن سیدیوسف حلبی حنفی، معروف به نقیب زاده از فقهای قرن یازدهم است وی به سال 1060 ه ق از حلب به مدینه رفته و در آنجا به تدریس پرداخته است او راست: لسان الحکام، در فقه معرفه الرمی بالسهام (از ریحانه الادب ج...
نقیب کلا
[نَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان بیشهء بخش مرکزی شهرستان بابل، در 9هزارگزی جنوب شرقی بابل، در دشت معتدل هوای مرطوبی واقع است و 160 تن سکنه دارد آبش از فاضلاب چشمهء جنید، محصولش برنج و کنف و پنبه و غلات و نیشکر، شغل ( اهالی زراعت است (از...
نقیبه
[نَ بَ] (ع ص، اِ) مؤنثِ نقیب (اقرب الموارد) رجوع به نقیب شود (|| اِمص) روانی رای (منتهی الارب) نفاذ رای (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (متن اللغه (||) اِ) نفْس (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (متن اللغه) فلان میمون النقیبه؛ مبارک نفْس (از صحاح ||) خِرَد...
نقیبی
[نَ] (حامص) ریاست (ناظم الاطباء (||) ص نسبی) منسوب به نقیب.
نقیبی
[نَ] (اِخ) محمد (سیدمیر)بن محمد لوحی حسینی موسوی سبزواری اصفهانی، ملقب به مطهر و معروف به نقیبی از علمای امامیهء قرن یازدهم است او راست: کفایه المهتدی فی احوال المهدی رجوع به ریحانه الادب ج 4 ص 233 و الذریعه ج 1 ص 421 شود.
نقیبی هروی
[نَ بیِ هَ / هِ رَ] (اِخ) از شاعران قرن نهم است و به مناسبت مصاحبت با امیر عبدالقادر نقیب تخلص نقیبی اختیار کرده است او راست: دیده ام تا شده از ماه رخ یار جدا دل جدا خون شود و دیدهء خون بار جدا (از مجالس النفایس ص 72...
نقیذ
[نَ] (ع ص، اِ) آنچه از دست خصم رهانیده باشند (از اقرب الموارد) رجوع به نقیذه شود.
نقیذه
[نَ ذَ] (ع ص، اِ) اسبی که از دست دشمن رهانیده باشند آن را (منتهی الارب) (آنندراج) آنچه از دست دشمن رهانده باشند از قبیل اسب و اشتر و جز آن (از اقرب الموارد) ج، نَقائِذ || زره (منتهی الارب) (آنندراج) درع (اقرب الموارد ||) زن که او را شوی...
نقیر
[نَ] (ع اِ) جوی استهء خرما (ترجمان علامهء جرجانی ص 101 ) چاهک دانهء خرما (صراح) (ناظم الاطباء) چاهک پشت خستهء خرما (منتهی الارب) (آنندراج) چاهک پشت هستهء خرما (ناظم الاطباء) چاهک خرد که بر پشت تخم خرما باشد (از غیاث اللغات) آن گو باشد که بر پشت استخوان خرما...
نقیرلو
[نَ] (اِخ) دهی از دهستان ارشق بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر، در 51 هزارگزی شمال شرقی مشکین شهر در منطقه ای کوهستانی و معتدل هوا واقع است و 167 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله ( داری است (از فرهنگ جغرافیایی...
نقیره
[نَ رَ] (ع اِ) سفینهء کوچک که آن را جرم گویند (از تاج العروس) (از متن اللغه).
نقیش
[نَ] (ع اِ) متاع پراکنده در آوند (منتهی الارب) (آنندراج) نفیش (اقرب الموارد) و رجوع به نفیش شود || مثل همتا (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) مشابه نظیر (ناظم الاطباء) مانند (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء ||) شکل و پیکر و نشان (ناظم الاطباء).
نقیص
[نَ] (ع ص، اِ) آب شیرین و خوش (منتهی الارب) (آنندراج) آب شیرین و گوارا (ناظم الاطباء) آب عذب (از اقرب الموارد) ||هرچیزی پاکیزه که بوی خوش داشته باشد (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد ||) ناقص و ناتمام || معیوب شخص نقیص؛ شخص عیب دار || مجرم گناهکار (ناظم...
نقیصه
[نَ صَ] (ع اِ) سخن چینی (منتهی الارب) (آنندراج) سخن چینی در میان مردم (ناظم الاطباء) وقیعه (از اقرب الموارد ||) عیب (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد ||) خوی زشت یا سست (منتهی الارب) (آنندراج) خصلت بد و سست و زشت خوئی (ناظم الاطباء) خصله دنیئه و ضعیفه...
نقیصه
[نَ صَ / صِ] (از ع، اِ) نقیصه عیب منقصت آهو کم بود کماسی (یادداشت مؤلف) رجوع به نقیصه شود || بهتان (ناظم الاطباء) - نقیصه گفتن؛ بهتان گفتن (ناظم الاطباء).
نقیض
[نَ] (ع اِ) باشگونهء چیزی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (صراح) مخالف (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) نامانند (زمخشری) ناهمتا (دهار) ضد شی ء (مهذب الاسماء) باژگونهء چیزی دشمیز ضد (ناظم الاطباء) مقابل وارونه وارون (یادداشت مؤلف) نقیضه (اقرب الموارد ||) آواز پوست || آواز پای (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء)...
