نضد
[نَ ضَ] (ع ص، اِ) رخت بر هم نهاده یا برگزیدهء آن (منتهی الارب) (از اقرب الموارد)( 1) (از متن اللغه) آنچه از کالای خانه برهم نهاده و مرتب شده باشد (از المنجد) ج، انضاد || تخت جامه و درخت (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) سریر (اقرب الموارد) (المنجد) تخت...
نضدون
[نَ ضَ] (اِخ) شهری است در سرزمین مهره در نجد به اقصای یمن (از معجم البلدان).
نضر
[نَ] (ع اِ) زر و سیم (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از المنجد)( 1) زر (غیاث اللغات) طلا، و گفته اند: نقره (از اقرب الموارد) عسجد ذهب عین (یادداشت مؤلف) ج، نِضار، اَنضُ ر (|| مص) ناضر گردانیدن( 2) (از اقرب الموارد) (از المنجد) نیکو گردانیدن (از ناظم الاطباء) تازه...
نضر
[نَ ضَ] (ع اِمص) خوبی تازه روئی (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء (||) ص، اِ) چیز خالص (غیاث اللغات از لطایف اللغات (||) مص) تازه و با آب گردیدن درخت و روی و رنگ (آنندراج) تازه و خوب شدن درخت و روی و رنگ هرچیز (از اقرب الموارد) (از المنجد)...
نضر
[نَ ضِ] (ع ص) ناضر نضیر (المنجد).
نضر
[نِ] (ع اِ) نِضْر الرجل؛ زنِ مرد (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) همسر مرد (از اقرب الموارد).
نضر
[نَ] (اِخ) ابن حارث بن علقمه بن کلده بن عبدمناف؛ از بنوعبدالدار و از شجاعان و اشراف قریش است، در جنگ بدر سردار سپاه مشرکین بود، از کتب فارسیان اطلاع داشت و آورده اند که وی نخستین کسی است که الحان فارسی را با عود نواخت وی پسرخالهء پیغامبر بود...
نضر
[نَ] (اِخ) ابن راشدالعبدی، شجاعی از بزرگان بنی عبدالقیس است، در جنگ با ترکان سمرقند به سال 112 ه ق کشته شد (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 357 ) و نیز رجوع به الکامل ابن اثیر ج 5 ص 61 شود.
نضر
[نَ] (اِخ) ابن شمیل بن خرشه بن یزید المازنی التمیمی، مکنی به ابوالحسن از راویان و لغویون عرب است به سال 122 ه ق در مرو ولادت یافت، با پدرش به بصره آمد و پس از چندی با منصب قضا به مرو بازگشت، و به مأمون خلیفهء عباسی تقرب...
نضر
[نَ] (اِخ) ابن کنانه بن خریمه بن مدرکه( 1)نزاری عدنانی مکنی به ابویخلد جدی جاهلی است، وی از اجداد پیغامبر اسلام است از تاریخ گزیده ص 130 ) رجوع به الاعلام زرکلی ج 8 ص 348 و الکامل ) « نضر را لقب قریش است و قومش قریش از نسل...
نضرت
[نَ رَ] (ع اِمص) تازگی (غیاث اللغات) نضره رجوع به نَضرَه شود : یا در چمن دل او خضرتی و نضرتی ظاهر شود (سندبادنامه ص 53 ) حرقت حرفت ادب در او رسید و در نضرت جوانی و حسرت امانی و عنفوان زندگانی فروشد (ترجمهء تاریخ یمینی ص 391 )...
نضره
[نَ رَ] (ع اِمص) تازگی (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) تازه روئی (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (دهار) خوبی (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) شکفتگی درخت شکفتگی روی نضارت حسن لون در نعمت (یادداشت مؤلف ||) نعمت زیست توانگری (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب (||) مص) تازه روی کردن (تاج...
نضری
[نَ ضَ ری ی] (ص نسبی) منسوب به نضیر [ بخلاف قیاس ] که گروهی از یهودان خیبر می باشند (از ناظم الاطباء).
نضف
[نَ] (ع مص) خدمت کردن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغه ||) تیز دادن (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغه) ضرطه زدن (از ناظم الاطباء) گوزیدن خر (از اقرب الموارد) (از المنجد ||) همه شیر پستان مکیدن...
نضف
[نَ ضَ] (ع اِ) صعتر دشتی (منتهی الارب) (آنندراج) صعتر بری (اقرب الموارد) (المنجد) آویشن دشتی (ناظم الاطباء) واحد آن نَ َ ض فَه است (از متن اللغه (||) مص) مکیدن شتربچه آنچه را که در پستان مادرش هست (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) نَضف (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
نضف
[نَ ضِ] (ع ص) پلید (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) نجس (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد) (متن اللغه) نضیف (المنجد) (متن اللغه).
نضفان
[نَ ضَ] (ع اِ) پهلو || نوعی از تک و دو (ناظم الاطباء).
نضفه
[نَ ضَ فَ] (ع اِ) واحد نَضَف است.
نضل
[نَ] (ع مص) چیره شدن بر کسی در تیراندازی (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از متن اللغه) کسی را غلبه کردن به تیر انداختن (تاج المصادر بیهقی) پیشی گرفتن و غالب شدن بر کسی در نضال و تیراندازی (از اقرب الموارد ||) نَضَل (متن اللغه).
نضل
[نَ ضَ] (ع مص) لاغر و نزار گردیدن ستور و بی تاب و مانده شدن (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) لاغر و رنجور و مانده شدن شتر (از اقرب الموارد) (از المنجد) لاغر و دردگین شدن شتر و آدمی( 1) (از متن اللغه ||) سخت رنجور و مانده...
