میناب
(اِخ) شهرکی است. مرکز بخش میناب از شهرستان بندرعباس است. ارتفاعش از سطح دریا 175 متر است و در انتهای کوهستان و ابتدای دشت مجاور تپه ای واقع است و رودخانهء میناب از مغرب آن میگذرد. هوایش گرم و آبش از رودخانهء میناب تأمین میشود. بناهای شهر قدیمی است و...
میناب
(اِخ) رودخانه ای است که آب آن اکثر قراء بخش میناب را تأمین میکند. این رودخانه از کوه های صوغان و گلاشکرد و بشاکرد و منوجان سرچشمه میگیرد و از مغرب شهر کوچک میناب میگذرد و این شهر را نیز مشروب میسازد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
میناث
(ع ص) مئناث. (آنندراج). صورتی از مئناث. ج، مآنیث. (مهذب الاسماء). رجوع به مئناث و مهذب الاسماء شود(1) : و توفی ابنه ابوعلی فی شهور سنه تسع و عشرین و خمسمائه و کان میناثاً. (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص197).
(1) - از نسخهء خطی کتابخانهء مؤلف.
میناثه
[ثَ] (ع ص) مِئْناثَه. (آنندراج). رجوع به مئناثه شود.
میناجگر
[جِ گَ] (ص مرکب) خونین جگر. به رنگ شراب. سرخ :
ز فکر نازک و دلچسب و مهجور
شود میناجگر معشوق مغرور.
حکیم زلالی (از آنندراج).
|| سلیم الطبع و نرم دل. (آنندراج).
میناخانه
[نَ / نِ] (اِ مرکب) قصر آرایش شده از آینه. آینه خانه. (ناظم الاطباء). شیشه خانه. (آنندراج). خانه ای که دیوارها و سقف آن شیشه کاری شده باشد. و رجوع به مینا شود.
- میناخانهء افلاک؛ کنایه از آسمان :
زود میناخانهء افلاک را برهم زند
پیش چشمت دل شکستن بازی طفلانه بود.
سراج...
مینار
(از ع، اِ) منار و گلدسته. || میل و نشان. (ناظم الاطباء): احتجر الارض؛ برگزید آن را برای خود و مینار بر آن نصب کرد تا دیگری در آن تصرف نکند. (منتهی الارب). || فرسخ. (ناظم الاطباء). صحیح کلمه مَنار است. (آنندراج). رجوع به منار شود.
مینارنگ
[رَ] (ص مرکب) کنایه از سبزرنگ است. (آنندراج). سبزرنگ. (ناظم الاطباء). به رنگ مینا :
این چه لطف است که چون سرو شود مینارنگ
از بغل گیری آئینه تن سیمینش.
صائب (از آنندراج).
|| کبود. || سیاه روشن. (ناظم الاطباء).
میناساز
(نف مرکب) میناسازنده. آنکه نقره و طلا را مینا میکند. (ناظم الاطباء). آنکه میناکاری میکند. (فرهنگ فارسی معین). میناکار. رجوع به میناکار شود.
میناسازی
(حامص مرکب) صنعت مینا ساختن. نقاشی و تزیین فلزات مختلف از قبیل طلا و نقره و مس بوسیلهء رنگهای لعابدار مخصوص که در حرارت بسیار زیاد پخته و ثابت شود. عمل ساختن مینا. || (اِ مرکب) محل ساختن مینا. کارگاهی که در آنجا مینا ساخته شود. میناکاری.
میناسرشت
[سِ رِ] (ص مرکب) سرشته و عجین شده با مینا. || سبزرنگ (به مناسبت لون و رنگ مینا) :
نهاده بر آن فرش میناسرشت
یکی لوح یاقوت مینانوشت.
نظامی (اقبالنامه چ وحید ص183).
|| بلورسرشت. (حاشیهء ص183 اقبالنامه چ وحید).
میناسم
[سُ] (ص مرکب) سیاه سم. (ناظم الاطباء) (برهان). || سبزسم. (ناظم الاطباء) (برهان). با سمی به رنگ مینا :
این عجب نیست بسی، کز اثر لاله و خوید
گفتی آهوبره میناسم و بیجاده لب است.
انوری (دیوان چ نفیسی ص31).
مینافام
(ص مرکب) لاجوردی و کبودرنگ. (ناظم الاطباء). مینارنگ. (آنندراج). رجوع به مینارنگ شود.
میناکار
(نف مرکب) میناساز. (ناظم الاطباء). استادی که کار مینائی کرده باشد. (آنندراج). آنکه میناکاری کند. کسی که میناهای ملون را آب کرده بر ظرف طلا یا نقره کار کند و بدل رنگهای جواهر نماید. (انجمن آرا). رجوع به میناساز و میناگر شود. || کار کرده و ساخته با مینا. مینا...
میناکاری
(حامص مرکب) عمل لعاب مینا که بر نقره و غیره دهند. (یادداشت مؤلف).
- ظروف میناکاری؛ ظروفی که بر روی آن ها میناکاری شده باشد.
|| صنعت میناکار. (ناظم الاطباء). شغل و عمل میناکار. || (اِ مرکب) میناسازی. محلی که در آنجا میناکاری کنند. رجوع به میناسازی شود.
میناگر
[گَ] (ص مرکب) میناکار. کسی که شغل میناکاری دارد. از عالم (از قبیل) شیشه گر. (آنندراج). کسی که با ماده ای از جنس شیشه و چینی کبودرنگ بر فلزات و جز آن نقش و نگار کند. (از فرهنگ نظام). کسی که میناهای ملون را آب کرده بر ظرف طلا یا...
میناگری
[گَ] (حامص مرکب) میناکاری. میناسازی. شغل و عمل میناگر و میناکار. کار کردن با مینا :
هر سنگ را کز ساحری کرده صبا میناگری
از خشت زر خاوری میناش دینار آمده.
خاقانی.
رجوع به میناکاری و میناسازی شود. || کیمیاگری. (ناظم الاطباء) :
اینچنین اکسیرها اسرار تست
اینچنین میناگری ها کار تست.مولوی.
دیدهء دل کو به گردون...
میناگون
(ص مرکب) سبزرنگ. به رنگ مینا. مینارنگ :
در آن مینوی میناگون چمیدند
فلک را رشته در مینا کشیدند.نظامی.
مینانوشت
[نِ وِ] (ن مف مرکب) نوشته شده با مینا. نوشته شده با خط سبز. (از حاشیهء اقبالنامه چ وحید ص183) :
نهاده بر آن فرش میناسرشت
یکی لوح یاقوت مینانوشت.
نظامی (اقبالنامه).
میناوش
[وَ] (ص مرکب) جلاداده و صیقل شده. || شبیه به مینا کرده شده. (ناظم الاطباء). شبیه به شیشهء کبود :
کشیده عمود آن شتابنده رود
از آن کوه میناوش آمد فرود.
نظامی (اقبالنامه چ وحید ص177).
رجوع به مینا شود.
