میلع
[مَ لَ] (ع ص) اسب تیزرو. (از منتهی الارب، مادهء م ل ع) (ناظم الاطباء). || شتر مادهء تیزرو. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اشتر زودرو. (مهذب الاسماء). || بیابان بی نبات. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). مَلاع. (منتهی الارب). || دراز. || جنبنده و مضطرب چنان و چنین. (منتهی...
میل علی
[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان علیشروان بخش بدرهء شهرستان ایلام، واقع در 75هزارگزی خاوری ایلام با 100 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میلغ
[لَ] (ع اِ) میلغه. خنوری که سگ در آن آب خورد. (از منتهی الارب، مادهء ول غ) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). قرو. قروه. (یادداشت مؤلف). سوین(1) سگ. ج، موالیغ. (مهذب الاسماء).
(1) - در دو نسخهء خطی مهذب الاسماء «سوین» و در یک نسخه «سرین» است.
میلغه
[لَ غَ] (ع اِ) میلغ. خنوری که سگ در آن آب خورد. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). میلاغ. و رجوع به میلغ و میلاغ شود.
میلق
[مَ لَ] (ع ص) تیزرو. (منتهی الارب، مادهء م ل ق) (ناظم الاطباء). || شتابزده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) جای زر. محل ذهب. (یادداشت مؤلف).
میلق
[مَ لِ] (اِخ) دهی است از دهستان دیزمار باختری بخش ورزقان شهرستان اهر واقع در 40هزارگزی شمال باختری ورزقان با 176 تن سکنه. آب آن از چشمه و رودخانه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
میلک
[لَ] (اِ مرکب) پارچه ای که از شهر نوشاد آرند. (غیاث) (آنندراج). پارچه ای است ستبر. (یادداشت لغت نامه) : طبع صوفی کرد او را به میلکی خشنود کردند. (نظام قاری ص140).
میلک و میخک و کرباس و قدک در کارند.
تا تو رختی به بر آری و به غفلت ندری.
نظام قاری.
ارمک...
میلک
[لَ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایهء شهرستان قزوین واقع در 38هزارگزی شمال باختری معلم کلایه. با 202 تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. زیارتگاهی به نام اسماعیل دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
میلک
[لَ] (اِخ) دهی است از دهستان مزارعی بخش برازجان شهرستان بوشهر واقع در 39هزارگزی شمال برازجان با 107 تن سکنه. آب آن از چاه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج7). قریه ای است به پنج فرسنگی میانهء جنوب و مغرب خشت. (فارسنامهء ناصری).
میلک
[لَ] (اِخ) دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل، واقع در 21 هزارگزی ده دوست محمد با 1991 تن سکنه. آب آن از هیرمند و راه آن مالرو است. ساکنان از طایفهء جهان تیغ هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
میل کاریز
(اِخ) دهی است از دهستان تبادکان بخش حومهء و ارداک شهرستان مشهد، واقع در 2هزارگزی شمال مشهد با 408 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9). نام محلی کنار راه مشهد به باجگیران میان مشهد و بهرآباد در 2260 گزی...
میل کش
[کَ / کِ] (نف مرکب) میل کشنده. کسی که میل در چشم کسی کشد. آنکه با کشیدن میل گداخته بینایی از چشم کسی بگیرد :
میل کش چشم خیالات شو
کندنِهِ پای خرابات شو.نظامی.
و رجوع به میل کشیدن شود.
میل کشیدن
[کَ / کِ دَ] (مص مرکب)کنایه از دور گردانیدن است. || کور کردن. (از ناظم الاطباء) (برهان). کور کردن کسی با میل داغ کرده. سَمَل. کور کردن و نابینا ساختن. نابینا کردن. ترکانیدن چشم با میل. (یادداشت مؤلف). کنایه از کور کردن است. (از انجمن آرا) : پس از آن...
میلکه
[کَ] (اِخ) دهی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان، واقع در 20 هزارگزی جنوب کوزران با 250 تن سکنه. آب آن از چاه و چشمه و راه آن مالرو است. در سه محل به نامهای میلکه بوچان، شیرخان و باقر به فاصلهء دو هزار گز واقع شده است. (از فرهنگ...
میلکی
[مَ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش گاوبندی شهرستان لار، واقع در 4هزارگزی باختری گاوبندی با 210 تن سکنه. آب آن از چاه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج7).
میلگه
[گَهْ] (اِ مرکب) محل تعبیهء میل. جایگاه میل که نشانه است در صحرا و دریا :
سکندر چو زین حالت آگاه گشت
کز آن میلگه پیش نتوان گذشت.
نظامی (اقبالنامه ص208).
به فرمان کشتی کش چاره ساز
جهانجوی از آن میلگه گشت باز.
نظامی (اقبالنامه ص209).
میل میل
(ص مرکب) میل میلی. رجوع به میل میلی شود.
میل میلاغی
(ص نسبی) در تداول خانگی، زنی با کرشمه و غنج و دلال. سیت و سماقی. عشوه گر.
میل میلک
[لَ] (اِخ) دهی است از دهستان سگوند بخش زاغهء شهرستان خرم آباد، واقع در 17هزارگزی باختر زاغه با 118 تن سکنه. آب آن از سراب میل میلک و چشمه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
میل میلی
(ص مرکب) با راههای باریک (در جامه). با راهها و خطوط. راه راه. (از یادداشت مؤلف). میل میل.
- پارچهء میل میلی؛ یعنی خط دار. تیره دار. راه راه.
