هاسیدن
[دَ] هراسیدن. بیم کردن. ترسیدن. (از حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) :
من با تو به دل هیچ ندارم ز بدیها
چیزی نتوان گر تو همی هاسی می هاس.
(از لغت فرس ص 102).
هاسیدنی
[دَ] (ص لیاقت) درخور هاسیدن. هراسیدنی. ترسیدنی. بیم کردنی. رجوع به هاسیدن شود.
هاسیمونا
(اِ) نام گیاهی است. (دزی ج 2 ص744). به لغت نبطی اسم نباتی است بیخش مانند شلغم و سیاه است و هرچند در زمین فرورود باریکتر میگردد تا بقدر موی رسد. و خام و پختهء او مأکول و لذیذ و مایل به تندی و ساقش با رطوبت لزجه و زغبدار...
هاشا
(اِخ)(1) (امیل) سیاستمدار چک، متولد در تروه-اسوینگ(2) به سال 1872 م. و متوفی به سال 1954 م. وی رئیس جمهور آن کشور بود و در سال 1939 م. تسلیم قوای نظامی هیتلر شد.
(1) - Hacha, Emil.
(2) - Trhove-sving.
هاشت
[شِ] (اِخ)(1) ژان لسنه. قهرمان فرانسوی. وی در حدود سال 1454 م. در بوه(2) متولد شد. شهرت هاشت از آنجاست که زادگاه خود را که در سال 1472 م. در محاصرهء شارل لو ته مرر(3) قرار گرفته بود بگشود.
(1) - Hachette, Jeanne Laisne, dite Jeanne.
(2) - Beauvais.
(3) - Charles le...
هاش دیانک
[] (اِخ) نام شهری است که اقامتگاه خانوادهء پادشاهان اشکانی بوده است. (تاریخ ایران باستان تألیف حسن پیرنیا ج3 ص2587).
هاشم
[شِ] (ع ص) آنکه نان در اشکنه خرد میکند. (ناظم الاطباء). هشم الترید لقومه؛ فهو هاشم. (اقرب الموارد). || کوه نرم. (یادداشت مؤلف). || دوشندهء شیر. (یادداشت مؤلف). ج، هُشُم.
هاشم
[شِ] (اِخ) پدر برخی از سی نفر شجاعان داود بود. (قاموس کتاب مقدس).
هاشم
[شِ] (اِخ) آچین. پادشاه نشین غیرمستقل قدیم کشور سوماترا که سابقاً در دست دولت هلند بوده است. دارای معادن و مواد نباتی ذیقیمت است. جمعیت آن 710000 تن و پایتخت آن کوتاراجا(1)میباشد.
(1) - Kota-Radja.
هاشم
[شِ] (اِخ) از اطبای قرن سوم هجری در مصر و طبیب دربار احمدبن طولون اولین امیر سلسلهء بنی طولون مصر بود. وی شاگرد سعیدبن توفیل طبیب مخصوص احمدبن طولون بود و همو وی را به شغل طبابت حرم احمد برگماشت. (عیون الانباء فی طبقات الاطباء ص84).
هاشم
[شِ] (اِخ) از رواه است. ابوالفرج عبدالرحمن بن جوزی، داستانی از قول وی دربارهء مرگ عمر بن عبدالعزیز خلیفهء اموی نقل کرده است. رجوع به سیره عمر بن عبدالعزیز ص280 شود.
هاشم
[شِ] (اِخ) (سلطان...) از حکام تنکابن. وی در سال 910 ه . ق. بعد از کار کیا میرسیّد به حکومت تنکابن رسید. هاشم بر ضد برادر خود سلطان حسن که حکومت «بیه پیش»(1) را غصب کرده بود شورید، ولی شکست یافت و میرحسین بن کارکیا یحیی کیا جانشین او شد....
هاشم
[شِ] (اِخ) (سید...) از سادات مرتضوی هزارجریب منسوب به خانوادهء جبرئیلی(1) که بین سالهای 934 و 973 ه . ق. در هزارجریب (مازندران) حکومت رانده است. (ترجمهء سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص191).
(1) - مؤسس خانوادهء سادات مرتضوی هزارجریب «سیدعماد» بود که از جانب امیر تیمور به حکومت هزارجریب منصوب...
هاشم
[شِ] (اِخ) (میر...) از وزراء و حکام مازندران در دورهء صفویه. (ترجمهء مازندران و استرآباد رابینو ص186).
هاشم
[شِ] (اِخ) (میر...) از شعرای قرن نهم هجری، از مردم هرات بود. امیر علیشیر نوائی دربارهء وی می نویسد که اول کمانگری میکرد و سپس به شغل حمامداری قیام نمود. طبع نیک دارد. و این بیت را از اشعار او آورده:
هر جا که نام مجنون یا کوهکن برآید
جای سخن نماند...
هاشم
[شِ] (اِخ) دهی است از دهستان نودان بخش کوهمرهء نودان شهرستان کازرون، واقع در 9 هزارگزی شمال نودان و شمال کوه تل مرگ و جنوب رودخانهء شاپور. در دامنه قرار گرفته. هوای آن معتدل مالاریایی است با 83 تن سکنه. فارسی و لری زبانند. از رودخانهء شاپور مشروب میشود. محصول...
هاشم
[شِ] (اِخ) ابن ابی هاشم کوفی. محدث است و از پدرش روایت کرده. ابن حبان او را ثقه ذکر کرده است. (لسان المیزان ج6 ص184).
هاشم
[شِ] (اِخ) ابن احمدبن حسین بن سلیمان الموسوی احسائی. فقیه امامی از مردم احساء (نجد) بود. وی به سال 1309 ه . ق. وفات یافت و از جمله آثارش: کتاب «انموذج الحق المبین-خ» در اصول فقه مذهب شیعه و «ارجوزه فی الارث-خ» و «ارجوزه فی التوحید - خ» و «ایضاح...
هاشم
[شِ] (اِخ) ابن اخی الابرد. جاحظ از قول احمدبن عبدالرحمان الحرانی، داستانی دربارهء مجلس ضیافت امیر اسحاق بن ابراهیم حاکم بغداد در زمان مأمون و معتصم و الواثق آورده و در آن ذکری از هاشم که یکی از مهمانان آن مجلس بوده کرده است. رجوع به کتاب التاج چ مصر...
هاشم
[شِ] (اِخ) ابن البِرِند. محدث است.
