هاز
(اِ) گیسوی تابداده و بافته. (ناظم الاطباء).
هاز
(فعل امر) یعنی بدان، به زبان پارسیان. (اوبهی). بدان، یعنی بزیان مسپار. قریع گوید :
ای پسر جور مکن کارک ما دار بساز
به از این کن نظر و حال من و خویش به هاز.
(از لغت فرس ص187).
رجوع به هازیدن شود.
هاز
[هازز] (ع ص) کوکب هاز؛ ستارهء جنبان درخشان. (منتهی الارب).
هازبا
[زِ] (ع اِ) ابومعاذ گوید: هازبا نوعی است از ماهی و هیأت او بس خرد بود. و ابوالخیر گوید: در نسخهء سریانی سمک هازبا را ذکر کرده اند و او را به ماهی که او را پاها بسیار بود تفسیر کرده اند و گویند این نوع ماهی در دجلهء بغداد...
هازباء
[زِ] (ع اِ) نوعی از ماهی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رجوع به هازبا شود.
هازبانیه
[زُ یَ] (ع اِ) شاخ مانندی که در کلهء بعضی حشرات است. (ناظم الاطباء). شاخک.
هازبی
[زِ با / بی / بی ی] (ع اِ) نوعی از ماهی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به هازبا شود.
هازبیه
[زِ بی یَ] (ع اِ) نوعی از ماهی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به هازبا شود.
ها زدن
[زَ دَ] (مص مرکب) پیاپی و بسیار زدن. مکرر زدن. (یادداشت مؤلف) : مردم دست به پشت او ها میزدند و او را می انداختند و او واپس می نگرید تا مگر رسول علیه السلام رحمت کناد. (تفسیر ابوالفتوح رازی).
هازل
[زِ] (ع ص) هزل گو، مقابل جدگو. (قطر المحیط) (از اقرب الموارد) :
هر جدی هزل است پیش هازلان
هزلها جد است پیش عاقلان.مولوی.
|| بیهوده گوی. || لطیفه گوی. (ناظم الاطباء). || بازی کننده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بیهوده. (منتهی الارب). || مسخره. (نصاب الصبیان).
هازم
[زِ] (ع ص) نعت فاعلی از هزم. آنکه خوار و ذلیل میکند دشمن را و میشکند آن را و فرار میدهد. (ناظم الاطباء).
هازمه
[زِ مَ] (ع اِ) بلا. (منتهی الارب) (معجم متن اللغه). || سختی. (منتهی الارب). ج، هَوازِم.
هازنده
[زَ دَ / دِ] (نف) داننده. || بیننده. ملاحظه کننده. نگرنده. رجوع به هازیدن شود.
هازو
(ص) رجوع به هاژ و هاژو و هاژه شود.
هازه
[زَ / زِ] (ص) کسی را گویند که از خیریت(1) بر یکجای فروماند و واله شده باشد. || حقیر. (جهانگیری). رجوع به هاژ و هاژو و هاژه شود.
(1) - در متن فرهنگ جهانگیری «خیریت» آمده و در فرهنگ رشیدی ذیل هاژه که صورتی دیگر از این لغت است «حسرت» آمده،...
هازیدگی
[دَ / دِ] (حامص) دانش. دانائی. رجوع به هازیدن شود.
هازیدن
[دَ] (مص) دانستن :
ای پسر جور مکن کارک ما دار بساز
به از این کن نظر و حال من و خویش به هاز.
قریع الدهر.
|| به زیان نسپردن. || نگریستن. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) (لسان العجم). || گریستن. (لسان العجم).
هازیدنی
[دَ] (ص لیاقت) درخور هازیدن. رجوع به هازیدن شود.
هازیده
[دَ / دِ] (ن مف) دانسته. معلوم. || ملاحظه شده. دیده شده. نگریسته. رجوع به هازیدن شود.
هاژ
(ص) بد و زشت. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || حیران. سرگشته. متحیر. واله و درمانده. (از برهان) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ اسدی) :
همه دعوی کنی و خایی ژاژ
در همه کارها حقیری و هاژ.ابوشکور.
|| بر یک جای فرومانده. بیحرکت. فرومانده از سرگشتگی. (برهان) (آنندراج) (انجمن...
