نیازآمیز
(نف مرکب) دادخواه و درخواست کننده و التماس نماینده (ناظم الاطباء (||)؟ ن مف مرکب) آمیخته به نیاز و تضرع و زاری عاجزانه محتاجانه.
نیازاده
[دَ / دِ] (اِ مرکب) پسرزاده (آنندراج از فرهنگ اسکندرنامه)؟ رجوع به نواده شود.
نیازاردن
[نَ دَ] (مص منفی) نیازردن آزرده نشدن نرنجیدن رنجه نگردیدن مقابل آزاردن و آزردن : آز بگذار تا نیازاری کاز آرد به روی ها خواریسنائی تا توانم دلت به دست آرم ور بیازاریم نیازارمسعدی (از انجمن آرا) رجوع به آزاردن شود || آزار نکردن آزرده نساختن نرنجاندن مقابل آزاردن و...
نیاز بلاغ
[بُ] (اِخ) دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروهء شهرستان سنندج در 41 هزارگزی شمال قروه و 3 هزارگزی شمال گزل قایه در جلگهء سردسیری واقع است و 357 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و لبنیات و شغل مردمش زراعت و ( گله داری و بافتن قالیچه...
نیازپاشی
(حامص مرکب) عرض نیاز بحد تمام( 1) (آنندراج) : یار از نیازپاشی ما ناز می کند این بس میان اهل نیاز امتیاز ما؟ ( 1) - خاص شاعران سبک هندی است.
نیازدیده
[دی دَ / دِ] (ن مف مرکب)سختی کشیده مقابل نازپرورده : نیازدیده به تو باز دیده کرد از آنک نیازدیده نه ای پروریدهء نازی سوزنی (از یادداشت مؤلف).
نیازش
[زِ] (اِمص) عبادت پرستش (یادداشت مؤلف) عرض نیاز رجوع به نیاز شود : هزاران گونه بنماید نیازش به شیرین لابه و نیکو نوازشفخرالدین اسعد || نوازش : سروشان را به نام نیک بستود نیازشهای بی اندازه بنمودفخرالدین اسعد || مزید علیه نیاز است (آنندراج).
نیازشگاه
[زِ] (اِ مرکب) معبد (یادداشت مؤلف): کنشت، نیازشگاه یهودیان باشد (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) (یادداشت مؤلف).
نیازک
[نَ زِ]( 1) (ع اِ) جِ نیزک رجوع به نیزک شود: این جمادات بوجود آمد چو کوهها و کانها و ابر و برف و نیازک و عصی و هاله (چهارمقاله، از فرهنگ فارسی معین ||) در نجوم، به ستارگانی اطلاق شود که در آسمان به نظر سقوط میکنند (از المنجد)...
نیازکندی
[کَ] (اِخ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه در 18 هزارگزی شمال غربی قره آغاج و 9500 گزی جنوب جادهء مراغه به میانه، در منطقهء کوهستانی معتدل هوایی واقع است و 195 تن سکنه دارد آبش از چشمه سارها، محصولش ( غلات و نخود و بزرک،...
نیازکی
[زَ] (ص نسبی) منسوب به نیازه است رجوع به نیازه شود || لعل نیازکی، رجوع به پیازکی شود (یادداشت مؤلف) نیز رجوع به 83 شود - الجماهر صص 81.
نیازگار
(ص مرکب) دادخواه و درخواست کننده (ناظم الاطباء) نیازگر.
نیازگر
[گَ] (ص مرکب) عرض نیاز کننده سؤال کننده.
نیازمند
[مَ] (ص مرکب) محتاج حاجتمند (ناظم الاطباء) نیازومند : هر آنکه دشمن تو باشد و مخالف تو نیازمند شراب و نیازمند طعامفرخی این قوم را هیچ خوش می نیاید که ما مردی را برکشیم تا همیشه نیازمند ایشان باشیم (تاریخ بیهقی ص 412 ) هستم یگانه عاصی و عاصی چو...
نیازمندی
[مَ] (حامص مرکب) احتیاج حاجتمندی بی نوائی فقر نیازمند بودن رجوع به نیازمند شود : آنگاه رسی به سربلندی کایمن شوی از نیازمندینظامی || اشتیاق شوق : بیش است به تو نیازمندی چندانکه تو بیش می کنی نازعطار حال نیازمندی در وصف می نیاید آنگه که باز گردیم گوییم ماجرا...
نیازمودن
[نَ زْ / زِ دَ] (مص منفی) مقابل آزمودن رجوع به آزمودن شود.
نیازومند
[مَ] (ص مرکب) نیازمند محتاج حاجتمند (برهان قاطع) : من نیازومند تو گشتم و هر کو شد چو من عاشق ناز تو می زیبدش هرگونه نیاز منوچهری.
نیازه
[زَ] (اِخ) نام قریه ای است میان کش و نسف؛ و نسبت بدان نیازکی باشد (یادداشت مؤلف).
نیازی
(ص نسبی) منسوب است به نیاز که نام قریه ای است (از سمعانی) رجوع به نیازه شود.
نیازی
(ص نسبی) حاجتمند (از سروری) (از برهان) (از رشیدی) نیازمند صاحب نیاز اهل نیاز : ای چشم نیازیان ز جود تو چون چشم مخالفان به خوش خوابی انوری (از سروری ||) کنایه از عاشق است (از برهان) که نیازمند معشوق است که در برابر معشوق عرض نیاز می کند :...
