میمونه
[مَ مو نَ] (ع ص) مؤنث میمون. میمونه. رجوع به میمون و میمونه شود. || (اِ) نامی است از نامهای زنان.
میمونه
[مَ مو نَ] (اِخ) بنت الحارث بن حزن الهلالیه. آخرین زنی است که با حضرت رسول ازدواج کرد و مرگ وی نیز پس از مرگ بقیهء زنهای آن حضرت دررسید. قبل از هجرت در مکه با حضرت محمد (ص) بیعت کرد و بدین اسلام درآمد در ابتدای زندگی نامش «سره»...
میمونه
[مَ مو نَ] (اِخ) بنت علی بن ابیطالب (ع). (از تاریخ گزیده چ نوائی ص198) (از یادداشت مؤلف).
میمونه
[مَ مو / مِ مو نَ / نِ] (از ع، ص)میمونه. رجوع به میمونه شود. || (اِ) نام فنی از کشتی. (آنندراج) (غیاث) :
غیر برگشت فغان زین سگک وارونه
فیل زور است مبارک بود این میمونه.
(مثنوی گل کشتی).
میمونه
[مَ مو نَ] (اِخ) دهی است از دهستان رستاق بخش اشکذر شهرستان یزد، واقع در 25هزارگزی شمال اشکذر با 835 تن سکنه. آب آن از قنات و محصولش غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).
میمونی
[مَ مو / مِ مو] (ص نسبی) منسوب به میمون. رجوع به میمون شود.
میمونی
[مَ مو] (اِخ) ابراهیم بن محمد بن عیسی، مکنی به ابواسحاق و ملقب به برهان الدین المیمونی. عارف به تفسیر و علم حدیث. (991 ه . ق . - سال 1079 ه . ق.). از اهل مصر بود و دارای تصانیف بسیار در حواشی و شروح است. از اوست: «حاشیه»...
میمونیان
[مَ مو / مِ مو] (اِ مرکب)(1) جِ میمونی، منسوب به گل میمون. تیره ای از گیاهان دولپه ای پیوسته گل برگ که جنس ها و انواعش چندان زیاده نیست و تمام آنها به صورت علفهای بالنسبه کوچکی هستند که بعضی از آنها ریشهء دائمی دارند. گلهای آنها نامنظم و...
میمونیه
[مَ مو نی یَ] (اِخ) گروهی از خوارج عجارده اند که یاران و پیروان میمون بن عمران میباشند. قائل به قدر هستند یعنی افعال بندگان را به قدرت آنان اسناد دهند و میگویند استطاعت مقدم بر فعل است و خداوند خیرخواهد نه شر و معصیت نخواهد چنانچه معتزله گویند. و...
میمونیه
[مَ مو نی یَ] (اِخ) یکی از فرق اسمعیلیه که پیروان عبدالله بن میمون قداح میباشند و این فرقه را نباید با فرقهء میمونیهء عجارده که از خوارجند اشتباه کرد. (خاندان نوبختی ص265).
میمه
[مِ مَ] (اِخ) دهی است از بخش زرین آباد شهرستان ایلام، واقع در 21 هزارگزی شمال پهله با 500 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
میمه
[مِ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان کوهپایهء بخش نوبران شهرستان ساوه، واقع در 6هزارگزی شمال نوبران با 273 تن سکنه. آب آن از رودخانهء مراغه و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
میمه
[مِ مَ] (اِخ) نام یکی از بخش های شهرستان کاشان، واقع در باختر آن در طول و طرفین شوسهء تهران به اصفهان هوای آن سردسیر و آب آن از قنوات و محصول عمدهء آن غلات و لبنیات است. این بخش از دو دهستان به نام مرکزی و جوشقان تشکیل شده...
میمه
[مِ مَ] (اِخ) قصبه ای است مرکز بخش میمه تابع شهرستان کاشان با 2300 تن سکنه، واقع در 100هزارگزی اصفهان و 316هزارگزی تهران سر راه شوسهء تهران - اصفهان. مختصات جغرافیایی آن به شرح زیر است: طول 51 درجه و 50 دقیقه - عرض 33 درجه و 26 دقیقه و...
میمه دویه
[مِ مَ دو یَ] (اِخ) دهی است از دهستان زیراستاق بخش مرکزی شهرستان شاهرود، واقع در 42هزارگزی باختر شاهرود با 400 تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
میمی
(ص نسبی) منسوب به حرف «م». (ناظم الاطباء).
میمیز
(اِ) مویز. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (برهان). انگور خشک کرده. (ناظم الاطباء). انگور خشک شده. (برهان). میویز. زبیب. نوعی کشمش. کشمش :
آنها که اسیر عقل و تمییز شدند
در حسرت هست و نیست ناچیز شدند
رو باخبری ز آب انگور گزین
کاین بی خبران به غوره میمیز شدند.
(منسوب به خیام از آنندراج).
رجوع به مویز...
میمیزی
(ص نسبی) منسوب به میمیز :
نبید تلخ چه انگوری و چه میمیزی
سپید سیم چه با سکه و چه بی سکه.
منوچهری.
رجوع به میمیز شود.
میمیک
(فرانسوی، ص، اِ)(1) حرکات نمایشی که نمایانگر اعمال و احساسات است. (از دایره المعارف کیه). || هنرپیشه ای که اعمال و احساسات را بوسیلهء حرکات نمایش دهد.
(1) - Mimique.
میمیه
[می یَ] (اِخ) از فرق غلاه که امیرالمؤمنین و حضرت رسول هر دو را نبی میدانستند ولی محمد بن عبدالله را در الوهیت مقدم میشمردند در مقابل عینیه که این حق تقدم را به علی (ع) نسبت میدادند. (خاندان نوبختی ص265) (از ملل و نحل شهرستانی).
