میمند
[مَ مَ / مِ مَ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای چهارگانهء بخش بابک شهرستان یزد، واقع در شمال خاوری شهر بابک. منطقه ای است کوهستانی و دارای چشمه های فراوان و هوای سرد و کوههای زیاد. آب بیشتر قراء از قنات و چشمه تأمین می شود و محصول عمدهء آن...
میمند
[مَ مَ / مِ مَ] (اِخ) دهی است مرکز دهستان میمند بخش شهر بابک شهرستان یزد، واقع در 5/26هزارگزی شمال شرقی شهر بابک. سکنهء آن 1395 تن. آبش از قنات و تمام خانه هایش از سنگ ساخته شده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).
میمندی
[مَ مَ / مِ مَ] (ص نسبی) منسوب به میمند. از مردم میمند. رجوع به میمند شود.
میمندی
[مَ مَ / مِ مَ] (اِخ) ابوالقاسم احمدبن حسن. رجوع به احمدبن حسن و رجوع به ابوالقاسم شود.
میمنه
[مَ مَ نَ] (ع اِمص) ج، میامن. (دهار). برکت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ نظام). فرخندگی. میمنت. میمنه. || نیک بختی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ نظام). شگون نیک. (فرهنگ نظام). || (اِ) سوی دست راست. (دهار). سوی راست. خلاف میسره. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ نظام)....
میمنه
[مَ مَ / مِ مَ نَ / نِ] (از ع، اِمص)نیک بختی. (ناظم الاطباء). میمنت. || صواب. (ناظم الاطباء). || خجستگی. (مهذب الاسماء). || (اِ) سوی دست راست. (ناظم الاطباء). طرف دست راست. (غیاث). سوی راست. (فرهنگ نظام). دست راست. (مهذب الاسماء). مقابل میسره. (فرهنگ نظام). خلاف میسره. در طرف...
میمنه دار
[مَ مَ / مِ مَ نَ / نِ] (نف مرکب)دارندهء میمنه. محافظ و مراقب جناح راست لشکر. سردار میمنهء لشکر و جناح راست سپاه. فرمانده جناح راست لشکر :
ورا میمنه دار گردوی بود
که گرد و دلیر و جهانجوی بود.فردوسی.
میموئیه
[ئی یَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مشیز شهرستان سیرجان، واقع در 2هزارگزی شمال مشیز با 290 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
میموم
[مَ مو] (ع ص) به دریا انداخته شده. (آنندراج) (از اقرب الموارد). رجل میموم؛ مرد به دریا انداخته شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
میمومه
[مَ مو مَ] (ع ص) تأنیث میموم. رجوع به میموم شود.
میمون
[مَ مو] (ع ص) مبارک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، میامین. دارای یمن و برکت. (از اقرب الموارد) (آنندراج)(1)(برهان). بایمن. (فرهنگ نظام). خجسته. (مهذب الاسماء) (دهار) (غیاث). همایون. (اوبهی). فرخنده. خجسته. (ناظم الاطباء). خوش شگون. (فرهنگ نظام). مسعود. فرخ. بامیمنت. بایمن. خنشان. همایون. خرم. باشگون. مقابل مشؤوم :
همی فزونی جوید...
میمون
[مَ مو / مِ مو] (اِ) بوزینه. (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). جانوری است معروف و آن برزخ است میان انسان و حیوان غیرناطق. (برهان). میمونها خود راسته ای را از پستانداران تشکیل میدهند شکل دست و پای آنها شبیه دست انسان است از اینجهت آنها را «چهاردستان» گویند. در بسیاری...
میمون
[مَ مو / مِ مو] (اِ)(1) گیاهی است از تیرهء میمونیان(2) و از راستهء دولپه ایهای پیوسته گلبرگ(3) که میوه اش کپسول است و با دو شکاف بازمیشود و یکی از گیاهان زینتی است و گلهایش غالباً به رنگ سفید و بنفش و قرمز است. انف الثور. انف العجل. گل...
میمون
[مَ مو] (اِخ) قریه ای واقع در سه فرسنگ و نیمی میانهء شمال و مغرب اصطهبانات. (فارس نامهء ابن البلخی).
میمون
[مَ مو] (اِخ) ابن ابراهیم کاتب. وی کاتب مکاتبات خاصهء متوکل خلیفهء عباسی است و کتاب رسائل از تألیفات اوست. بعربی نیز شعر می گفته و دیوان او بیست ورقه است. (از ابن الندیم) (از یادداشت مؤلف)
میمون
[مَ مو] (اِخ) ابن اقرن. وی بعد از ابی الاسود الدؤلی در علوم عربیه امام مقدم است. نحو و سایر علوم عربی را از ابی الاسودالدؤلی آموخت و عنبسه بن معدان الفیل از وی أخذ علوم عربی کرده است. (از ابن الندیم) (از معجم الادباء).
میمون
[مَ مو] (اِخ) ابن جعفر، مکنی به ابوتوبه، لغوی و نحوی و ادیب بوده است. وی شاگرد ابی الحسن کسائی است و عمروبن سعیدبن سلم از وی کسب ادب کرده است، وی با اصمعی مباحثاتی نیز داشته است. (از معجم الادباء).
میمون
[مَ مو] (اِخ) ابن قیس بن جندل. رجوع به اعشی شود.
میمون
[مَ مو] (اِخ) ابن محمد بن معتمدبن مکحول، مکنی به ابوالمعین النسفی، متوفی به سال 508 ه . ق. از فضلا است. او راست: کتاب بحرالکلام در توحید و کتاب تبصره ایضاً در توحید. و کتاب التمهید لقواعدالتوحید. (از الاعلام زرکلی).
میمون
[مَ مو] (اِخ) ابن مهران الرقی، مکنی به ابوایوب. فقیه و قاضی متولد به سال 37 ه . ق. متوفی به سال 117 ه . ق. وی یکی از ثقات حدیث است، در کوفه نشو و نما یافت و در زمان عمر بن عبدالعزیز منصب قضا یافت مردی کثیرالعباده بود...
