جستجوی واژه در لغتنامه دهخدا
جستجوی معنی واژه عقد: (تعداد کل: 9)
عقد
[عَ] (ع مص) پناه بردن به کسی. (از منتهی الارب): عقد عنقه الیه؛ به وی پناه برد. (از اقرب الموارد). || بستن ریسمان و بیع. (از منتهی الارب). محکم کردن و بستن ریسمان و بیع و پیمان و سوگند و از قبیل آن، و آن در مقابل «حَلّ» و گشودن...
عقد
[عَ] (ع اِمص، اِ) پذرفتاری و پیمان. (منتهی الارب). پیمان و زینهار. (مهذب الاسماء). قرارداد : پسندیده تر آن است که میان ما دو دوست عهدی باشد و عقدی بدان پیوسته گردد. (تاریخ بیهقی ص 210). چنگ درزده ام در بیعت او به وفای عهد و بری ساختن ذمه و...
عقد
[عَ قَ] (ع مص) گره گرفتن زبان. (از منتهی الارب). حبس شدن و بند آمدن زبان. || بودن «عقده» در زبان شخص. (از اقرب الموارد). رجوع به عقده شود. || گرفتن فرج ماده سگ سر نرهء نر را. (ناظم الاطباء). رجوع به عَقد شود.
عقد
[عَ قَ] (ع اِ) ریگ تودهء بسته و برهم نشسته. (منتهی الارب). ریگ و رمل برهم پیچیده و متراکم. (از اقرب الموارد). || گره زبان. (منتهی الارب) «عقده»ای است در زبان. || پیچیدگی در دنب گوسفند که مانند عقده و گره است. || نوعی از خرما. (از اقرب الموارد).
عقد
[عَ قَ] (اِخ) قبیله ای است از بجیله یا از یمن، بشربن معاذ و ابوعامر عبدالملک بن عمرو از این قبیله اند. (منتهی الارب).
عقد
[عَ قِ] (ع ص) بسته زبان در سخن. (منتهی الارب). آنکه در زبانش «عقده» باشد. (از اقرب الموارد). || شتر نر کوتاه بالا نیک شکیبا بر کار و درشت پشت. (منتهی الارب). جمل قصیر و صبور بر کار. (از اقرب الموارد). || (اِ) ریگ تودهء برهم نشسته. (منتهی الارب). آنچه...
عقد
[عِ] (ع اِ) گردن بند و حمیل و رشتهء مروارید. (منتهی الارب). قلاده. (اقرب الموارد). گردن بند زنان، و یکدانه. (دهار). یکدانه. (السامی فی الاسامی). سلک مروارید و گلوبند که آن را به هندی هار گویند. (غیاث اللغات). ج، عُقود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) :
چو بگسلد به نثار تو عقد...
چو بگسلد به نثار تو عقد...
عقد
[عُ قَ] (ع اِ) جِ عُقده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گره ها. رجوع به عقده شود : و من شر النفاثات فی العقد. (قرآن 113/4)؛ و از شر زنان دمندهء افسون در عقده ها و گره ها:
فغان من همه زان زلف بی تکلف اوست
فکنده طبع بر او بر هزار گونه...
فغان من همه زان زلف بی تکلف اوست
فکنده طبع بر او بر هزار گونه...
عقد
[عُ قَ / عَ قِ] (اِخ) موضعی است میان بصره و ضربه. (منتهی الارب) (از معجم البلدان).
