نوخواب دیده
[نَ / نُو خوا / خا دی دَ / دِ] (ن مف مرکب) تازه بالغ (یادداشت مؤلف) نیز رجوع به خواب دیده شود.
نوخه
[نَ خَ] (ع اِمص) اقامت کردن (از منتهی الارب) (آنندراج) اقامت (از اقرب الموارد) (متن اللغه) (المنجد).
نوخیدن
[نَ / نُو دَ] (مص) گریه کردن زاری نمودن(؟) (ناظم الاطباء) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 409 شود.
نوخیز
[نَ / نُو] (نف مرکب) نوبرآمده تازه نازک (ناظم الاطباء) نوخاسته (فرهنگ فارسی معین) : دو پستان چون دو سیمین نار نوخیز بر آن پستان گل بستان درم ریزنظامی سیرابی سبزه های نوخیز از لؤلؤِ تر زمردانگیزنظامی مکش بر کهن شاخ نوخیز را کز این کشت شیرویه پرویز رانظامی ||...
نود
[نَ وَ] (عدد، ص، اِ)( 1) عددی است، آن را به عربی تسعین گویند (آنندراج) (برهان قاطع) نُه مرتبه ده (ناظم الاطباء) عددی « ص» و در حساب جُمَّل «90» است معادل هشتاد به علاوهء ده (فرهنگ فارسی معین) تسعین تسعون نمایندهء آن در ارقام هندیه است (یادداشت مؤلف) :...
نود
[نَ] (ع مص) به هر سو خمیدن از خواب (منتهی الارب) (آنندراج) به هر طرف مایل شدن و خمیدن از خواب آلودگی (از ناظم الاطباء) متمایل شدن بر اثر نعاس (از اقرب الموارد) نواد نودان (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) نیز رجوع به نودان شود.
نؤد
[نَ ئو] (ع اِ) بلا سختی رنج (آنندراج) (ناظم الاطباء) رجوع به نؤود شود.
نوداران
[نَ / نُو] (اِ) دستاران (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت مؤلف) شاگردانه (رشیدی) (از سروری) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) آنچه اجرهء شاگرد دهند (رشیدی) دو سه پولی باشد که بعد از اجرت استاد به شاگرد دهند (برهان قاطع) پولی است که آنانکه لباس نو دوزند و...
نودارانه
[نَ / نُو نَ / نِ] (اِ) میلاوه شاگردانه (صحاح الفرس) نوداران نودارانی (رشیدی) رجوع به نوداران شود.
نودارانی
[نَ / نُو] (اِ) شاگردانه (لغت فرس اسدی از یادداشت مؤلف) (برهان قاطع) نودارانه نوداران (رشیدی) رجوع به نوداران شود|| زری باشد که به شعرا دهند (از جهانگیری) (از برهان قاطع) صله رجوع به نوداران شود || زری باشد که به کسی که مژده و خبر خوش آورده، دهند (از...
نوداماد
[نَ / نُو] (ص مرکب) نوکدخدا کسی که تازه زن گرفته باشد که به تازگی جفت گرفته (از ناظم الاطباء) تازه داماد (فرهنگ فارسی معین) نوشاه (یادداشت مؤلف).
نودان
[نَ وَ] (ع مص) به هر سو خمیدن از خواب (منتهی الارب) نَوْد نواد (متن اللغه) (منتهی الارب) رجوع به نَوْد شود.
نودان
[نَ] (اِخ) دهستانی است از بخش کوهمره نودان از شهرستان کازرون و محدود است از شمال به کوه سورمه، از جنوب به ارتفاعات دوان و کتل دختر، از مشرق به کوه چنگ و دهستان دشت ارژن و از مغرب به تنگ چوگان این دهستان در منطقه ای کوهستانی واقع شده...
نودان
[نَ] (اِخ) قصبهء مرکزی دهستان نودان بخش کوهمره نودان شهرستان کارزون، در 14 هزارگزی شمال کازرون در 51 درجه و 43 دقیقهء عرض جغرافیائی واقع است و ارتفاع آن از سطح دریا 1032 گز و هوای آن نسبهً گرم و آبش از چشمه و شغل مردمش قالی ( بافی و...
نودأه
[نَ دَ ءَ] (ع مص) دویدن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) عدا (از اقرب الموارد).
نودایجان
[نَ] (اِخ) دهی است از دهستان کوهستان بخش داراب شهرستان فسا، در 68 هزارگزی جنوب شرقی داراب، در منطقهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 1283 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش بادام و انگور و گل سرخ و مویز، شغل مردمش باغبانی ( و قالی بافی است (از...
نودد
[نَ / نُو دَ] (اِ) چین و تا و نورد (ناظم الاطباء) رجوع به فرهنگ شعوری ج 2 ص 380 شود ظاهراً تصحیف نورد است.
نودر
[نَ / نُو دَ] (ص مرکب) چیز نودرآمده و تازه پیداشده (انجمن آرا) (آنندراج) هر چیزی را گویند که حادث باشد یعنی نو به هم رسیده و پیدا شده باشد اما حادث به ذات نه حدوث به زمان، و به معنی بدیع و پسندیده نیز آمده است (برهان قاطع) از...
نودر
[نَ دَ] (اِخ) نام پسر منوچهر که به دست افراسیاب گرفتار شد( 1) (از جهانگیری) اصل نوذر است (حاشیهء برهان قاطع چ معین) رجوع به نوذر شود ( 1) - نودر بر وزن کوثر فرزند عزیز و گرامی و نام پسر منوچهر که به همین نام کرده بودند و به...
نودر
[نَ دَ] (اِخ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند، در 30 هزارگزی مشرق خوسف و 13 هزارگزی شمال غربی گل، در منطقهء کوهستانی معتدل هوائی واقع است و 108 تن سکنه دارد آبش از قنات، محصولش غلات و پنبه و میوه ها، ( شغل مردمش زراعت...
