نصرالله
[نَ رُلْ لاه] (اِخ) ( میرزا) ابن نادرشاه افشار، متخلص به جدائی رجوع به نصرالله میرزابن نادرشاه شود.
نصرالله
[نَ رُلْ لاه] (اِخ) ابن هبه اللهبن محمد بن عبدالباقی الغفاری، مکنی به ابوالفتح و مشهور به ابن بصاقه( 1) از شاعران و مترسلان و منشیان قرن هفتم است، به سال 577 ه ق در قوص ولادت یافت، در مصر و شام تحصیل ادب کرد و در مصر به...
نصرالله
[نَ رُلْ لاه] (اِخ) ( خان) قراگوزلو، از سرداران و وزیران عهد قاجار است، طبع شعری داشته، او راست: گیرم که فلک به مهر مایل گردد کام دلم از وصل تو حاصل گردد این دل که شد از فراق تو قطرهء خون مشکل که دگر باره مرا دل گردد *...
نصرالله آبانی
[نَ رُلْ لا هِ] (اِخ) (میرزا) تهرانی از شعرای عهد قاجاریه و معاصر با هدایت است او راست: من اشتیاق ترا آتشی به جان دیدم که هرچه بیش زنی آب شعله بیشتر است طربسرای جهان ای رفیق بر باد است خوشا کسی که در این بزم ساغر غم زد (از...
نصرالله اردبیلی
[نَ رُلْ لا هِ اَ دَ] (اِخ)(میرزا) رجوع به نصرت شود.
نصرالله استرابادی
[نَ رُلْ لا هِ اَ تَ](اِخ) ابن حسن از سادات حسینی و از متکلمان قرن سیزدهم است، او راست: تنقیح البیان در شرح ارشاد علامهء حلی، موازین القسط، مدارج الاحکام در اصول فقه وی در حدود سال 1255 ه ق درگذشته است (از الاعلام زرکلی ج 8 ص 352...
نصرالله اصفهانی
[نَ رُلْ لا هِ اِ فَ] (اِخ)(میرزا) متخلص به شهاب و ملقب به تاج الشعراء از شاعران قرن سیزدهم است رجوع به شهاب اصفهانی شود.
نصرالله بغدادی
[نَ رُلْ لا هِ بَ] (اِخ)(قاضی) از دانشمندان قرن دهم و با سلاطین آق قویونلو معاصر است، وی در تبریز مسند قضا داشته است رجوع به اعلام کتاب حبیب السیر ص 251 و حبیب السیر ج 3 جزو 4 ص 114 شود.
نصرالله بیگلو
[نَ رُلْ لاهْ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان قلعه برزند بخش گرمی شهرستان اردبیل، در 14 هزارگزی شمال گرمی بر سر راه گرمی به اردبیل، در جلگهء گرمسیری واقع است و 152 تن سکنه دارد آبش از چشمه، محصولش غلات و حبوبات، شغل اهالی زراعت و ( گله داری...
نصرالله تهرانی
[نَ رُلْ لا هِ تِ] (اِخ)(میرزا) متخلص به آبانی رجوع به نصرالله آبانی شود.
نصرالله خوافی
[نَ رُلْ لا هِ خوا / خا](اِخ) رجوع به نصیرالدین، نصرالله خوافی شود.
نصرالله سنجانی
در بدایت حال » [نَ رُلْ لا هِ سِ] (اِخ)امیر قوام الدین، از احفاد رکن الدین محمودشاه سنجان، و از مشایخ قرن هشتم و نهم است و در سلک شرکاء قریهء سنجان که داخل ولایت خواف است انتظام داشت و به نگاه داشتن نسخهء جمع و خرج آن قریه اشتغال...
نصرالله میرزا
[نَ رُلْ لاه] (اِخ) ابن نادرشاه افشار، پس از کشته شدن نادرشاه وی به اتفاق برادرش شاهرخ میرزا به سوی مرو فرار کرد و سرانجام 1) و سپس به مشهد نزد علیقلی خان بردند )« جمعی از قراولان مروی در راه به نصرالله میرزا برخورده او را گرفته به کلات...
نصران
[نَ] (ع ص، اِ) ترسا (ناظم الاطباء) نصرانی (از متن اللغه) (مهذب الاسماء) (المنجد) (از اقرب الموارد)( 1) مرد ترسا (دهار) (مهذب الاسماء) واحد نصاری است (از متن اللغه) رجوع به نصرانی و نصاری شود ( 1) - گفته اند این صورت خاص شعر است (از اقرب الموارد).
نصران
[نَ] (اِخ) شهری در فلسطین که اقوام و کسان حضرت مسیح در آنجا بودند و آن حضرت در آنجا متولد شد و اکنون دارای 10000 نفر جمعیت است (ناظم الاطباء) رجوع به ناصره شود.
نصران
[نَ] (اِخ) دهی است به شام (منتهی الارب) شهری است در شام (از ناظم الاطباء).
نصرانه
[نَ نَ] (ع ص، اِ) تأنیث نصران است (منتهی الارب) (آنندراج) نصرانیه زن ترسا (از السامی) رجوع به نصران شود.
نصرانه
[نَ نَ] (اِخ) دهی است به شام و آن را ناصره و نصوریه نیز نامند، یا آن نصران است نصرانی منسوب به وی است، یقال: رجل نصرانی و امرأه نصرانیه (از مهذب الاسماء) (السامی).
نصرانی
[نَ ] (ص نسبی)( 1) منسوب است به شهر ناصره به خلاف قیاس (از المنجد) (از اقرب الموارد ||) منسوب است به نصران (منتهی الارب ||) آن که پیرو دین عیسی مسیح است (از المنجد) ترسا (دهار) (ترجمان علامهء جرجانی ص 100 ) عیسوی مذهب، چرا که یکی از اسمای...
نصرانیت
[نَ نی یَ] (ع مص جعلی، اِمص)مسیحیت دین نصاری نصرانیه || نصرانی بودن بر دین عیسی بودن رجوع به نصرانیه شود.
