جستجوی واژه در لغتنامه دهخدا
جستجوی معنی واژه برکه: (تعداد کل: 8)
برکه
[بَ کَ] (ع اِ) یک دوشیدن از دوشیدن بامداد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
برکه
[بِ کَ] (ع مص) برخیزانیدن ناقهء نشسته که شیرش ریزان باشد و دوشیدن آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
برکه
[بِ کَ] (ع اِ) سینه و پوست سینهء شتر که در خفتن ملاصق زمین شود، یا جمع برک است، یا برک سینهء آدمی است و برکه غیر آدمی، یا برک باطن سینه است و برکه ظاهر آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || نوعی از نشست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء)....
برکه
[بُ کَ] (ع اِ) مرغی است آبی، خرد و سپیدرنگ. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). ج، بُرک، أبراک، بُرکان، بِرکان. || غوکها. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دیت و تاوان و مانند آن (منتهی الارب) یا مردان متحمل آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مزد آسیابان. (منتهی...
برکه
[ ] (اِخ) ابن حسام الدوله، مکنی به ابوکامل و ملقب به زعیم الدوله. رجوع به زعیم الدوله... شود. (یادداشت مؤلف).
برکه
[بَ رَ کَ / کِ] (از ع، اِمص) افزونی و فراخی و بسیاری. (مهذب الاسماء). افزونی. (ترجمان علامهء جرجانی ترتیب عادل). برکت :
کجا نبید است آنجا بود جوانمردی
کجا نبید است آنجایگه بود برکه.منوچهری.
برکه(1) بر عمر تو و مال تو و جان تو باد
امر امر تو و سلطان همه سلطان تو...
کجا نبید است آنجا بود جوانمردی
کجا نبید است آنجایگه بود برکه.منوچهری.
برکه(1) بر عمر تو و مال تو و جان تو باد
امر امر تو و سلطان همه سلطان تو...
برکه
[ ] (اِخ) یمین. از خانان گوگ اردو از خاندان باتو یا خانان دشت قپچاق غربی (654 تا 664 ه . ق.). (ترجمهء طبقات سلاطین اسلام لین پول).
برکه
[بِ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان بیضا بخش اردکان شهرستان شیراز. سکنه 112 تن. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).