هار شدن
[شُ دَ] (مص مرکب) به بیماری هاری مبتلا گشتن. || در تداول، مغرور و سرمست گردیدن. کجرفتار شدن بر اثر ازدیاد مال و قدرت و از این قبیل. || سخت معجب و خویشتن ناشناس شدن.
هارکسموه
[](1) (اِ) و هرکسموه نیز گویند و آن رهج(2) و سم الفار است. (از تذکرهء داود ضریر انطاکی). و همین مؤلف در ذیل سم الفار آرد: شُک. و در ذیل شک نویسد: هالک(3) و سم الفار رهج و مرکشموه - انتهی. و ظاهراً کلمهء هارکسموه یا هرکسموه مصحف مرکشموه و...
هارلد
[رُ] (اِخ)(1) دوم (1022-1066 م.). پادشاه انگلیس، پسر دوم ارل گادوین(2) که در حدود سال 1022 متولد شد (قبل از 1045). با نفوذی که پدرش و ادوارد دکانفسر(3) داشت در جوانی فرمانروایی ایالت ایست انگلز(4) را به دست آورد و در سال 1051 با پدرش تبعید شد. ولی هنگامی که...
هارلم
[لِ] (اِخ)(1) نام شهری واقع در ایالت هلند شمالی(2) است که بوسیلهء راه آهن فرعی به آمستردام(3) وصل میشود. همچنین با تراموای الکتریکی و بخاری به زانت وورت(4) و لیدن(5) و آمستردام(6) و آلکمار(7)... می توان رفت، جمعیت هارلم بنابه آمار سال 1947 م. بالغ بر 195312 تن بوده است.
(1)...
هارلم
[لِ] (اِخ)(1) (مر دو) دریاچهء قدیمی هلند واقع در میان هارلم و آمستردام(2) و لید(3) بود که در ظرف سه سال از 1837 تا 1840 مصنوعاً خشک شد.
(1) - Harrlem.
(2) - Amsterdam.
(3) - Leyd.
هارله
[لِ] (اِخ)(1) شارل دو. خاورشناس بلژیکی که در سال 1832 م. در لیژ(2) متولد شد و به سال 1899 در لوون(3) درگذشت. استاد زبانهای شرقی در دانشگاه لوون و کشیش صاحب رتبهء رومی(4) بود و به عضویت فرهنگستان سلطنتی بلژیک نیز نائل گشت. از آثار اوست: ترجمهء کتاب اوستا (1875-1878)،...
هارله دوشامپ والون
[لِ دُ لُنْ](اِخ)(1) آرشاوک(2) پاریس که به سال 1625 م. در پاریس متولد شد و به سال 1695 م. در کنفلان(3) درگذشت. از 1650 کشیش ژومیژ(4) بود، و در سال 1651 آرشاوک روئن(5) شد. در سال 1666 در تشییع جنازهء آن اتریش(6) خطبه ایراد کرد. و در سال 1671 به...
هارلینگن
[گِ] (اِخ)(1) نام بندری است در ایالت فریسلند(2)، واقع در هلند مرکز راه آهن لیوواردن(3). بنابه آمارگیری سال 1957 م. یازده هزار و پانصد و هفتاد و هشت تن جمعیت دارد. قسمت های قابل ملاحظهء آن عبارت از سالن شهرداری و کلیسای غرب است که قسمتی از قلعهء معروف هارلینگن...
هارلینگن
[گِ] (اِخ) نام شهری در کامرون(1)، واقع در ایالت تگزاس(2) ایالات متحده که بر طبق آمار سال 1950 م. جمعیت آن بالغ بر 23229 تن بوده است. شهر مذکور مرکز بزرگ آبیاری زمینهای درهء لوور ریو گراند(3) است. از صادرات آن محصولات غذایی و پنبه و غیره است. واردات آن...
هارم
[رِ] (ع ص) شتری که گیاه هرم خورد و در اثر خوردن آن موی ریزه های دراز گلوگاهش سفید گردد. (از اقرب الموارد). بعیر هارم، شتر هرم خوار که به خوردنش پشم زیر حنک سپید گردد. (منتهی الارب) (آنندراج). شتری که گیاه هرم می خورد. (ناظم الاطباء). ج، هوارم. (اقرب...
هارم
[] (اِخ) (مرتفع) شخصی از نسل یهودا. (قاموس مقدس).
هارم
[رُ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان فسا، واقع در شش هزارگزی جنوب خاور فسا و کنار شوسهء داراب به فسا. ناحیه ای است جلگه، معتدل مالاریایی و دارای 520 تن سکنهء فارسی زبان. از قنات مشروب می شود. محصولات آن غلات و حبوبات و شغل اهالی...
هارماته لیا
[تِ] (اِخ)(1) نام شهر برهمن ها. (تاریخ ایران باستان ج 2 ص1845).
(1) - Harmatelia.
هارماماکس
(اِ)(1) نام نوعی گردونه بود و چنانکه یونانیها وصف کرده اند، گردونه هایی بود که زنان در آن می نشستند و از هر طرف پرده داشت. (از تاریخ ایران باستان ج 1 ص722 و ج 2 ص1465).
(1) - Harmamaxe.
هارمست
[مُ] (اِ)(1) نامی که به حکام اسپارتی در شهرهای مغلوب می دادند. (تاریخ ایران باستان ج 2 ص1102 و 1119). به حکامی گفته میشد که اسپارتاییان آنان را به شهرها و ایالات متفرقهء خویش می فرستادند. معمولاً مدت حکومت این گونه حکام یک سال بود. (فوستل دُکولانژ).
(1) - Harmoste.
هارمنی
[مُ] (فرانسوی، اِ) رجوع به هارمونی شود.
هارمنیکا
[مُ] (فرانسوی، اِ) رجوع به هارمونیکا شود.
هارمنیم
[مُ یُ] (فرانسوی، اِ) رجوع به هارمونیم شود.
هارموئیه
[ئی یَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان گوغر بخش بافت شهرستان سیرجان، واقع در 34 هزارگزی شمال باختری بافت، سر راه مالرو گوغر به چهارطاق. ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر و دارای 25 تن سکنه می باشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
هارمودیوس
[مُ یُسْ] (اِخ)(1) از مردم آتن بود و به همراهی دوستش آریستوژیتون(2)پیزیستراتید هیپاراک(3) را بکشت (514 ق . م.) و به کینه کشی از دشنام های شخصی کشتن هیپیاس(4) جبار پسر پیزیسترات(5) را توطئه چینی کرد، اتفاقاً برای انجام دادن این کار روزی را انتخاب کرد که از اعیاد پاناتنه(6)بود.
(1)...
