احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد انبردوانی بصیر حنفی، مکنی به ابوکامل. او راست: المضاهات فی الاسماء والانساب.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد اندلسی. او راست: شرح بر فصول الخمسین تألیف یحیی بن عبدالمعطی. وفات وی به سال 689 ه .ق . بود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد انطاکی، مکنی به ابوحامد و منبوز به ابورقعمق. او مداح المعز ابوتمیم بن معدبن منصوربن قائم بن مهدی عبیدالله و فرزندان او و جوهر قائد و وزیر ابوالفرج یقعوب بن کلس بود. و ثعالبی گوید وی نادرهء زمان و جملهء احسان بود و در شام...
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد انطاکی، معروف به بدیحی. رجوع به بدیحی احمد... شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد ایزدیار، معروف بفرید کافی وزیر. عوفی در لباب الالباب ج 1 ص 120 ببعد آرد: الصدر الاجل شرف الدوله و الدین سید الکتاب فرید الزّمان احمدبن محمد ایزدیار الکافی یعرف بفریدالکافی، در فنون هنر کافی بود. و با فضلی وافر وافی، بحری در هنر بی...
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد برتی (قاضی...) مکنی به ابوالعباس. محدث است.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد برسوی. مدرس. او راست: تاریخ آل سلجوق. وفات او به سال 977 ه .ق . بود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد برقانی خوارزمی، مکنی به ابوبکر و ملقب بحافظ الکبیر. او راست: جمع بین الصحیحین و مسند الخوارزمی. وفات وی به سال 345 ه .ق . بود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد برنسی فاسی مالکی، مکنی به ابوالفضل و معروف بشیخ زروق و ملقب بشهاب الدین. او راست: قواعدالطریقه فی الجمع بین الشریعه و الحقیقه و شرح الحکم العطائیه لابن عطاءالله. وفات وی به سال 899 ه .ق . بود. و در تاج العروس (در مادهء ب...
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد بریدی، مکنی به ابوعبدالله. از جملهء وزرای متقی. (مجمل التواریخ و القصص ص 379).
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد بستی، مکنی به ابوسلیمان خطابی. ادیب فقیه شافعی. وی در عراق از ابوعلی صفار و ابوجعفر رزاز و جز آنان حدیث شنید و حاکم ابن بیع صاحب تاریخ نیشابور و جمعی از بزرگان دیگر شاگردان اویند. وفات وی به سال 388 ه .ق . بود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد بستی خراسانی، معروف بخارزنجی. یکی از ائمهء لغت. رجوع به احمدبن محمد البشتی... و خارزنجی شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد بسیلی. وی شاگرد ابن عرفه بود و تفسیر ابن عرفه را چنانکه شنیده نقل کرده است. وفات او830 ه .ق . است.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد البشتی الخارزنجی. سمعانی گوید: خارزنج قریه ای است بنواحی نیشابور بناحیهء بشت و مرد مشهور این قریه ابوحامد احمدبن محمد خارزنجی است و او بی مدافعی در عصر خود امام اهل ادب خراسان بود. و آنگاه که وی پس از سال 330 ه .ق ....
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد بشیری. محدث است.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد بصراوی.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد بصری، مکنی به ابویعلی و معروف به ابن سوّاف. فقیه مالکی. وی مردی وَرِع و عارف بحدیث و رئیس مالکیهء عراق بود. و بسنّ نودسالگی در 490 ه .ق . درگذشت.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد بغدادی، مکنی به ابوالحسین. رجوع به ابن قطان احمد... و رجوع بروضات ص58 س6 شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد البغشوری. رجوع به احمدبن محمد البغوی شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) ابن محمد البغوی(1)الهروی نوری، مکنی به ابوالحسین. رجوع به احمدبن البغوی و ابوالحسین نوری... شود.
(1) - نسبت است به بغشور.
