احمد
[اَ مَ] (اِخ) السموری. سیستانی الاصل است. رجوع به تاریخ سیستان ص20 شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سمین. رجوع به احمدبن یوسف حلبی... شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سُویقی بن محمد. تلمیذ ابوداود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سهروردی (شیخ...). یکی از خوشنویسان است.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سهیلی (شیخ...). ملقب به امیرنظام الدین. دولتشاه سمرقندی در تذکرهء خود ص509 ببعد آرد: امیر اعظم فاضل نظام الدین شیخ احمد سهیلی زید درجته، و این نامدار عالی تبار را در الوس جغتای خانواده ای بزرگ است و اجداد کرام او از زمان دولت حضرت صاحب قرانی...
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سیّاری شیعی. رجوع به احمدبن ابراهیم سیاری... شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) السید. او راست: مفتاح الذهب فی تاریخ ملوک الاسلام و خلفاء العرب طبع مطبعه المعارف بسال 1910 ه . ق. (معجم المطبوعات).
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سیف الدوله. رجوع به احمدبن سلیمان... شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سیف الدوله. رجوع به احمدبن عبدالملک... شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سیف الدین. رجوع به احمدبن الاسبر تسکینی... شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سیف الدین. رجوع به احمدبن شیخ الاسلام قطب الدین... شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سیف الدین. رجوع به احمد ابهری... شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) سیمجور. احمدبن اسماعیل سامانی احمد سیمجور دیوانی [ کذا ] را بایالت سیستان نامزد کرد. رجوع بحبط ج1 ص324 و 325 شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) شاد شمس الدین غزنوی. یکی از اجلهء علماء بروزگار سلطان محمد بن محمود سلجوقی.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) شاعر استانبولی. او شاعریست بزمان سلطان سلیمان قانونی. از مردم استانبول و بمصر رفته و بوالی آنجا اسکندرپاشا پیوسته است و سپس بهمراهی پسر پاشا بقدس شریف عزیمت کرده و در 970 ه . ق. بدانجا درگذشته است. او بعلوم ریاضی و هیئت آشنا بود. چون پدر...
احمد
[اَ مَ] (اِخ) شاکر خلیل. او راست: تبصره الطلاب فی علم الاعراب (نحو) طبع آستانه سال 1293 ه . ق. (معجم المطبوعات).
احمد
[اَ مَ] (اِخ) شاکر احمدبن عمر بن عثمان حنفی. شاعر عرب. ولادت او در حماه در 1121 ه . ق. بود و بسیاحت، اکثر بلاد شام و مصر و عربستان و ایران و هندوستان و آسیای صغیر را پیموده است و بالاخره در دمشق متوطن گردیده و در 1193 ه...
احمد
. [ اَ م َ ] (اِخ ) شاه افغان درّانی ابدالی (از 1160 تا 1187 هَ. ق.). ابوالحسن گلستانه در مجمل التواریخ آرد: احمدخان ولد زمان خان ابدالی سدوزه ای قبل از ایام سلطنت نادرشاه در دارالسلطنه ٔ هرات متوطن و [زمان خان ] رئیس قوم خود بود. در...
احمد
[اَ مَ] (اِخ) شاهچراغ (امامزاده...). رجوع به احمدبن موسی بن جعفر و مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص 342 شود.
احمد
[اَ مَ] (اِخ) الشرجی. رجوع به شرجی احمد شود. (معجم المطبوعات).
