جستجوی واژه در لغتنامه دهخدا
جستجوی معنی واژه حزر: (تعداد کل: 3)
حزر
[حَ] (ع اِ) شیر ترش. (معجم البلدان). ماست نیک ترش. حزراء. || قول حدس. (معجم البلدان). || کوسه. کوسج. خرست. ماهی موذی معروف. بیرونی آرد: فراء گوید لخم همان ضفدع است. و ابوالعباس عمانی گوید: لخم بفارسی فیشواذ است که موذی نباشد و موذی آن را خرست نامند که کوسج...
حزر
[حَ] (ع مص) تقدیر کردن. (تاج المصادر بیهقی). تخمین نمودن. (منتهی الارب). اندازه کردن غله را در مزرعه و میوه را بر درختان. (غیاث) (منتهی الارب). دید. دید زدن. تقدیر غلات در زرع. برآورد. برآورد کردن. اندازه کردن. (منتهی الارب). دید زدن. اندازه کردن کشت و میوه. خرص. حدس. (معجم...
حزر
[حَ] (اِخ) کوه یا وادیی به نجد. (معجم البلدان).