جستجوی واژه در لغتنامه دهخدا
جستجوی معنی واژه انگشت: (تعداد کل: 3)
انگشت
[اَ گُ] (اِ)(1) هریک از اجزای متحرک پنجگانهء دست و پای انسان. (از فرهنگ فارسی معین). اصبع. شنتره. (از منتهی الارب). اصبوع. کلک. بنان. (یادداشت مؤلف). بنانه. اَنگُل :
که کس در جهان مشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید.فردوسی.
بر هر انگشت زمین گویی هر روز مدام
دست نقاش همی نقش نگارد...
که کس در جهان مشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید.فردوسی.
بر هر انگشت زمین گویی هر روز مدام
دست نقاش همی نقش نگارد...
انگشت
[اَ گِ] (اِ) محصولی که از احتراق غیرکامل نباتات خشبی حاصل می گردد. (ناظم الاطباء). زغال. اخگر کشته. (برهان قاطع). آتش زغال. (انجمن آرا). زغال. فحم. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). چوب سوخته که سرد شده سیاه گشته باشد. (غیاث اللغات). زگال مرده و سیاه شده. (شرفنامهء منیری). زگال آهنگران. (نسخه...
انگشت
[اَ گَ ؟] (اِ) برزیگر صاحب سامان. و رجوع به انگشته و حاشیهء آن شود.
