هار
(اِ) در سانسکریت هاره(1) (مروارید، حلقهء مروارید، گردن بند) از ریشهء «هره»(2)(بردن، پوشیدن، گرفتن). پشتو «هار»(3)(گردن بند، حلقه). هار، رشتهء مروارید بود :
از آن قبل را کردند هار مروارید
که درّ ضایع بودی اگر نبودی هار.
(از لغت فرس صص 159 - 160).
(صحاح الفرس، نسخهء طاعتی: هار). رجوع به یکدانه(4) شود. (حاشیهء برهان چ معین). هر چیزی را گویند عموماً که از پی هم به توالی، یعنی پی درپی درآمده باشد یا بر و بالا و پهلوی هم درآرند و مروارید و لعل و یاقوت سفته و امثال آن را گویند که در یک رشته کشیده شده باشد خصوصاً. (برهان). هر چیزی را گویند که عموماً از پی هم به توالی، یعنی پی درپی درآمده باشد یا بر و بالا و پهلوی هم درآرند. (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). هر چیز به رشته کشیده شده و هر چیز نیک مرتب شده و آراسته شده. (ناظم الاطباء). مروارید و لعل و یاقوت و دیگر جواهر که به ترتیب در رشته کنند و در گردن اندازند، چنانکه امیرخسرو دهلوی گفته :
قطره های چند زآب چشم او پاکان چرخ
از پی تسبیح خود زآن آبگینه کرده هار.
گویند که به این معنی لغت هندی است و «هار سنگهار» علاقه ای است از گل که زنان در رشته کشند و برای زینت به گردن اندازند. (آنندراج). در هندی به معنی حمایل گل است و در فارسی نیز استعمال می شود. (غیاث اللغات). سلک مروارید و گلها و مانند آن که در گلو اندازند :
به ذکر خلق شاهنشاه دوران
ز هار گل ملائک سبحه گردان.
ملا منیر (از بهار عجم).
گردن بند. گردن بند جواهر. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). در سنسکریت هم به معنی گردن بند است از مادهء «هر»(5) به معنی بردن و جذب کردن که صفت گردن بنداست. (فرهنگ نظام). || رشته. سلک. (از ناظم الاطباء). رشتهء مروارید است. (صحاح الفرس) (اوبهی) : و نسخت تذکرهء هدیها، چه هدیهایی که اول روز پیش خان روند و چه هدیهای عقد تزویج، کردند سخت بسیار و برسم، و آن دو جام زرین مرصع به جواهر بود با هارهای مروارید، و جامه های به زر... (تاریخ بیهقی چ فیاض ص220).
دگر شاهانه درجی از زر ناب
در او شش هار مروارید خوشاب.
فخرالدین اسعد گرگانی (ویس و رامین).
چو ویس دلستان را دید غمگین
ز آب دیده ها تر کرد بالین
ز درد مادر و هجر برادر
گسسته هار مروارید بر زر.
فخرالدین اسعد گرگانی (ویس و رامین).
آویزدم نظرنظر اندر مژه مژه
از دانه دانه لؤلؤ دیده چو هارهار.
مسعودسعد.
به نام دولت تو این کتاب کردم نظم
که هر قصیده و قطعه به از هزاران هار.
شمس فخری.
|| گردن. (برهان) (ولف) (جهانگیری) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام) :
گزید از سواران برون از هزار
بر آن بادپایان آهخته هار.
فردوسی (از فرهنگ جهانگیری).
بکردار شیران به روز شکار
بر آن بادپایان آهخته هار.
فردوسی.
|| مهره های گردن حیوانات. (برهان). استخوان های گردن هر حیوانی. (ناظم الاطباء). || بعضی به معنی مهار شتر دانسته اند(6). (آنندراج). مهار شتر. (برهان) (ناظم الاطباء). || صف. قطار. (ناظم الاطباء). || (ص) خاموش(7). || متحیر و درمانده(8). (برهان) (صحاح الفرس). || دیوانه. (فرهنگ جهانگیری) (برهان). به معنی حیوان دیوانه خصوصاً سگ دیوانه آمده که مردم را بگیرد و مریض شوند و حالات عجیب پیدا کنند، چنانکه گفته اند از آب بترسند. و شعر نظامی دلالت بر این معنی کند:
تو گفتی سگ گزیده آب را دید.
(انجمن آرا) (آنندراج).
حیوان دیوانه خصوصاً سگ دیوانه. در سنسکریت ریشه اش «هر» به معنی بردن است، چه سگ دیوانه جان انسان را میبرد. (فرهنگ نظام). حیوان دیوانه مخصوصاً سگ دیوانه را «هار» گویند، و مرض آن سگ را «هاری» نامند. کردی «هار»(9) (دارندهء سرسام)، اَهّربو(10). (دهار). استی اره(11)، اره(12)، در لهجهء اودی ور(13). (حاشیهء برهان چ معین). مبتلی به بیماری هاری. کلب کلب: مگر سگ هارم گرفته است. (یادداشت مؤلف). || گوشت گندیده و بدبوی. (برهان) (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا). || (اِ) فضله و افکندگی انسان و حیوانات دیگر را هم میگویند. (برهان) (ناظم الاطباء). افکندگی آدمی و سرگین سایر حیوانات باشد. سرگین آدمیزاد و حیوانات دیگر. (آنندراج) (انجمن آرا) :
صورت بخل آنکه زردار است
تیز با هار و کون با هار است.سنائی.
در صفت غلامی کم بها و زشت :
ترش به چهره و دندانش چون تراشهء انار
گره به روی و میان پاش پر گروههء هار.
مختاری (از جهانگیری).
من با پسرش رنگ رزانیم هر دو تن
این قول را درست به داور همی کنم
او بوق من به هار مزعفر همی کند
من یال او به کاج معصفر همی کنم.سوزنی.
تو همان یاری که بودی، لیک ریش آورده ای
تیز بر ریشت زن و گر تیز نبود هار زن.
سوزنی.
به گوه کودک یکماهه ریده جلق زدی
به گوی لخلخه برداشتی گروههء هار.سوزنی.
(1) - hara.
(2) - hara.
(3) - har. (4) - نوعی از هار باشد و آن چنان است که پنج شش رشته را بیاورند و در هر رشته پنج شش مروارید بکشند و همه را جمع کنند و بر مجموع یک جوهری از جواهر بگذارند که سوراخ آن گشاده باشد... (برهان).
(5) - har. (6) - این معنی مجاز از معنی اول است از باب استعمال حال در محل. فرهنگ ابراهیمی «هار» را در شعر «گزید از سواران برون...» مخفف مهار دانسته که اشتباه است، چه مهار مال شتر است نه اسب. (فرهنگ نظام).
(7) - مصحف «هاژ». رجوع به هاژ شود.
(8) - مصحف «هاژ». رجوع به هاژ شود.
(9) - har.
(10) - ahhrbu.
(11) - arra.
(12) - arre.
(13) - war.
از آن قبل را کردند هار مروارید
که درّ ضایع بودی اگر نبودی هار.
(از لغت فرس صص 159 - 160).
(صحاح الفرس، نسخهء طاعتی: هار). رجوع به یکدانه(4) شود. (حاشیهء برهان چ معین). هر چیزی را گویند عموماً که از پی هم به توالی، یعنی پی درپی درآمده باشد یا بر و بالا و پهلوی هم درآرند و مروارید و لعل و یاقوت سفته و امثال آن را گویند که در یک رشته کشیده شده باشد خصوصاً. (برهان). هر چیزی را گویند که عموماً از پی هم به توالی، یعنی پی درپی درآمده باشد یا بر و بالا و پهلوی هم درآرند. (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). هر چیز به رشته کشیده شده و هر چیز نیک مرتب شده و آراسته شده. (ناظم الاطباء). مروارید و لعل و یاقوت و دیگر جواهر که به ترتیب در رشته کنند و در گردن اندازند، چنانکه امیرخسرو دهلوی گفته :
قطره های چند زآب چشم او پاکان چرخ
از پی تسبیح خود زآن آبگینه کرده هار.
گویند که به این معنی لغت هندی است و «هار سنگهار» علاقه ای است از گل که زنان در رشته کشند و برای زینت به گردن اندازند. (آنندراج). در هندی به معنی حمایل گل است و در فارسی نیز استعمال می شود. (غیاث اللغات). سلک مروارید و گلها و مانند آن که در گلو اندازند :
به ذکر خلق شاهنشاه دوران
ز هار گل ملائک سبحه گردان.
ملا منیر (از بهار عجم).
گردن بند. گردن بند جواهر. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). در سنسکریت هم به معنی گردن بند است از مادهء «هر»(5) به معنی بردن و جذب کردن که صفت گردن بنداست. (فرهنگ نظام). || رشته. سلک. (از ناظم الاطباء). رشتهء مروارید است. (صحاح الفرس) (اوبهی) : و نسخت تذکرهء هدیها، چه هدیهایی که اول روز پیش خان روند و چه هدیهای عقد تزویج، کردند سخت بسیار و برسم، و آن دو جام زرین مرصع به جواهر بود با هارهای مروارید، و جامه های به زر... (تاریخ بیهقی چ فیاض ص220).
دگر شاهانه درجی از زر ناب
در او شش هار مروارید خوشاب.
فخرالدین اسعد گرگانی (ویس و رامین).
چو ویس دلستان را دید غمگین
ز آب دیده ها تر کرد بالین
ز درد مادر و هجر برادر
گسسته هار مروارید بر زر.
فخرالدین اسعد گرگانی (ویس و رامین).
آویزدم نظرنظر اندر مژه مژه
از دانه دانه لؤلؤ دیده چو هارهار.
مسعودسعد.
به نام دولت تو این کتاب کردم نظم
که هر قصیده و قطعه به از هزاران هار.
شمس فخری.
|| گردن. (برهان) (ولف) (جهانگیری) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام) :
گزید از سواران برون از هزار
بر آن بادپایان آهخته هار.
فردوسی (از فرهنگ جهانگیری).
بکردار شیران به روز شکار
بر آن بادپایان آهخته هار.
فردوسی.
|| مهره های گردن حیوانات. (برهان). استخوان های گردن هر حیوانی. (ناظم الاطباء). || بعضی به معنی مهار شتر دانسته اند(6). (آنندراج). مهار شتر. (برهان) (ناظم الاطباء). || صف. قطار. (ناظم الاطباء). || (ص) خاموش(7). || متحیر و درمانده(8). (برهان) (صحاح الفرس). || دیوانه. (فرهنگ جهانگیری) (برهان). به معنی حیوان دیوانه خصوصاً سگ دیوانه آمده که مردم را بگیرد و مریض شوند و حالات عجیب پیدا کنند، چنانکه گفته اند از آب بترسند. و شعر نظامی دلالت بر این معنی کند:
تو گفتی سگ گزیده آب را دید.
(انجمن آرا) (آنندراج).
حیوان دیوانه خصوصاً سگ دیوانه. در سنسکریت ریشه اش «هر» به معنی بردن است، چه سگ دیوانه جان انسان را میبرد. (فرهنگ نظام). حیوان دیوانه مخصوصاً سگ دیوانه را «هار» گویند، و مرض آن سگ را «هاری» نامند. کردی «هار»(9) (دارندهء سرسام)، اَهّربو(10). (دهار). استی اره(11)، اره(12)، در لهجهء اودی ور(13). (حاشیهء برهان چ معین). مبتلی به بیماری هاری. کلب کلب: مگر سگ هارم گرفته است. (یادداشت مؤلف). || گوشت گندیده و بدبوی. (برهان) (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا). || (اِ) فضله و افکندگی انسان و حیوانات دیگر را هم میگویند. (برهان) (ناظم الاطباء). افکندگی آدمی و سرگین سایر حیوانات باشد. سرگین آدمیزاد و حیوانات دیگر. (آنندراج) (انجمن آرا) :
صورت بخل آنکه زردار است
تیز با هار و کون با هار است.سنائی.
در صفت غلامی کم بها و زشت :
ترش به چهره و دندانش چون تراشهء انار
گره به روی و میان پاش پر گروههء هار.
مختاری (از جهانگیری).
من با پسرش رنگ رزانیم هر دو تن
این قول را درست به داور همی کنم
او بوق من به هار مزعفر همی کند
من یال او به کاج معصفر همی کنم.سوزنی.
تو همان یاری که بودی، لیک ریش آورده ای
تیز بر ریشت زن و گر تیز نبود هار زن.
سوزنی.
به گوه کودک یکماهه ریده جلق زدی
به گوی لخلخه برداشتی گروههء هار.سوزنی.
(1) - hara.
(2) - hara.
(3) - har. (4) - نوعی از هار باشد و آن چنان است که پنج شش رشته را بیاورند و در هر رشته پنج شش مروارید بکشند و همه را جمع کنند و بر مجموع یک جوهری از جواهر بگذارند که سوراخ آن گشاده باشد... (برهان).
(5) - har. (6) - این معنی مجاز از معنی اول است از باب استعمال حال در محل. فرهنگ ابراهیمی «هار» را در شعر «گزید از سواران برون...» مخفف مهار دانسته که اشتباه است، چه مهار مال شتر است نه اسب. (فرهنگ نظام).
(7) - مصحف «هاژ». رجوع به هاژ شود.
(8) - مصحف «هاژ». رجوع به هاژ شود.
(9) - har.
(10) - ahhrbu.
(11) - arra.
(12) - arre.
(13) - war.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
