نیک بخت
[بَ] (ص مرکب) سعید مسعود دولت یار خوش بخت کام روا سعادتمند مفلح : نیک بخت آن کسی که داد و بخورد شوربخت آنکه او نخورد و ندادرودکی به هر شهر بنشست و بنهاد تخت چنانچون بود مردم نیک بختفردوسی شنیدی که بر ایرج نیک بخت چه آمد ز تور ازپی تاج و تختفردوسی بدو گفت شاپور کای نیک بخت من این خانه بگزیدم از تاج و تخت فردوسی تا بود بود و از پس این تا بود بود منصور و نیک بخت و قوی رای و پیش بین فرخی روا باشد این شاه را ماه تخت که فرزند دارد چنان نیک بختاسدی یکی جفت تخته یکی جفت تخت یکی تیره روز و یکی نیک بختاسدی جهان را تو باشی شه نیک بخت که ناهید تاجت بود ماه تختاسدی راستی شغل نیک بختان است هرکه را هست نیک بخت آن استسنائی که نیک بخت و دولت یار آن تواند بود که اقتدا به خردمندان و مقبلان واجب بیند (کلیله و دمنه) نیک بخت ترین سلاطین آن باشد کی (سندبادنامه ص 6) جدا ازپی خسرو نیک بخت بساط زر افکند بالای تختنظامی بهاری تازه چون گل بر درختان سزاوار کنار نیک بختاننظامی خندید شکوفه بر درختان چون سکهء عید نیک بختاننظامی مکن با بدان نیکی ای نیک بخت که در شوره نادان نشاند درختسعدی کسان را زر و سیم و ملک است و تخت چرا همچو ایشان نه ای نیک بختسعدی شنید این سخن سرور نیک بخت برآشفت نیک و بپیچید سختسعدی نیک بخت آن است که از حال دیگران پند گیرد (تاریخ گزیده) کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح ز آن خاک نیک بخت که شد رهگذار دوست حافظ از اهل جدل و مباحثه بود و نیک بخت و سعادتمند (تاریخ قم ص 233 ) - نیک بخت ساختن؛ سعادتمند کردن : بدین مملکت او را مجدود و نیکبخت ساخت (تاریخ قم ص 8) - نیک بخت شدن و گردیدن و گشتن؛ سعادت یافتن توفیق یافتن : بود مرد آرمده در بند سخت چو جنبنده گردد شود نیک بخترودکی هرکس که او به خدمت او نیک بخت گشت از خاندان او نرود بخت جاودانفرخی هر که از فیض آسمانی و عقل غریزی بهره مند شد در آخرت نیک بخت گردد (کلیله و دمنه) - نیک بخت کردن؛ توفیق و سعادت دادن خوش بخت کردن : چو یزدان کسی را کند نیک بخت ابی کوشش او را رساند به تختفردوسی که یزدان کسی را کند نیک بخت سزاوار شاهی و زیبای تختفردوسی.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
