نیاز
(اِ)( 1) حاجت (جهانگیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (غیاث اللغات) (رشیدی) (آنندراج) احتیاج (برهان قاطع) ارب اربه مأربه وطر (یادداشت مؤلف) : اگرچه بمانند دیر و دراز به دانا بودشان همیشه نیازبوشکور ما را بدان لب تو نیاز است در جهان طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی کسائی بدین خواسته نیست ما را نیاز سخن چند گوییم چندین درازفردوسی که ای نامداران گردن فراز به رأی شما هرکسی را نیازفردوسی چو بشنید مرد آن بجوشیدش آز وگر چه نبودش به چیزی نیازفردوسی در جهان هیچ شاه و خسرو نیست که نه او را به فضل اوست نیازفرخی خویشتن را چه ستاید چو ستوده است بفضل چه نیاز است سیه موی جوان را به خضاب فرخی نگیرد چنین چاره گفتند ساز جز آنگه که باشد به یاران نیازاسدی همان روز بفروختند آن جهاز که بد مشتری را سوی آن نیاز شمسی (یوسف و زلیخا) هر آنچ امروز بتواند به فعل آوردن از قوت نیاز و عجز اگر نبود ورا چه دی و چه فردا ناصرخسرو ناز دنیا گذرنده است ترا گر بهشی سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز ناصرخسرو ای ترا آرزوی نعمت و ناز آز کرده عنان اسب نیازناصرخسرو نیاز بود چنین ملک را به چون تو وزیر در آرزوی تو می بود روزگار درازسوزنی درازدستی جودت بغایتی برسید که دست آز و زبان نیاز شد کوتاهانوری روزی که به دست ناز برخیزی دانم ز نیاز من خبر داریانوری کشت صبر مرا نیاز عطات دیت کشتهء نیاز فرستخاقانی بخت ز من دست شست شاید اگر من نقش امید از رخ نیاز بشویمخاقانی پیش زخم تو کعبتین کردار بر بساط نیاز می غلطمخاقانی که شرح حال من لختی دراز است به حاضر گشتن خسرو نیاز استنظامی به دلها نیاز اوستادی قوی است کزو هر زمان صنعتی را نوی است امیرخسرو ای سروناز حسن که خوش می روی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیازحافظ نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز حافظ گفتم از کویش روم بازآمدم با صد نیاز هرکه گوید ناسزائی باز آوردی کندمکتبی || بی نوائی تنگدستی (ناظم الاطباء) فقر نداری فاقه املاق مقابل ناز و نعمت (یادداشت مؤلف) : اگر از من تو بد نداری باز نکنی بی نیاز روز نیازبوشکور گر بخواهی نیاز پوشیدن تو همی آب در کواره کنیدقیقی بسی زرّ و گوهر به درویش داد نیاز آنکه بنهفت از او بیش دادفردوسی سر بدرهء ما گشاده ست باز نباید که ماند کس اندر نیاز فردوسی (شاهنامه، ج 4 ص 1763 ) هم آن را که پرورد در بر بناز درافکند خیره به چاه نیازفردوسی نه روز بزرگی نه روز نیاز نماند همی بر کسی بر درازفردوسی مجروح آز را بر تو مرهم درد نیاز را بر تو درمانفرخی هرکه ناز از شاه بیند بشکند پشت نیاز هرکه سود از شاه بیند گم کند نام زیان عنصری طلب و گیر و نمای و شمر و ساز و گسل طرب و ملک و نشاط و هنر و جود و نیاز منوچهری بعضی به نیاز و درویشی مبتلا گشتند (تاریخ بیهقی) کرا راند خشمش فتد در گداز کرا خواند جودش برست از نیازاسدی مزن رای با تنگدست از نیاز که جز راه بد ناردت پیش بازاسدی چو شد سخاوت او بر زمانه مستولی نیاز کرد جهان را به درد دل بدرود مسعودسعد شبی چو روز فراق بتان سیاه و دراز درازتر ز امید و سیاه تر ز نیازمسعودسعد روا مبین ز طریق کرم که ز خم نیاز برآرد از جگرم هر دمی هزار طراقخاقانی بر چشمهء کرم شد و سد نیاز بست پس خضر جود خوانم و اسکندر سخاش خاقانی غم همه ز آن است کآشنای نیازم گر نه نیاز آزمودمی چه غمستیخاقانی نیاز گر بدرد پیکر مرا از هم نبینی از پی کار نیاز پیکارمخاقانی || قحط (برهان قاطع) (صحاح الفرس) غلا (برهان قاطع) رجوع به معنی قبلی شود || شره حرص (صحاح الفرس) (برهان قاطع) آز (ناظم الاطباء) : چه سودت بسی این چنین رنج و آز که از بیشتر کم نگردد نیازفردوسی تا خون نگشادم از رگ جان تب های نیاز من نبستیخاقانی || حرص به طعام (ناظم الاطباء) به لذت خوردن طعام (از صحاح الفرس) (برهان قاطع) رجوع به معنی قبلی شود || ذلت خواری نکبت : نگر تا نگردد به گرد تو آز که آز آورد خشم و بیم نیازفردوسی کجا بی هنر شد اسیر نیاز هنرمند هرجا بود سرفرازفردوسی هر آن ناز کآغاز او آز باشد مدارش بناز و مخوان جز نیازش ناصرخسرو بدسگالش کجا ز بحر نیاز کشتی جان به معبر اندازدخاقانی ||گدائی درخواست استدعا التماس (ناظم الاطباء) رجوع به معنی بعدی شود || خواهش تمنی (فرهنگ فارسی معین) رجوع به معنی بعدی شود || عجز انکسار خضوع خشوع ابتهال زاری تضرع لابه عرض حاجت (یادداشت مؤلف) : من نیازومند تو گشتم و هر کو شد چنین عاشق ناز تو می زیبدش هرگونه نیاز منوچهری ایمان کلید جنت و در بی مدنگ نی دندانهء نیاز گشایندهء مدنگسوزنی قنوت من به نماز و نیاز در این است که عافنا و قنا شر ما قضیت لناخاقانی چون از نیازت بوی نه کعبه پرستی روی نه چون آبت اندر جوی نه پل کردن آسان آیدت خاقانی پیش کعبه گشته چون یاران زمین بوس از نیاز و آسمان را در طوافش هفت دوران دیده اند خاقانی تو مستغنی از هرچه در راه تست نیاز همه سوی درگاه تستنظامی ایمن آباد است آن راه نیاز ترک نازش گیر و با آن ره بسازمولوی سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیازسعدی سعدیا زنده عاشقی باشد که بمیرد بر آستان نیازسعدی نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس بلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای سعدی نیاز از شاه به چون سرفراز است گدا خود جمله زاری و نیاز است امیرخسرو بیار می که ندارم چو حافظ استظهار به گریهء سحری و نیاز نیمشبیحافظ دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیمشبی دفع صد بلا بکندحافظ با خلق خدا سخن به شیرینی کن اظهار نیاز و عجز و مسکینی کن امامی خلخالی || اظهار محبت (برهان قاطع ||) تجمل تکلف (یادداشت مؤلف) ناز : به راه شاه نیاز اندرون سفر مسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت کسائی به نیاز گفت فردا پی تهنیت بیایم به دو چشم او که جانم بشود اگر نیاید خاقانی || مرادف ناز است و رجوع به معنی قبلی شود : چنین گفت با دختر سرفراز که ای پروریده به ناز و نیازفردوسی || مقصود مطلوب (یادداشت مؤلف) : پس از چارده سال رنج دراز رسانیدش [ یعقوب را ] ایزد به کام و نیاز شمسی (یوسف و زلیخا ||) ضرورت (یادداشت مؤلف) (منتهی الارب) رجوع به نیاز آمدن شود || آرزو (صحاح الفرس) (آنندراج) میل خواهش (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) : پیاده شد و برد پیشش نماز به دیدار او بد نیا را نیازفردوسی چو بودن به گنگ اندرون شد دراز به دیدار کاووسش آمد نیازفردوسی باز نیازم به شاهد و می و شمع است هر سه توئی ز آن به سوی توست نیازم خاقانی دوشت نیاز این جگر سوخته نبود امشب به وعدهء دل بریان کیستیخاقانی || دوست (یادداشت مؤلف) (برهان قاطع) (اوبهی) (انجمن آرا) (جهانگیری) (آنندراج) (از صحاح الفرس)( 2) برابر دشمن (از برهان) رجوع به معنی بعدی شود|| گرامی عزیز نیازی محبوب (یادداشت مؤلف) نیز رجوع به نیازی شود : بیاگند [ تور ] مغزش [ ایرج را ] به مشک و عبیر فرستاد نزد جهانبخش پیر [ فریدون ] چنین گفت کاینک سر آن نیاز که تاج نیاکان بدو گشت بازفردوسی یکی تاجور شاه و کهتر پسر نیاز فریبرز و جان پدرفردوسی که کهتر پسر بود و پرخاشجوی نیاز پدر خسرو ماهرویفردوسی ایا نیاز به من یاز و مر مرا مگداز که ناز کردن معشوق دلگداز بودلبیبی دلش آتش گرفت و سوخت جگر که نیازی جز او نداشت دگرسنائی || تحفهء درویشان (برهان قاطع) هدیه پیشکش (آنندراج) مزد فالگو مزد قرآن خوان هدیه و پیش کش از نقد و جنس که به مرشد یا پیری دهند (یادداشت مؤلف) مجازاً نذری که برای گرفتن مراد و حاجت خود به نام نبی و ولی داده شود که بیشتر به شکل خوراک است (از فرهنگ نظام): فرموند بگو هرکه نیاز پیش آرد و از راه حسن عقیده نزدیک شما چیزی آرد بی تحقیق آن را قبول کردن نمی شاید (انیس الطالبین ص 139 ) رجوع به نذر و نیاز شود || حاجتمند محتاج آرزومند (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) رجوع به نیازمند شود - با نیاز؛ نیازمند، که غنی یا مستغنی نیست : شوند از برون گرسنه با نیاز چو شب شد همه سیر گردند بازاسدی چنان دارم ای داور کار ساز کزین بانیازان شوم بی نیازنظامی - به نیاز؛ با نیاز نیازمند محتاج و مسکین : گاهیم به ناز دارد و گه به نیازمسعودسعد || - با خضوع و خشوع دعا و زاری از روی صدق و صفا : دی به امید گفتمش داعی دولت توام گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می کنی سعدی - بی نیاز؛ رجوع به همین مدخل در ردیف خود شود - پرنیاز؛ محتاج حاجتمند مسکین بی نوا : شد از رنج و سختی جهان پرنیاز همی بود از هر سوئی ترکتازفردوسی بر امید کشتن اندر پای وصلش زنده ام پرنیازان را تمنا برنتابد بیش از اینخاقانی پرنیازی را که هم دل تفته بینی هم جگر شرب عزلت هم تباشیرش دهم هم ناردان خاقانی - نیاز آمدن کسی را به چیزی؛ ناگزیر شدن او از آن || - حاجت افتادن او به آن محتاج شدن او بدان : گر آیدت روزی به چیزی نیاز به دست و به گنج بخیلان میازفردوسی بدو گفت گیو ای شه سرفراز جهان را به مهر تو آمد نیازفردوسی ز زین برگرفتش به میدان فکند نیازش نیامد به گرز و کمندفردوسی بگویید هوشت فراز آمده ست به خاک و به خونت نیاز آمده ست فردوسی نماند به گیتی کسی خود دراز که نامد مر او را به رفتن نیازفردوسی گه نیازت به حصار آید و بندد در گاه عیبت ز در و بند و حصار آید ناصرخسرو و گر به جنگ نیاز آیدش بدان کوشد که گاه جستن از آنجا چگونه سازد رنگ فرخی (یادداشت مؤلف) ||- تمایل پیدا کردن او به آن مایل شدن او به آن : به دیدار شاه آمده ستش نیاز ندانم چه دارد به دل با تو رازفردوسی چنین گفت با رستم سرفراز که آمد به دیدار شاهم نیازفردوسی - نیاز آمدن کسی را؛ بی چیز شدن او فقیر شدن او تنگدست شدن او نیازمند گشتن او : دگر آن کش آید به پیری نیاز ز هر کس همی دارد آن رنج رازفردوسی - نیاز آوردن؛ نیاز بردن عرض حاجت کردن سؤال کردن : نیاز آورد هر که یک روزه پیشش بماند همه عمر در بی نیازیسوزنی || - پیشکش و هدیه نزد مرشد و مرادی بردن نذرانه نزد اولیاءالله بردن چیزی نذر مزار اولیاء و اقطاب کردن : و فرمودند بگو هر که نیاز پیش آرد بی تحقیق آن را قبول کردن نمی شاید (انیس الطالبین ص 139 ) - نیاز افتادن؛ احتیاج پیدا شدن : بود کت نیاز افتد از روزگار به از دوست آن دشمن آید به کاراسدی - نیاز بردن؛ عرض حاجت کردن سؤال و اظهار نیازمندی کردن : به از بنده بودن به سالی دراز به گنج جهاندار بردن نیازفردوسی - نیاز برداشتن؛ حاجت بردن حاجت خواستن نیازمندی نمودن : اگر چه بدی بختشان دیرباز به کهتر نه برداشتندی نیازفردوسی - نیاز پوشیدن؛ از سؤال و طلب سر باز زدن حاجت نهفتن : گر بخواهی نیاز پوشیدن تو همی آب در گواره کنی ؟ (از حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی ||) - فقر و تنگدستی خویش پوشیده داشتن : کسی را که پوشیده دارد نیاز که از بد همی دیر یابد جوازفردوسی - نیاز دادن؛ نذرانه و پیشکش و هدیه دادن به پیری و مرشدی مزد فالگو و قرآن خوان دادن - نیاز داشتن؛ نیازمند بودن حاجت داشتن محتاج بودن : مگر پهلوان رستم سرفراز به گنج و سپاه تو دارد نیازفردوسی به شعر تهنیت این ملک را کنم نه ترا که ملک داشت به شغل وزارت تو نیاز سوزنی نیاز عطا داشتم تا به اکنون نیازم نماند از عطا می گریزمخاقانی - نیاز رسیدن؛ احتیاج پیدا شدن حاجت افتادن : ندید او همی مردم رای ساز رسیدش به تدبیرسازان نیازفردوسی - نیاز کردن؛ اظهار عجز و تضرع و خشوع کردن لابه نمودن به لابه طلب کردن : پیش یوسف نازش خوبی مکن جز نیاز و آه یعقوبی مکنمولوی میان عاشق و معشوق حرف بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنیدحافظ|| - نقدینه یا جامه و امثال آن پیشکش مرشدی یا مرادی یا سیدی یا رمالی کردن نذر کردن رجوع به نذر و نیاز شود - نیاز کسی را به دیگری آوردن؛ او را به دیگری محتاج کردن به دیگری حواله کردن : به چیزی که باشد مرا دسترس بکوشم نیازت نیارم به کسفردوسی - نیاز نهفتن؛ نیاز پوشیدن فقر و مسکنت پوشیده داشتن : بسی زرّ و گوهر به درویش داد نیاز آنکه بنهفت از او به معنی az پیشوند است و ریشهء ni - az (ni : احتیاج، ضرورت و فقدان)، از اوستا ) niyaz : بیش دادفردوسی ( 1) - پهلوی ضرورت و تنگی و احتیاج) (از حاشیهء برهان )azah ،( بستن و فشار آوردن و مجبور کردن) (بستن، فشار دادن، بزور داخل کردن است و در نسخه بدل هم یک نسخه « درست » در متن « دوست » قاطع چ معین) ( 2) - اما در صحاح الفرس چ طاعتی ص 133 بجای به معنی دوست در برابر دشمن، و در جای دیگر درست در مقابل » مؤلف برهان قاطع آرد « راست » و نسخهء دیگر « درست » ناظم الاطباء هم همه را نقل کرده ،« شکسته، و در نسخه ای دیگر درشت در برابر هموار نوشته شده بود، و هیچیک شاهد نداشتند (!) « دوستی و محبت درست و بی عیب، درشت و ناهموار » : بدین شرح.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
