نی
[نَ / نِ]( 1) (اِ) قصب (آنندراج) (منتهی الارب) گیاهی آبی و دارای ساقهء میان کاواک و راست (ناظم الاطباء) گیاهی که ساقهء : ( آن دراز و میان تهی و به ضخامت انگشتی یا بیش از آن است (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) و رنگ آن غالباً زرد است( 2 بپژمرد چون مار در ماه دی تنش سست و رخساره همرنگ نی فردوسی بیامد دو رخساره همرنگ نی چو شب تیره گشت اندرآمد به ری فردوسی به گرد اندرش نی بسان درخت تو گفتی که چوب چنار است سخت فردوسی ز بهر آنکه ز نی شاه را قلم باید نرست هیچ نی از خاک تا نبست کمر فرخی طوطی میان باغ دنان و کشی کنان چنگش چو برگ سوسن و بالش چو برگ نی منوچهری دید مردی شبان در آن چه نی ببرید آن نی و شمردش فیسنائی گفته مدحت به لفظ شکربار بسته چون نی به خدمت تو میانجبلی شبانی بیابانی آمد ز راه جان میان دربست چون نی یعنی اندر خدمتم راست کز ره شکل آن شکّرفشان آمد پدید مجیر نی همه یک نام دارد در نیستانها ولیک از یکی نی قند خیزد وز دگر نی بوریا خاقانی شیر نیستان چرخ بر نی رمحش گذشت در بن یک ناخنش صد نی تر درشکست خاقانی من نی خشکم وگرچه طعمهء آتش نی است طعمهء این خشک نی ز آن آتش تر ساختند خاقانی نئی دید بررسته از قعر چاهنظامی نی منگر کز چه گیا می رسد در شکرش بین که کجا می رسدنظامی در ره دین چو نی کمر بربند تا سرآمد شوی چو سرو بلندنظامی وهم و حس و جمله ادراکات ما همچو نی دان مرکب کودک هلامولوی تو فسرده درخور این دم نیی با شکر مقرون نیی گرچه نییمولوی تو آتش به نی درزن و درگذر که در بیشه نه خشک ماند نه ترسعدی با فرومایه روزگار مبر کز نی بوریا شکر نخوریسعدی مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان استاده است سرو و کمر بسته است نی حافظ نه هر کرم آرد ابریشم نه از هر خاک خیزد زر نه از هر نی بود شکر نه در هر خار باشد من جوهری || هر لوله مانندی که میان کاواک باشد (ناظم الاطباء ||) مزمار نای (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) آلتی که نائی و نی زن با آن نوازد رجوع به نای شود : باز تو بی رنج باش و جان تو خرم با نی و با رود و با نبید مها روزرودکی ز بسد به زرینه نی دردمید به ارسال نی داد دم را گذرلوکری نشستند با رامش و رود و می یکی مست رود و یکی مست نیفردوسی به گوش من همی از باغ بانگ نای و چنگ آمد کس ار می خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آید فرخی دگر شبها که بختش یار بودی به بانگ نای و نی بیدار بودینظامی گر نبودی نالهء نی را اثر نی جهان را پر نکردی از شکرمولوی بشنو از نی چون حکایت میکند وز جداییها شکایت میکندمولوی همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دیدمولوی گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نیسعدی راز سربستهء ما بین که به دستان گفتند هرزمان با دف و نی بر سر بازار دگرحافظ شب از مطرب که شب خوش باد وی را شنیدم نالهء جانسوز نی راحافظ خزینه داری میراث خوارگان کفر است به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی حافظ || نیزار نیستان : بگشت آنهمه مرغ و گنداب و نی ندید از ددان هیچ جز داغ پیاسدی || حلقوم رجوع به نای شود || قلم کلک (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) رجوع به نی قلم و نی کلک در ترکیبات ذیل همین لغت شود || نیشکر (برهان قاطع) رجوع به معنی اول شود || در پیمایش مزارع ده یک چارک جریب است (یادداشت مؤلف) : زیرا که زمین های آن در کوهها و رودخانه ها و دامان کوههاست و نی و ذراع بر آن واقع نمی شوند (تاریخ قم ص 185 ) بعد از آن در اصطلاح ذراغ و تقویم و تسعیر و تنزیل بحسب هر زمان و وقتی و وضع و بنهادن آنچه واجب بود و وضع کردن آن و یکسان کردن نی (تاریخ قم ص 187 ) - نی بوریا؛ نئی که از آن بوریا بافند : با فرومایه روزگار مبر کز نی بوریا شکر نخوریسعدی مدار از بدان چشم نیکی از آنک شکر کس نخورد از نی بوریاابن یمین - نی زرگری؛ بوری منفاخ (زمخشری) (یادداشت مؤلف) - نی شکر؛ نیشکر (ناظم الاطباء) رجوع به نیشکر شود - نی قلم؛ قلم نئی نی که نوک آن تراشند و از آن قلم سازند : گل که عیساش طرازد مرغ است نی که ادریس نشاند قلم استخاقانی چرا به یک نی قندش نمی خرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نی قلمیحافظ - نی قلیان؛ نی از چوب تراشیده که به میانه پیوندند (یادداشت مؤلف) آن جزء از غلیان که یک سر آن را به میانه و یا به خود غلیان نصب کرده و سر دیگر آن را در دهان گذاشته و می کشند (ناظم الاطباء) رجوع به نی پیچ شود - نی قند؛ نی شکر : چرا به یک نی قندش نمی خرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نی قلمیحافظ - نی کلک؛ نی قلم کلک - نی نیزه؛ نی که از آن نیزه کنند : نی نیزه در حلقهء کارزار بقیمت تر از نیشکر صدهزارسعدی - نی نهاوندی؛ گیاهی و دوایی سیاه رنگ و تلخ (ناظم الاطباء) چرانه قصب الذریره قصب بوا شیراتیا ریخه چراتیه شیراستا چرائیتا (فرهنگ فارسی معین) - نی هفت بند؛ کاملترین نی را [ : مزمار، نای ]در ایران نی هفت بند گویند (سرگذشت موسیقی ایران) (فرهنگ باده) ( 2) - = نای = نال، (قیاس شود با کرنای، سورنای، =) « می » فارسی معین) - نی هندی؛ خیزران (ناظم الاطباء) ( 1) - بر وزن نای، نی)، ارمنی: ) nadha, nada : هندی باستان ،(nad قیاس شود با ) nai : نای)، پهلوی )nada : شه نای، نایزه) پارسی باستان آریائی؛ narda ؛ سانسکریت به معنی نای، نی nada ؛ افغانی به معنی ساقه nara ؛ تیر) نال (فارسی) به معنی نای، ساقه، لوله )net لری به معنی نیزه (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) nei ؛ کردی به معنی نهال نی، مزمار nei ؛ پهلوی nadh.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
