نهادن

معنی نهادن
[نِ / نَ دَ] (مص)( 1) گذاشتن (آنندراج) (ناظم الاطباء) چیزی را در جائی گذاشتن (فرهنگ فارسی معین) قرار دادن (ناظم الاطباء) هشتن : لاد را بر بنای محکم نه که نگهدار لاد بن لاد استفرالاوی چون سپرم نه میان بزم و نوروز در مه بهمن بیار و جان عدو سوزرودکی یکسو کنمش چادر یکسو نهمش موزه این مرده اگر خیزد ورنه من و چلغوزه رودکی شاه دیگر روز باغ آراست خوب تخت ها بنهاد و برگسترد بوبرودکی به چینی یکی نامه بد بر حریر فرستاده بنهاد پیش دبیرفردوسی سر پیر جادو نهادش به پیش کشنده بکشت اینت آیین و کیشفردوسی نهادند در کاخ زرین دو تخت نشستند شادان دل و نیکبختفردوسی تا پای نهند بر سر حران با کون فراخ گنده و ژندهعنصری من ایدون دیدم که یک طبق نان بر سر نهادم و مرغان هوا آن را می خورند (ترجمهء طبری) خربزه پیش وی نهاد اشن وز بر او بگشت حالی شادغضایری در کف من نه نبید پیشتر از آفتاب نیز چه سوزم بخور نیز چه بویم گلاب منوچهری بر نه به کف دستم آن جام چو کوثر جام دگر آور به کف دست دگر نه منوچهری بر پشت نَهَدْشْان و سوی خانه بَرَدْشان منوچهری هره نرم پیش من بنهاد هم بسان یکی تلی مسکهحکاک گر چراغی ز پیش ما برداشت باز شمعی به جای آن بنهاد ؟ (از تاریخ بیهقی ص 385 ) و خزانه به قلعهء شادیاخ نهاده بود (تاریخ بیهقی) گفت دستاری دامغانی در بغل باید نهاد چون من از اسب فرود آیم بر زین پوشید (تاریخ بیهقی) پس این لوح و بت را بسر برنهیم نیایش کنان دست بر سر نهیماسدی بر سر آتش نهادت ای تبع دیو آن که بر این راه کژت از بنه بنهاد ناصرخسرو دریغ دار ز نادان سخن که نیست صواب به پیش خوک نهادن نه من و نه سلوی ناصرخسرو کرسی زر مرصع بجواهر بنهادند و بهرام بر آن کرسی نشست (فارسنامهء ابن بلخی ص 76 ) سنگی گران را به تحمل مشقت فراوان از زمین بر کتف توان نهاد (کلیله و دمنه) چون نرگس جام زر بر کف نهاد (سندبادنامه ص 15 ) نشستم تا همی خوانم نهادی روم چون نان در انبانم نهادینظامی نهادندی آن کله خشک پیش وز او بازجستندی احوال خویشنظامی بامدادان به حکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی بنهادم (گلستان ||) نشاندن نصب کردن قرار دادن (ناظم الاطباء) تعبیه کردن کار گذاشتن سوار کردن : خدنگی گزین کرد پیکان چو آب نهاده بر او چارپر عقابفردوسی بهرام کمان را با استخوان یار کرد و بر تیر چهارپر نهاد و کمان را توز پوشید (نوروزنامه ||) جادادن : گر کس بودی که زی توام بفکندی خویشتن اندرنهادمی به فلاخنبوشکور || چیزی را بر زبر چیزی گذاشتن چنانکه تاج و خود بر سر و زین بر اسب : بیامد سبک اسب را زین نهاد به نخجیرگه رفت از آن خانه شادفردوسی تبیره برآمد ز درگاه شاه نهادند بر سر ز آهن کلاهفردوسی نشست از بر تخت پیروزه شاه ز یاقوت بنهاد بر سر کلاهفردوسی - داغ نهادن؛ رجوع به همین مدخل شود : به جائی شد و خایه ببرید پست بر او داغ بنهاد و او را ببستفردوسی در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیمحافظ - مهر نهادن؛ مهر کردن وز آن پس نهادیم مهری بر اوی به شیرین سپردیم این گفتگویفردوسی بدان نامه ها مهر بنهاد شاه سپردش بدان مهتر نیکخواهفردوسی || پوشیدن گستردن پوشاندن کشیدن چیزی را بر فراز چیزی گستردن : کون چو دفنوک پاره پاره شده چاکرت بر کتف نهد دفنوکمنجیک به ایوانها تخت زرین نهید بر او جامهء خسروآیین نهیدفردوسی فیض حق هرجا که مردی دید رخت آنجا کشید شاه دین هرجا که تختی دید رخت آنجا نهاد سید حسن || افکندن پاشیدن ریختن : بدان ماند بنفشه بر لب جوی که بر آتش نهی گوگرد بفخممنجیک فضل و هنر ضایع است تا ننمایند عود بر آتش نهند و مشک بسایندسعدی || چیدن گستردن پهن کردن بر زمین گستردن : چو خوان نهاد نهاری فرونهد پیشت چو طبع خویش به خامی چو یشمه بی چربو منجیک نهادند خوان و بخندید شاه که ناهار بودی هماره به راهفردوسی نهادند خوان گرد باغ اندرون خورش ساختند از گمانی فزونفردوسی زیبا نهاده مجلس و خالی گزیده جای ساز شراب پیش نهاده رده رده شاکر بخاری گه سماع و شراب است و گاه لهو و طرب گه نهادن گنج و گه نهادن خوان فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص 302 ) بیاراست آن خوان و رفت و نهاد شتابید سوی پدر سخت شاد بدو گفت کای باب روشن روان نهادم بر آن سان که رسم است خوان (یوسف و زلیخا) در این صفه خوانی نهاده بودند سخت بزرگ (تاریخ بیهقی) او را بدان هاشم گفتند که همه جهان را خوان او نهاد (تاریخ سیستان) چون مهر جان درآمد فرمود تا بر شط دجله خوانی عظیم نهادند (فارسنامهء ابن بلخی ص 90 ) اسلاف او زحمت کشیدند و او سلطنت کرد و اجداد او خوان نهادند و او دعوت خورد (تاریخ سلاجقه) تنگدستان را سیم و زر دادی و سفره نهادی (گلستان) صد سفرهء دشمن بنهد طالب مقصود باشد که یکی دوست بیاید بضیافتسعدی سفرهء درویشان به موجب شرط بنهاد (گلستان ||) گستردن تعبیه کردن : تو ای پیر بیدار دستان سام مرا دیو گفتی که بنهاد دامفردوسی || ترتیب دادن برپا کردن آراستن منعقد کردن : زیبا نهاده مجلس و خالی گزیده جای ساز و شراب پیش نهاده رده رده شاکر بخاری نهادند آوردگاهی بزرگ کشانی بیامد به کردار گرگفردوسی مجلس سماع نهاد و مجلس مناظره نهاد هر شب (تاریخ سیستان) نهاد جشنی شاه جهان از آن برتر که هست از ایشان برتر به خسروی صد بار مسعودسعد شاه شمیران را معلوم شد بزم نهادن و شراب خوردن آیین آورد (نوروزنامه ||) بر زمین گذاشتن فرودآوردن پیاده کردن فروهشتن وضع کردن گذاشتن مقابل برداشتن: من بر خر خویشتن برنشستم او را اندر پیش، تا به باب اعظم مکه برسیدم و آنجا جماعتی نشسته بودند من فرودآمدم او را بنهادم (تاریخ سیستان) - بار نهادن؛ وضع حمل کردن : زمانه حامل هجر است و لابد نهد یک روز بار خویش حاملمنوچهری - خایه نهادن؛ تخم گذاشتن : تذرو تا همی اندر خرند خایه نهد گوزن تا همی از شیر پر کند پستان بوشکور به گاه سایه بر او بر تذرو خایه نهد به گاه شیب بدرد کمند رستم زالمنجیک از آن مرغ هر کس چنین کرد یاد که چون آشیان کرد و خایه نهاداسدی || وضع حمل زاییدن زادن آوردن : به سال سیصد از بعد نود چار به ذی القعده مرا بنهاد مادرناصرخسرو || انداختن فروافکندن : عاقل چو خلاف اندر میان آید بجهد و چون صلح بیند لنگر بنهد (گلستان ||) رها کردن فروهشتن ترک کردن یله کردن ول کردن : هنوز آن کمربند نگشاده ام همان تیغ فولاد ننهاده امفردوسی چو خواهی که بستایدت پارسا بنه خشم و کین چون شوی پادشا فردوسی نهاد آنچه بودش به دژ در درم ز دینار و از گوهران بیش و کمفردوسی آنچه بدزدیده ای بازدهی و باد وزارت از سر بنهی کس را با تو کاری نیست (تاریخ بیهقی ص 369 ) جام است بدل مصحف پنج آیت زر دارد مصحف بنه و جامی بردار به صبح اندر خاقانی پیش رخ چو ماه تو بنهاده از جمال هر نخوتی که داشته اندر سر آفتاب خاقانی اینهمه چه تا کرمش بنگرند خار نهند از گل او برخورندنظامی آفتابی کآفتاب افتاد در پایش ز چرخ آسمانی کآسمان بنهاد در دورش کلاه امامی جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را سعدی ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد حافظ || واگذاشتن بحال خود گذاشتن : مشمس آن بود که انگور را یک هفته به آفتاب بنهند و باز بکوبند و به خم های سنگین روغن داده اندرکنند و شش ماه بنهند تا تمام برسد (هدایه المتعلمین، از یادداشت مؤلف || ) دفن کردن به گور گذاشتن : قیدار را بشستند و کفن و دفن کردند و به کوه شیر اندرنهادند (تاریخ سیستان) اردشیر بابک به اصطخر مدفون است، هرمزد شاپور به پارس نهاده است (مجمل التواریخ ||) بر جا هشتن باقی ماندن نگه داشتن و رجوع به معنی بعدی شود : گزی در گزی ریش و سبلت نهادهسوزنی || نگه داشتن اندوختن جمع کردن ذخیره کردن باقی ماندن انبار کردن : بخور هر چه داری فزونی بده تو رنجیده ای بهر دشمن منهفردوسی در گنج های کهن برگشاد که بنهاد پیروز و فرخ قبادفردوسی چنان دان که اندر سرای سپنج کسی کو نهد گنج با دسترنجفردوسی نهادن چه باید به خوردن نشین بر امید گنج جهان آفرینفردوسی دینار به زائر دهد و شکر ستاند وز شکر همی گنج نهد حاتم کردارفرخی ثنا خریدن نزدیک او چو آب حلال درم نهادن در پیش او چو باده حرامفرخی هرچه خورشید به صد سال دمادم بنهد تو به یک روز ببخشی و نندیشی از آن فرخی ملک ده لشکرشکن خنجرکش و مغفرشکاف گنج نه باره فکن شمشیرزن بخت آزمای منوچهری گنج نه گوهر فشان صهبا کش و دستان شنو بار ده قصه ستان توقیع زن تدبیر ساز منوچهری ببخش و بخور هرچه داری مایست که چون ندهی و بنهی آن تو نیستاسدی آن مال یکی جوهر عالیست که بنهاد اندر دل پاکیزهء پیغمبر و آلشناصرخسرو به منجنیق آتش انداختند و آن انبارها همه آتش گرفت و چندین ساله نهاده بودند (تاریخ سیستان) می فروخت و بهای آن را نیمی به سلاح میداد و نیمی می نهاد (قصص الانبیاء ص 179 ) از خواستهء مردمان گنج نهادن گرفت (نوروزنامه) مثال این همچنان است که مردی در حد بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر از جهت او نهاده باشد (کلیله و دمنه) خفته چه باشی به خواب غفلت برخیز پیش که ریش آوری درم نه و دینار سوزنی نه بخشنده خبردارد ز دادن نه آن کس کو پذیرفت از نهادننظامی عمر چو یکروزه قرارت نداد روزی صدساله چه باید نهادنظامی زر از بهر خوردن بود ای پدر ز بهر نهادن چه سنگ و چه زرسعدی جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که ببرد و بنهد (گلستان) منه گر عقل داری در سر و هوش اگر مردی ده و بخش و خور و نوش سعدی امروز که بازارت پر جوش خریدار است دریاب و بنه گنجی از مایهء نیکوئیحافظ || تخصیص دادن (یادداشت مؤلف) جدا کردن کنار گذاشتن نگه داشتن : وز آن چاریک بهر موبد نهاد که دارد سخنهای نیکو بیادفردوسی هزار دینار از جهت خواجه احمد نثار بنهادند (تاریخ بیهقی ص 380 ||) جاری کردن روان کردن : سیاوش نگه کرد خیره بر اوی ز دیده نهاده به رخ بر دو جویفردوسی از هیرمند رودی نهادن و آب روان کردن و آبادان گشتن آن طرف (تاریخ سیستان ||) بنا کردن (ناظم الاطباء) پی افکندن ساختن ایجاد کردن : باغی نهاده هم بر او با چهار بخش پرنقش و پرنگار چو ارتنگ مانوی فرخی مسجد آدینه ای به سیستان عبدالرحمن بنا کرد و محراب آن حسن بصری نهاد (تاریخ سیستان) بیاورد و بنهاد شهر زرنج که در کار ناسود روزی ز رنجاسدی سه قلعه در میان شهر نهاده بود و آن را سه گنبدان گفتندی (فارسنامهء ابن بلخی ص 126 ) دیوان را در طاعت آورد و بازارها و کوچه ها بنهاد (نوروزنامه) کنون خواهم بنای نو نهادن خیال از پردهء دیگر گشادننظامی || آفریدن خلق کردن : خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد که گاه مردم از او شاد و گه بود ناشاد رودکی وآن که بر اینگونه نهاد این جهان زین همه کم بیش مر او را چه خاست ناصرخسرو آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد هر کسی را آنچه لایق بود دادسعدی از آن روزی که عالم را نهادند به هر کس هر چه لایق بود دادند ||؟ پدید آوردن بوجود آوردن : میان سامانیان و آل بویه و فناخسرو منازعتی نهاد (تاریخ بیهقی 264 ||) اختراع کردن (یادداشت مؤلف) ساختن ابداع : نگر تا چنگ نه نیکو نهاده ست نکوتر کی نهد ز آن کو نهاده ست فخرالدین اسعد علم نهادن شطرنج از علم بازیدن وی خوشتر (کیمیای سعادت) آن کس که دانست که شطرنج چون باید نهاد و بنهاد لذت بیش از آن یافت که آن کس که داند که چون باید بازید (کیمیای سعادت) اول کسی او بود کی خط پارسی نهاد و زینت پادشاهان ساخت از اسپان (فارسنامهء ابن بلخی ص 28 ) نخست کسی که دبیری بنهاد طهمورث بود (نوروزنامه) هر صنعتی که چینیان کنند اغلب وی نهاد (مجمل التواریخ) رامشگر چون باربد که این همه نواها نهاده است و دستانها (مجمل التواریخ) او از رسول و اهل بیت معلوم است که تکبیر در نماز مرده پنج کرده اند و شیعه از خود ننهاده اند (کتاب النقض ص 463 ||) جعل کردن (یادداشت مؤلف) تراشیدن : زندانیان یکبار دیگر گفتند ما این غلام بیازماییم، که این از علم خواب خبر دارد یا نه، خوابی بنهیم نادیده و از وی بپرسیم تا چگونه گوید هر کسی از پیشهء خویش نهادند و کار خویش (ترجمهء طبری) عذرها سازی و آن را همه تأویل نهی تا کنی بی سببی تافته ای را شادانفرخی آن روز که من شیفته تر باشم بر تو عذری بنهی بر خود نازی بفزاییمنوچهری و آن را خبرها و افسانه ها همی نهند (التفهیم) مجلس خواجه چو دنیاست توقف نسزد خیز و تقصیر مکن عذر منه بیش مپای انوری || تألیف کردن (یادداشت مؤلف) : باب السابع اندر تاریخ ملوک و سلاطین اسلام تا نهادن کتاب (مجمل التواریخ) وکیع قاضی کتابی نهاده است در تاریخ ملوک روم (مجمل التواریخ) چون اردشیر بابک برخاست تاریخ فرمود نهادن از پادشاهی خویش (مجمل التواریخ ||) وضع کردن (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین) ابداع کردن مرسوم ساختن : همی گفت کاین رسم گهبد نهاد از او دل بگردان که او بد نهادبوشکور همای آمد و تاج بر سر نهاد یکی رای و آیین دیگر نهادفردوسی پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی بسته مشواد آنچه به نصرت تو گشادی منوچهری اردشیر بابکان سنتی از عدل میان ملوک بنهاد و پس از وی گروهی بر آن رفتند (تاریخ بیهق) ربیع بیامد به سیستان و سنت های نیکو نهاد (تاریخ سیستان) دیوان خراج او نهاد به سیستان (تاریخ سیستان) سلیمان چون به پادشاهی نشست اول چیزی که بنهاد در طلب کردن مملکت آن بود (قصص الانبیاء ص 161 ) و مذهب صابئان او نهاده است (فارسنامهء ابن بلخی ص 34 ) جهان سر بسر مستخلص گردانید و قاعده هائی نهاد در عدل و سیاست (فارسنامهء ابن بلخی) چون قباد به پادشاهی نشست سیرتهای نیکو نهاد (فارسنامهء ابن بلخی ص 84 ) دوستی از من التماس کرد که سبب نهادن نوروز چه بوده است و کدام پادشاه نهاده است (نوروزنامه) مهرگان هم او نهاد و همان روز که ضحاک را بگرفت و ملک بر وی راست گشت جشن سده بنهاد (نوروزنامه) هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتیمولوی مدبر که قانون بد می نهد ترا می برد تا به آتش دهدسعدی || تقدیر کردن مقدر کردن (یادداشت مؤلف) :حریص را راحت نیست زیرا وی چیزی طلبد ( که شاید وی را ننهاده اند (تاریخ بیهقی ص 329 ) امیر فرخزاد را مقدر الاعمار این مقدار نهاده بود (تاریخ بیهقی ص 384 قسمت چنانکه باید کرده است در ازل و اندیشه را بر آنچه نهاده ست کار نیست مسعودسعد ریزی از چاشنی کام به کامم نرسید روزئی کان ننهاده ست قدر می نرسد خاقانی (دیوان چ سجادی ص 524 ) اگر به پای بپوئی و گر به سر بروی مقسمت ندهد روزئی که ننهاده ستسعدی آرزو بیش از این بنیز مخواه کآنچه یزدان نهاده بود رسید محمدبن نصیر || مقدر شدن : هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهاده ست هر آنکه در طلبش سعی می کند باد است سعدی || مقرر کردن (ناظم الاطباء) حکم کردن مقرر داشتن فرمان دادن : که این را بر شاه ایران برید بر آن کو نهد هر دو فرمان بریدفردوسی این اعیان و مقدمان گروهی اند که هرچه ایشان گفتند و نهادند در شهر و نواحی آن را فرمانبردار باشند (تاریخ بیهقی) - بر کسی نهادن؛ او را مکلف ساختن (یادداشت مؤلف) تحمیل کردن : نهادند بر دشمنان باج و ساو بداندیشگان بارکش همچو گاوفردوسی از عزراییل احوال پرسیدم که بر همه کس چنین باشد مرا گفت از صد جزو یکی بر تو نهاده اند و نودونه جزو برگرفته اند (قصص الانبیاء ص 246 ) وظایف بسیار بر رومیان نهاد و عرب در جهان آواره شدند (فارسنامهء ابن بلخی ص 71 ) خراج بر روم و بر یمن نهادند (فارسنامهء ابن بلخی ص 82 ||) تعیین کردن باج : اکنون اگر خداوند بیند این ولایت بر بنده نگاهدارد و بنهد آنچه نهادنی باشد چنانکه عادل امیر بزرگ بر پدرش نهاده بود (تاریخ بیهقی ص 242 ) بسیار سخن رفت تا آنچه نهادنی بود بنهادند (تاریخ بیهقی ص 293 ) مشاهره به قم اسماعیل جیلی امیر قم از قبل وشمگیر جیلی وضع کرده است و بنهاده (تاریخ قم ص 164 ||) تحمیل کردن - سپاس و منت بر کسی نهادن؛ او را ممنون خود ساختن : اگر گوسفندی برند از رمه یکی اسب پرمایه تاوان دهم، مبادا که بر وی سپاسی نهمفردوسی همه گنج توران شما را دهم نه ز آن بر شما بر سپاسی نهمفردوسی به هر منزلی درخورید و دهید بر آن زیردستان سپاسی نهیدفردوسی هرچه یابد ببخشد و ننهد به رسانندگان مال مننفرخی آنگاه فرعون منت ها بر وی می نهاد و یا میکرد (قصص الانبیاء ص 99 ) و هیچ سپاس و منت بر بنده ننهد و بر دل خویش نهد که بنده را از جهت دل خویش نیکو می دارد (نوروزنامه ||) حمل کردن تعبیر کردن (یادداشت مؤلف) : سبب ناآمدن بنده این بود و فرستادن بنده بوالفضل را تا بر بی ادبی نهاده نیاید (تاریخ بیهقی ص 161 ) و بیشتر آن بود که چون عزم کند که فردا گذارد شیطان گوید که این بر عجز و خواری تو نهند و حشمت را زیان دارد (کیمیای سعادت) درویش گفت این بر چه نهی که آن همه خلق هلاک شدند (تذکره الاولیاء عطار||) افکندن تلقین کردن :از خواجه بوسهل شنیدم که بوسهل در سر سلطان نهاده بود (تاریخ بیهقی ص 320 ||) هموار کردن (یادداشت مؤلف) : سه فرسنگ بالای این بیشه هست به یک سال اگر شیرگیری به دست چنان هم نگردد ز شیران تهی تو چندین چرا رنج بر تن نهیفردوسی دو روز اینهمه رنج بر تن نهیم دو دیده به کوه هماون نهیمفردوسی رنج و غم بیهوده منه بر دل و بر جان و آنچت بنخارد بمخار ای پسر خوش سنائی هر که زندان به خویشتن بنهاد مال مردم دگر نخواهد دادسعدی || قائل شدن (یادداشت مؤلف) : به حکم آنکه خدمتی پسندیده کرد از حد اندازه افزون بنواختیم و درجه ای سخت برزگ بنهادیم (تاریخ بیهقی ص 170 ) عجم را شرف بر عرب نهادم هرچند دانستم که آن بزه بزرگ است (تاریخ بیهقی) چون دانست که بی نظیر است حرمتی نهاد او را سخت بزرگ (فارسنامهء ابن بلخی ص 117 ) تو ای بی خبر همچنان در دهی که بر خویشتن منصبی مینهیسعدی || تعیین کردن مشخص کردن معلوم کردن : تو مر گوی را چون نهی پیش و پس تو مر گوی را چون نهی چپ و راست ناصرخسرو اما به روزگار سلطان شهید چون میان پارس و کرمان حد می نهادند این رودان با کرمان گذاشت (فارسنامهء ابن بلخی ص 121 ) مرا منجم هشتاد سال عمر نهاد ز عمر دوستی امید من به آن افزود مسعودسعد || بشمار آوردن شمردن گرفتن (یادداشت مؤلف) پنداشتن انگاشتن تصور کردن فرض کردن محسوب داشتن انگاریدن به حساب آوردن : حکیم این جهان را چو دریا نهاد برانگیخته موج از او تند بادفردوسی مرا با چو ایشان برابر نهی به سر بر ز فیروزی افسر نهیفردوسی هر آن بوم و بر کان ز ایران نهی بفرمان کنم آن ز ترکان تهیفردوسی آسمان را عرض نهند همی همت شاه مرو را جوهرعنصری ما او را نهایت جسم نهادیم که جسم بدو می سپری شود (التفهیم) اگر خط را پهنا بودی سطح بودی و ما او را نهایت سطح نهادیم نه سطح (التفهیم) کهین عالم آن را نهد فیلسوف که زندان جان است و دام بلاست مهین عالم آن را نهد فیلسوف که منزلگه انبیا و اصفیاستناصرخسرو مردمان صحرای عرب و ترک فصل ها را حدی دیگر نهاده اند اما فصل بهار را هم آمدن آفتاب به اول حمل نهاده اند (ذخیرهء خوارزمشاهی) مر قبضه را همین مرکز نهاده اند که از جای نجنبند و گوشه ها و خانه ها به وی بپا شود (نوروزنامه) داناآن مر قلم را آلتی نهاده اند، به دیدار حقیر و به یافتن آسان (نوروزنامه) شرف زر بر گوهرهای گدازنده چنان نهاده اند که شرف آدمی بر دیگر حیوانات (نوروزنامه) ایا آن کس که عالم را طبایع مایه پنداری نهی علت هیولا را که ایدون است و آن ایدون سنائی نیک نادان در اصل نیک منه بد دانا ز نیک نادان بهسنائی دیوانه نهیم دشمنش را چون خاطر هوشیار داریم عمادی شهریاری نجم زحل سواد دواتش نهم چنانک جرم سهیل ادیم قلمدان شناسمشخاقانی چون که مرا زین همه دشمن نهند تهمت این واقعه بر من نهندنظامی سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده اند (گلستان) کار بجائی رسید که کرمانی که در عموم عدل و شمول امن فردوس اعلی را دوزخ می نهاد به اندک روزی در خرابی دیار لوط و زمین سبا را سه ضربه زد (تاریخ سلاجقه) المنه لله که چو من بی دل و دین شد آن را که منش عاقل و فرزانه نهادم حافظ (از آنندراج) عشوهء پرکار در کار ظهوری می کنی ساده لوح است اندکی بسیار نادانش منه ظهوری (آنندراج ||) برابر داشتن (یادداشت مؤلف) مساوی شمردن : زیغ بافان را با وشی بافان ننهند طبل زن را ننشانند بر رودنوازابوالعباس دو سوار تمام بودند چنانکه هر یکی را بر هزار سوار نهاده بودند (تاریخ سیستان) او را به هزار سوار نهادندی (تاریخ سلاجقه) بهوش باش که هنگام باد استغنا هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهدحافظ || مواضعه کردن قرارداد گذاشتن تبانی کردن (یادداشت مؤلف) : گفته اند و نهاده که اگر هزیمت بر ایشان افتد سواران از این مضایق بازگردند (تاریخ بیهقی ص 466 ) هرثمهء اعین را با لشکری بزرگ به مدد علی عیسی فرستاد و با وی پوشیده بنهاد و به خط خود منشوری دادش با ولایت تا علی را بگیرد ناگاه و بند کند (تاریخ بیهقی ص 428 ) طاهر بیامد بنشست و پیش وی آمدند این قوم و با یکدیگر نهاده بودند که چه پاسخ دهند (تاریخ بیهقی ||) شرط کردن (یادداشت مؤلف) معاهده بستن عهد کردن (فرهنگ فارسی معین) : از خیلتاشان و دیوسواران یکی را نامزد کردند و با وی نهادند که ده روزه به خوارزم رود (تاریخ بیهقی ص 375 ||) بستن فروبستن افکندن - بند نهادن؛ بند کردن با زنجیر بستن : بکشتند از ایشان فراوان سران نهادند بر زنده بند گرانفردوسی متعلقاتش را که نظر در کار او بوده پندش دادند و بندش نهادند (گلستان) - پالهنگ نهادن؛ پالهنگ افکندن : نهادند بر گردنش پالهنگ دو دست از پس پشت بسته چو سنگ فردوسی - رشته نهادن؛ رشته افکندن : بمالید شادان به چیزی تنش یکی رشته بنهاد بر گردنشفردوسی || منعقد کردن بستن : نهادند پیمان که از هر دو روی به یاری نیاید کسی کینه جویفردوسی می خواستیم در مهمات ملکی با رای وی رجوع کنیم چون عهد بستن و عقد نهادن (تاریخ بیهقی) ||آوردن ذکر کردن (یادداشت مؤلف) : مثال این چنان نهاده اند چون مثل جامه که اندر صندوق بوده که از وی بوی گیرد (نوروزنامه ||) پیش نهادن عرضه کردن اظهار کردن : بخوبی سخنهاش پاسخ دهید چو پرسد سخن رای فرخ نهیدفردوسی ورا من بدین روز پاسخ دهم یکی شاه را رای فرخ نهمفردوسی || نسبت دادن منسوب داشتن حمل کردن :آن روز سخن محال بسیار بگفته بودند و بوالحسن عقیلی را که در میان پیغام آلتونتاش بوده خیانتها نهاده و بجانب خوارزمشاه منسوب کرده (تاریخ بیهقی) گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی که چنین گفتن بی معنی کار سفهاست ناصرخسرو || بستن (آنندراج) - تهمت نهادن؛ تهمت زدن متهم ساختن تهمت بستن : ملکا اگر می دانی که شوی بر من ظلم کرد و تهمت نهاد تو بفضل خویش ببخشای (کلیله و دمنه) بر آبگینه سنگ زدن فعل ما و ما تهمت نهاده بر فلک آبگینه رنگسوزنی چون که مرا زین همه دشمن نهند تهمت این واقعه بر من نهندنظامی || گماشتن گماردن متوجه ساختن فراداشتن معطوف داشن : شب تیره کرد از جهاندار یاد پس اندیشه بر آب حیوان نهادفردوسی بدیشان چنین گفت رستم که من بدین کین نهادم دل و جان و تنفردوسی به علم و خواندن قرآن نهاده ای دل و گوش جز از تو گوش نهاده به بانگ بربط و نای فرخی - چشم نهادن؛ چشم دوختن : یکی تیر برزد میان نشان نهاده بر او چشم گردنکشانفردوسی جهانی نهاده به کاووس چشم زبان پر ز گفتار و دل پر ز خشمفردوسی نهادند بر ترک بهرام چشم که تا چون کند جنگ هنگام خشم فردوسی و برادرزاده ای داشت درویش بود اما توانا و چشم بر مال عم نهاده (قصص الانبیاء ص 113 ) - دیده نهادن؛ چشم دوختن : نشستند بر کوه دوک آن سران نهاده دو دیده به فرمانبرانفردوسی - روی نهادن؛ متوجه شدن : ز درد پسر ویسهء جنگجوی سوی پارس بنهاد چون باد رویفردوسی سر ماه سام نریمان برفت سوی سیستان روی بنهاد تفتفردوسی نهادند پس مهر قیصر بر اوی فرستاده بنهاد زی شاه رویفردوسی همی فزونی جوید هماره بر افلاک که تو بطالع میمون بدو نهادی روی فیروز مشرقی شیری سخت از بیشه بیرون آمد و روی به پیل نهاد (تاریخ بیهقی) پذیره فرستاد پرخاشجوی پسر سوی پیکار بنهاد رویاسدی حق تعالی مریم را بر وی فراموش گردانید تا سه روز برآمد به یادش آمد رو به خانه نهاد (قصص الانبیاء ص 180 ) آنگاه داود صومعه ساخت و روی به عبادت نهاد (قصص الانبیاء ص 149 ) و دیگر روز که از عبادت فارغ شدند روی به فرعون نهادند (قصص الانبیاء ص 99 ) و روی به بلاد هند نهادند (فارسنامهء ابن بلخی ص 82 ) به هر مهم که پیش آمدی به تن خویش روی به کفایت آن نهادی (فارسنامهء ابن بلخی ص 72 ) ترتیب کرد با لشکری تمام تا روی به پیکار او نهاد (فارسنامهء ابن بلخی ص 98 ) خاصه در این روزگار تیره که خیرات بر اطلاق روی به تراجع نهاده است (کلیله و دمنه) مردم ای خاقانی اهریمن شدند از ظلم و خشم در عدم نه روی کآنجا بینی انصاف و رضا خاقانی - گوش نهادن؛ گوش فرادادن : از آن غار بی بن برآمد خروش شنیدم نهادم به آواز گوشفردوسی شهنشاه کسری چو بنهاد گوش ز دیوان بابک شنید آن خروشفردوسی گشاد آن نگار جگرخسته راز نهاده بدو گوش گردنفرازفردوسی به علم و خواندن قرآن نهاده ای دل و گوش جز از تو گوش نهاده به بانگ بربط و نای فرخی به سماعی که بدیع است کنون گوش بنه به نبیدی که لطیف است کنون دست بیاز منوچهری دل پهلوان خیره شد ز آن خروش به هر گوشه ای گشت و بنهاد گوشاسدی چو روباهان و خرگوشان منه گوش به روبه بازی این خواب خرگوشنظامی || سپردن تسلیم کردن دادن - تن نهادن؛ خود را تسلیم کردن : زره دربر و بر سرش نیز ترگ دل آغنده و تن نهاده به مرگفردوسی - دل نهادن؛ رضا دادن و تسلیم شدن : لرزه بر اندام افتاده و دل بر خطر نهاده (گلستان) تشنه و بینوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهادند (گلستان ||) گزاردن ادا کردن : چو وام ایزدی بنهاده باشم مرا ده ساتگینی بر تو وام استمنوچهری || جماع کردن (آنندراج) گادن : چون زنی را می نهی چیزش بده این ز من بشنو که کارافتاده ام گادن مفتی نمی ارزد به هیچ من زن مفتی مکرر گاده امسعدی (هزلیات) دنیا وفا ندارد لولی وشی است این زن گر رو کند و گر پشت می بایدش نهادن سعید اشرف (از آنندراج ||) دادن - نام نهادن؛ نام دادن نام گذاشتن نامیدن : یکی پورش آمد بخوبی چو جم نهاد آن دلاور ورا نام شمفردوسی سیاوش گردش نهادند نام همه شهر از آن شارسان شادکامفردوسی بدو گفت شاها مرا باب و مام چنین گوش بستر نهادند نامفردوسی در منشور این پادشاه زاده را خوارزمشاه نوشتند و لقب نهادند (تاریخ بیهقی) بی حجت و بصارت سوی تو خویشتن با چشم کور نام نهاده ست ابوبصیر ناصرخسرو کیومرث این شهر را بنا کرد و هنوز نامش ننهاده بود که برادری داشت عظیم یکدیگر را دوست می داشتند آنجا بهم رسیدند و شادی ها کردند و آن شهر را بلخ نام نهادند (قصص الانبیاء ص 34 ) نام آن در وقتی نهاده شد که شادی می کردند (قصص الانبیاء ص 34 ) به متابعت سنت نام ایشان بر فرزندان نهند مأثوم و مأخوذ نباشند (کتاب النقض ص 441 ) نام کشور نه خمخانه و خمها ده و شهر ره هر شهر دهی یا به سقر یا به سعیر سوزنی بددلی را بردباری نام منه (مرزبان نامه) پدر در خسروی دیده تمامش نهاده خسرو پرویز نامشنظامی|| ( انداختن افکندن قرار دادن : مقرر است که در ولایت جبال چه کرد و چند اثر نمود و جانی در خطر نهاد (تاریخ بیهقی ص 170 - آتش نهادن؛ آتش زدن به آتش کشیدن :این روز منبر جامع از جانب شرقی و غربی بشکستند و آتش در بازار باب الطاق نهادند (مجمل التواریخ) دیگران با ایشان جمع شدند و آتش در سرای وزیر نهادند و غارت گرفتند (مجمل التواریخ) - آرایش نهادن؛ آراستن تزیین کردن : بفرمود تا تخت زرین نهند به خیمه در آرایش چین نهندفردوسی - آغاز نهادن؛ شروع کردن : بدخوئی و ستیزه روئی آغاز نهاد (گلستان) - بر آن نهادن؛ فرض کردن پنداشتن : بر آن نه که کشتی تو جنگی هزار سرانجام سیر آیی از کارزارفردوسی هر آن روز بد کز تو اندرگذشت بر آن نه که زآن گیتی آباد گشتفردوسی بر آن نه که هستی تو سیصد سوار به رزم اندرون شیرگیری شکارفردوسی اگر بسنجم خود را به نیک و بد امروز بر آن نهم که بدان روز عرض و میزانم سوزنی || - قرار گذاشتن اتفاق کردن مواضعه : در حیلت ایستادند و بر آن نهادند که نخست حیلتی باید کرد تا اریاق بیفتد (تاریخ بیهقی ص 219 ) بر مردمان تدبیر کرد که چه باید کرد آخر بر آن نهادند که برادر را باید گذشت تا دست تو قوی باشد (تاریخ سیستان) پس بر آن نهادند که مردی خونی را از زندان بیارند و از آن شربتی بدو دهند (نوروزنامه) - برابر نهادن؛ مساوی و معادل شمردن هم ارز و هم سنگ دانستن : بنده یک روز خدمت و دیدار خداوند را به همه نعمت ولایت دنیا برابر ننهد (تاریخ بیهقی) - بوسه نهادن؛ بوسه دادن بوسه زدن بوسیدن : خواهر بیامد و پیش اصفهبد در روی افتاد و بوسه بر پای نهاد و گریه و زاری کرد (تاریخ طبرستان) - پا نهادن؛ قدم گذاشتن وارد شدن داخل شدن - پشت نهادن؛ اعتماد کردن تکیه کردن : دل بپرداز زمانی و منه پشت بدو که پدیدار شدت دیوچه اندر نمدامنجیک - پیش نهادن؛ مطرح کردن عرضه کردن در میان گذاشتن : بگویش که با موبد و رای زن بنه پیش و بنشان یکی انجمنفردوسی || - جلو آوردن : چو کاسه بازگشاده دهان ز جوع الکلب چو کوزه پیش نهاده شکم ز استسقا خاقانی - تیغ و شمشیر نهادن؛ کشتار کردن : آنگاه که رو به هزیمت نهادند بنی اسرائیل تیغ در ایشان نهادند (قصص الانبیاء ص 131 ) و همه را دستگیر کردند و ایشان بهم برآمدند و شمشیر در یکدیگر نهادند (فارسنامهء ابن بلخی ص 81 ) - دل نهادن؛ امید بستن تکیه کردن : نشست از بر گاه و بنهاد دل به رزم جهانجوی شاه چگلفردوسی چو بنهاد دل کینه و جنگ را بخواند آن گرانمایه هوشنگ رافردوسی سیاوش به توران زمین دل نهاد وز ایران نگیرد همی هیچ یادفردوسی هر که همی خواهد از نخست جهان را دل بنهد کارهای صعب و گران را منوچهری گفت مستم خوانی و بر وعدهء من دل نهی ساده دل مردا که دل بر وعدهء مستان نهاد سنائی ز آنکه دل ننهاد بر مهر و وفاش جانش خوگر بود با جور و جفاشمولوی به هر چه می گذرد دل منه که دجله بسی پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد سعدی - دنبه نهادن؛ کنایه از فریب دادن است : شب را ز گوسفند نهد دنبه آفتاب تا کاهش دقش به مکافا برافکندخاقانی - راه نهادن؛ راه گرفتن روان شدن (یادداشت مؤلف) : سپهبد گو پیلتن با سپاه سوی چین و ماچین نهادند راهفردوسی - سخن نهادن؛ متفق القول شدن : سخن بر آن جمله می نهند که طغرل به نشابور رود با سواری هزار (تاریخ بیهقی ص 643 ) -سر نهادن؛ روی آوردن : نهادند سر سوی افراسیاب همه دل پر از خون دو دیده پرآب فردوسی به توپال و پیلان و هندو گروه نهاد از کمین سر چو یک پاره کوهاسدی سوی کاخ شه سر نهادند زود به تاراج بردند از آن هر چه بوداسدی || - تسلیم شدن : که این راز بر ما بباید گشاد وگر سر به خواری بباید نهادفردوسی || - سر از کف دادن بترک سر گفتن مردن کشته شدن : چون در سرم افتاد ز عشقت هوسی تا سر ننهم راه نمانم به کسیسوزنی سر بنه کانجا سری را صد سر آید در عوض بلکه بر سر هر سری را صد کلاه آید عطا خاقانی - سر نهادن به چیزی یا کاری؛ آغازیدن آن (یادداشت مؤلف) بدان پرداختن : به خوان برنهادند چندی بره به خوردن نهادند سر یکسرهفردوسی وز آنجایگه سر به رفتن نهاد همی رفت با کام دل شاه شادفردوسی اگر گوش داری به خواب دهم نرنجی به تن تا بر این سر نهم فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی) - سیلی نهادن؛ سیلی زدن سیلی نواختن :خواجه از آن در طیره شد و سیلی چند بر گردن او فرمود نهادن (تاریخ طبرستان) - عذر نهادن؛ معذور داشتن : آن را که بجای تست هر دم کرمی عذرش بنه ار کند به عمری ستمیسعدی گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند زنهار دهسعدی جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندحافظ - قفل نهادن؛ قفل زدن : قفلی به در باغ شما بر بنهادم درهای شما هفته به هفته نگشادممنوچهری سفطی خرد بیرون آوردند از درهء بیضا قفلی از زر سرخ بدان نهاده (تاریخ سیستان) او را در خانه برد و در -ni-da : گذاشتن، نهادن)، ایرانی باستان ) nih-) nihatan) : 1) - پهلوی ) ( خانه را قفل نهاد و برفت (قصص الانبیاء ص 180 nidadhati) ni + idha) : هندی باستان n(i)hatan : گذاشتن، نهادن) پهلوی )nidadhat) ni + da) : هرن گوید: اوستا گذاشتن، قرار دادن، چیزی را بر (یا در) چیزی جا دادن، مقرر کردن، تعیین ،nahan : دانین، ناین، نهان؛ گیلکی ،nadin : کردی کردن، مواضعه، فرض کردن، توهم کردن (از حاشیهء برهان قاطع چ معین).

درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس

اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارت‌های عضو شتاب

مشاهده جزئیات محصول

اشتراک‌گذاری:

با مهر شما، راه هموارتر می‌شود

 

اگر قافیه‌ها بر دل‌ات نشسته‌اند و نغمۀ این ابزار، لبخند به لبت نشانده... بدان که این تلاش، بی‌هیچ چشم‌داشتی رقم خورده؛ اما نسیم حمایت تو، ادامۀ راه را برای ما هموارتر خواهد کرد.

حمایت از ما

بازی ادبی بِیتاس

دانلود بازی ادبی بیتاس

💫 بیتاس، جایی که شعر، بازی و احساس در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.

مشاهده و دانلود

ربات تلگرامی قافیه‌یاب

ربات قافیه‌یاب هم‌صدا، ابزاری کاربردی، رایگان و سریع در زمینه ادبیات فارسی برای جستجوی قافیه در تلگرام.

مشاهده ربات

قافیه‌یاب برای اندروید

با خرید نسخه اندرویدی قافیه‌یاب از کافه‌بازار یا مایکت از این پروژه ادبی حمایت کنید.

خرید از بازار خرید از مایکت

نرم‌افزار فرهنگ عروضی

فرهنگ عروضی هم‌صدا برای اندروید

فرهنگ لغت جامع عروض و قافیه با قابلیت وزن یابی.

گنجور

گنجور مجموعه‌ای ارزشمند از سروده‌ها و سخن‌رانی‌های شاعران پارسی‌گوی است که به صورت رایگان در اختیار همگان قرار گرفته است. برای مشاهده وب‌سایت گنجور اینجا کلیک کنید.

دریای سخن

نرم‌افزار دریای سخن کتابخانه‌ای بزرگ و ارزشمند از اشعار و سخنان شاعران گرانقدر ادب فارسی است که به حضور دوستداران شعر و ادب تقدیم می‌داریم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید