نوجوان
[نَ / نُو جَ] (ص مرکب) پسر امردی که هنوز خطش ندمیده باشد (برهان قاطع) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) پسری که تازه پا به مرحلهء جوانی گذاشته (فرهنگ فارسی معین) شاب حدیث السن حدث السن (یادداشت مؤلف) : چه از نوجوان و چه مرد کهن ز گرشاسپ بودی سراسر سخنفردوسی بدو گفت کای گرد روشن روان فرستَمْت همراه این نوجوانفردوسی تو هم نوجوانی دلیری مکن رخ بخت خود را زریری مکنفردوسی چنین داد پاسخ کز این نوجوان دلم شد به مهر اندرون ناتواناسدی فریفته مشو ای نوجوان بدانکه به رو چو بوستان و به قد سرو بوستان شده ای ناصرخسرو طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جویسعدی مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد صائب || کنایه از شاداب و قوی و بانشاط، مقابل پیر که سست و فرتوت و پژمرده است : پیر است چرخ و اختر بخت تو نوجوان آن به که پیر نوبت خود با جوان دهدظهیر - نوجوان شدن؛ جوانی از سر گرفتن شاداب و بانشاط شدن : من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناهرودکی جهانی ز پیری شده نوجوان همه سبزه و آبهای روانفردوسی بس پیر مستمند که در گلشن مراد بوی بهشت بشنود و نوجوان شودسعدی.
درگاه پرداخت سداد برای ووکامرس
درگاه بانکی سداد برای ووکامرس، انتخابی مطمئن برای پرداخت آنلاین با امنیت بالا و سرعت عالی در خرید اینترنتی.
مشاهده جزئیات محصول
