نگه کردن
[نِ گَ هْ کَ دَ] (مص مرکب)نگاه کردن نظر کردن نگریستن : به آهن نگه کن که بُرّید سنگ نرست آهن از سنگ بی آذرنگبوشکور به خارپشت نگه کن که از درشتی موی به پوست او نکند طمْع پوستین پیرای کسائی خوب اگر سوی ما نگه نکند گو مکن شو که ما نمونه شدیمکسائی چو بیژن نگه کرد و آن نامه دید جهان پیش ماهوی بدکامه دیدفردوسی به دستان نگه کرد فرخنده سام بدانست کو را از این چیست کامفردوسی نگه کرد چون کودکان را بدید یکی باد سرد از جگر برکشیدفردوسی چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیر سبز بودند یکایک چه صغیر و چه کبیر منوچهری نرمک او را یکی سلام زدم کرد در من نگه به چشم آغیلحکاک نیک نگه کن به تن خویش در باز شو از سیرت خروار خویش ناصرخسرو نگه کرد جامه ای که بامداد فروخته بود شبانگاه در خانهء خود یافت (سندبادنامه ص 240 ) به چشم عُجب و تکبر نگه به خلق مکن که دوستان خدا ممکنند در اوباشسعدی کس از کناری بر روی تو نگه نکند که عاقبت نه به شوخیش در میان آری سعدی شاهد آیینه است و هرکس را که روی خوب نیست گو نگه زنهار در آئینهء روشن مکنسعدی || نگریستن دقت کردن پاییدن تعمق کردن تأمل کردن : نگه کن که شهر بزرگی است ری نشاید که کوبند پیلان به پیفردوسی نگه کن سرانجام خود را ببین چو کاری بیابی بهی برگزینفردوسی بدو در نگه کرد کاووس شاه ندیدش سزاوار تخت و کلاهفردوسی ای پیر نگه کن که چرخ برنا پیمود بسی روزگار بر ماناصرخسرو اندر مثل من نکو نگه کن گر چشم جهان بینت هست بینا ناصرخسرو نگه کن که پروانهء سوزناک چه گفت ای عجب گر بسوزم چه باک سعدی نبخشود بر حال پروانه شمع نگه کن که چون سوخت در بین جمع سعدی || دیدن مشاهده کردن : چو افراسیاب آن درفش بنفش نگه کرد با کاویانی درفشفردوسی برهنه تن خویش بنمود شاه نگه کرد گیو آن نشان سیاهفردوسی نگه کرد از آن رزمگه ساوه شاه که آن جادوئی را ندادند راهفردوسی || بررسی کردن تحقیق کردن رسیدگی کردن بررسیدن (یادداشت مؤلف) : وز آن پس نگه کرد جای سپاه نیامدْش بر آرزو رزمگاهفردوسی به لشکر بترسان بداندیش را به ژرفی نگه کن پس و پیش رافردوسی چو از کار لهراسب پرداخت شاه از آن پس نگه کرد کار سپاهفردوسی به موبد چنین گفت پس پاک زاد نگه کن که تا از که دارد نژادفردوسی نه بر گزاف سپه را بدو سپرد پدر نه خیره گفت که لشکر نگه کن و بشمار فرخی نگه کرد پوشیده در کار مرد خلل دید در کار هشیار مردسعدی نگه کرد سلطان عالی محل خودش در بلا دید و خر در وحلسعدی || گزیدن انتخاب کردن (یادداشت مؤلف) تعیین کردن : نگه کرد گودرز تیر خدنگ که آهن گذارد مر او را به سنگفردوسی بیاراست لشکرگهی شاهوار به قلب اندرون تیغ زن صدهزار نگه کرد در قلبگه جای خویش سپهبد بد و لشکرآرای خویشفردوسی یکی زن نگه کن سزاوار خویش از ایران بنه درد و تیمار خویشفردوسی|| جستن جستن و یافتن تجسس کردن (یادداشت مؤلف) طلب کردن جستجو کردن : وز آن پس بفرمود بیدار شاه نگه کردن شاه توران سپاه بجستند بر دشت و باغ و سرای گرفتند بر هر سوئی رهنمایفردوسی نگه کرد گردنکشی زآن میان نبد پیش جز قارن کاویانفردوسی چو گشت از نوشتن نویسنده سیر نگه کرد قیصر سواری دلیرفردوسی ورا گفت بالش نگه کن یکی که تا برنشینم بر او اندکیفردوسی || توجه کردن اعتنا کردن : گو پار نیز هم به مه روزه آمدی سوی تو خلق هیچ نگه کرده بود پار فرخی اگر پارسا باشد و خوش سخن نگه در نکوئی و زشتی مکنسعدی کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند ز عشق سیر نگردد ز عیش بس نکند سعدی || عنایت کردن التفات کردن به عنایت نظر کردن : نگه کرد باز آسمان سوی من فروشست گرد غم از روی منسعدی ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم باری نگه کن ای که خداوند خرمنی سعدی ای گنج نوش دارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری سعدی || متعرض شدن گزند رساندن : بدان تا ز ایرانیان زین سپس نیارد به توران نگه کرد کسفردوسی تو از دوست گر عاقلی برمگرد که دشمن نیارد نگه در تو کردسعدی || طمع کردن طمع بستن : خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو نگه می کند به انبازیسعدی || محکم کردن استوار کردن نگاه داری کردن : راست چو شب گاوگون شود بگریزم گویم تا در نگه کنند به مسمار فرخی.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
