نفرین
[نَ / نِ]( 1) (اِ) دعای بد (لغت فرس اسدی) (غیاث اللغات) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) لعنت بسور پسور سنه غورا یارند پشول پشور دشنام (از ناظم الاطباء) از: ن (نفی، سلب) + فرین (آفرین)؛ ضد آفرین مقابل آفرین در تمام معانی لعن لعنت بوه مرغوا فریه ذم تقبیح نکوهش لعان نفری (یادداشت مؤلف) : اکنون که ترا تکلفی گویم پیداست بر آفرینم ار نفرین( 2)دقیقی فریدون شد و زو ره دین بماند به ضحاک بدبخت نفرین بماندفردوسی که نفرین بر این تخت و این تاج باد بر این کشتن و شور و تاراج بادفردوسی پس از مرگ نفرین بود بر کسی که ز او نام زشتی بماند بسیفردوسی منه نو رهی کآن نه آیین بود که تا ماند آن بر تو نفرین بوداسدی روز رخشان ز پی تیره شبان گوئی آفرین است روان بر اثر نفرینناصرخسرو زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواند نگر تا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند خاقانی حصاری کاندر او عزاست و راحت ز بیرونش همه نفرین و خذلانناصرخسرو نفرین مظلومان در تشویش کار و تنکیس رایت دولت او مؤثر آمد (ترجمهء تاریخ یمینی ص 230 ) نفرین بر دنیای فانی و روزگار غدار باد (ترجمهء تاریخ یمینی ص 146 ) گهی دل را به نفرین یاد کردی ز دل چون بیدلان فریاد کردینظامی هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتیمولوی چه خوش گفت شاه جهان کیقباد که نفرین بد بر زن نیک بادسعدی || مصیبت بلا محنت (یادداشت مؤلف) : بخواهد مگر ز اژدها کین من گر او بشنود درد و نفرین منفردوسی (یادداشت مؤلف از ص 2807 شاهنامهء بروخیم ||) فغان ناله و زاری رجوع به شواهد ذیل معنی اول و رجوع به نفرین کردن شود || کراهت نفرت || ملامت گفتگوی به طور مذمت و استهزاء رجوع به نفرین بردن شود || خوف ترس || با انگشتان اشاره کردن به سوی روی کسی و یا به پشت سر آن و بددعائی، یا بلند کردن دستها را بجانب آسمان (ناظم الاطباء) - به نفرین؛ ملعون رجیم گجسته نفرین کرده لعین (یادداشت مؤلف) نفرین شده : هر آن خون که ریزی از این پس به کین تو باشی به نفرین مرا آفرینفردوسی بگو ای به نفرین شوریده بخت که بر تو نزیبد همی تاج و تختفردوسی بدو گفت ای بزهمند به نفرین نه تو بادی و نه ویس و نه رامین فخرالدین اسعد ایستاده به خشم بر در اوی این به نفرین سیاه روخ چکاد مرغزی (از فرهنگ اسدی) من آن نگویم اگر کس به رغم من گوید زهی سپاه به نفرین خهی طلیعهء شوم سوزنی - به نفرین شدن؛ ملعون شدن مورد نفرین و لعنت واقع شدن : به نفرین شد ارجاسب و ما بافرین که داند چنین جز جهان آفرینفردوسی - به نفرین کردن؛ ملعون کردن مورد لعن و سرزنش و تقبیح قرار دادن خوار و سرافکنده کردن : بترسم کآفتاب آسمانی همی در باختر گردد نهانی من از بدخواه او ناخواسته کین نکرده دشمنانش را به نفرینفخرالدین اسعد - به نفرین یازیدن؛ نفرین کردن لعن کردن دعای بد کردن : چو یزدان بود یار و فریادرس نیازد به نفرین ما هیچکسفردوسی ( 1) - اصلًا به فتح اول [ نَ ] است، در تداول به کسر اول [ نِ ] تلفظ کنند ( 2) - ن ل: مر آفرینم از نفرین.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
