نشستن

معنی نشستن
[نِ شَ / شِ تَ] (مص) پارسی باستان: نی هد( 1)، متعدی: نی یه شادیم( 2)، اوستا: نی + هد( 3)، نی شیذئیتی( 4) (نشستن)، متعدی: نی شاذیوئیش( 5)، پهلوی: ن (ی) شستن( 6)، ن (ی) شینت( 7)، هندی باستان: نی + سد( 8)، سی دتی( 9)، بلوچی: نین دگ( 10 )، نین از: نی شیدنامی( 13 )ناشی است، افغانی: ناستل( 14 ) (نشستن) کردی: « نشینم » دغ( 11 )، متعدی: نیشته ئینغ( 12 )؛ زمان حال نشین( 15 ) (نشستن)، نیز کردی: دانشین( 16 ) (نشستن) گیلکی: نیشتن( 17 )، در سلطان آباد اراک نیز: نیشتن( 18 )، متعدی آن: نشاستن، نشاختن، نشاندن (از حاشیهء برهان چ معین) جلوس (دهار) قعود (منتهی الارب) سرین خود را بر روی زمین و جز آن قرار دادن (ناظم الاطباء) مستقر شدن جاندار بر روی کفل و سرین خود در جائی (حاشیهء برهان چ معین) : گبت نادان بوی نیلوفر بیافت خوبش آمد( 19 ) سوی نیلوفر شتافت وز بر خوشبوی نیلوفر نشسترودکی جهاندیده گفت این نه جای من است به جائی نشینم که رای من استفردوسی نهادند زیرش یکی تخت زر نشست از برش رستم نامورفردوسی بازآی که در دیده بمانده ست خیالت بنشین که به خاطر بنشسته ست نشانت سعدی بر سر پا عذر نباشد قبول تا ننشینی ننشیند غبارسعدی || قرار گرفتن (حاشیهء برهان چ معین) بر بالای چیزی قرار گرفتن مانند گرد و غبار (ناظم الاطباء) فرود آمدن : بسی خاک بنشسته بر فرق او نهاده به سر بر گلین افسریمنوچهری چو محرومان دل از شادی گسسته غبار عاشقی بر دل نشستهنظامی نه چندان نشیند در این دیده گرد که بازش به معجر توان پاک کردسعدی چو بر سر نشست از بزرگی غبار دگر چشم عیش جوانی مدارسعدی گفت در راه دوست خاک مباش نه که بر دامنش نشیند گردسعدی || جلوس بر تخت سلطنت و امارت (حاشیهء برهان چ معین) جلوس کردن بر تخت نشستن : پادشاهی گذشت پاک نژاد پادشاهی نشست فرخ زادرودکی به هرجای کرسی زرین نهاد چو شاهان پیروز بنشست شادفردوسی چو بنشست بهرام از اشکانیان ببخشید گنجی به ارزانیانفردوسی چو بنشست شاه اورمزد بزرگ به آبشخور آمد همی میش و گرگ فردوسی چو گشتاسب ننشست یک شهریار به رزم و به بزم و به رای و شکارفردوسی چون هوشنگ به پادشاهی بنشست مردمان اختلاف کردند اندر نشستن وی گروهی گفتند این پسر کیومرث بود (ترجمهء طبری بلعمی) روز دوشنبه نشست [ عثمان ] و برخاست به ظاهر کردن اسلام (تاریخ سیستان) نشستن یزید معویه به خلیفتی (تاریخ سیستان) و معویه بن یزید بنشست نیمهء ربیع سنهء اربع و ستین (تاریخ سیستان) چون در تاریخ شرط کردم که در اول نشستن هر پادشاهی خطبه ای بنویسم اکنون آن شرط نگاه دارم (تاریخ بیهقی) و از این پس یزدجرد شهریار را آوریدند چون بنشست روزگار خلافت عمر خطاب بود (مجمل التواریخ) و اندر سنهء اثناعشر مولانا الامام المسترشد بالله امیرالمؤمنین بنشست (مجمل التواریخ ||) پشت دادن تکیه دادن || نشانده شدن (ناظم الاطباء ||) بار دادن ببار نشستن پذیرائی کردن به پذیرائی پرداختن جلوس کردن و دیگران را به حضور پذیرفتن : بهرام ملک بگرفت و هر روز بنشستی و خلق را بار دادی و همه را وعده های نیکو کردی و بهرام آن روز بیست ساله بود (ترجمهء طبری بلعمی) امیر سه شنبه هژدهم جمادی الاولی در این صفهء نو خواهد نشست (تاریخ بیهقی ||) سوار شدن رکوب : ای سند چو استر چه نشینی تو بر استر چون خویشتنی را نکند مرد مسخر منجیک کنون گر بفرمایدم شهریار نشینم ابر بارهء نامدارفردوسی بشد تیز و بر شیر غران نشست بیازید و بگرفت گوشش به دستفردوسی یلان سینه و مهتر ایزد گشسب نشستند با نامداران بر اسبفردوسی فرشته ای بیامد و مریم را آگاه کرده بفرمود که عیسی را از بیت المقدس بیرون بر پس مریم بر خر نشست و عیسی را پیش گرفت (ترجمهء طبری بلعمی) چنان باید که قوت آرزو و خشم در طاعت قوت خرد باشند و هر دو را به منزلت ستوری داند که بر آن نشیند (تاریخ بیهقی) به جان من که برخیزی و بر اسب من بنشینی (تاریخ بیهقی) گفت یک امشب اسبان از شما جدا کنید و بر اشتران نشینید فردا اسبان به شما داده آید (تاریخ بیهقی) آفریدون را پرسیدند که چرا بر اسب ننشینی (نوروزنامه ||) منزل کردن (حاشیهء برهان چ معین) سکونت داشتن منزل داشتن (ناظم الاطباء) اقامت کردن سکنی گزیدن : یکی جای خواهم که فرزند من بدو درنشیند نگردد خراب ز باران و از برف و از آفتابفردوسی به آموی بنشست[ کردیه ] و یکچند بود به دلْش اندرون داوری ها فزودفردوسی نرسی برادر را به رسولی به خراسان فرستاد با سپاه بفرمودش که به بلخ نشیند و حد ترکان نگاه دارد تا ترک از جیحون از آن سوی نرود (ترجمهء طبری بلعمی) و [ مریم ] به دیهی از مصر بنشست و عیسی را به سختی و محنت بپرورد (ترجمهء طبری بلعمی) ترکان گنجینه گروهی مردمانند اندک و اندر کوهی میان ختلان و چغانیان اندر دره ای نشسته اند (حدود العالم) و اندر وی [ صقلاب ] درختان سخت بسیار است و ایشان اندر میان درختان نشسته اند (حدود العالم) و اندر وی [ دههای بکتکین ] ترسایان و گبرکان و صابیان نشینند (حدود العالم) اما او خود بازگشت و به پارس نشست و پس رسولان میان شاپور و للیانوس آمد شد می کردند (فارسنامهء ابن بلخی ص 71 ) نقل است که احمد در بغداد نشستی اما هرگز نان بغداد نخوردی و زر به موصل فرستادی تا از آنجا آرد آوردندی و از آن نان خوردی (تذکره الاولیاء عطار) در ابتدا مالدار بود و ربا دادی و به بصره نشستی (تذکره الاولیاء ||) مقیم شدن مجاور شدن معتکف شدن : دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست فروبند در خانه به فلج و به پژاوندرودکی || مقر داشتن پای تخت داشتن: اردشیر به استخر می نشست (یادداشت مؤلف ||) ماندن از پای نشستن : نشست و همی راند بر گل سرشک از این روزگار گذشته به اشکعنصری || باقی ماندن || توقف کردن ماندن (ناظم الاطباء) : در این رهگذر چند خواهی نشستن چرا برنخیزی چه ماندت بهانهناصرخسرو || جای گرفتن چیزی در چیزی، همچون تیر بر نشانه (حاشیهء برهان چ معین) اصابت کردن به هدف خوردن در هدف فرورفتن : چو نان را بخوردن گرفت اردشیر بیامد همانگه یکی تیز تیر نشست اندر آن پاک فربه بره که تیر اندر آن غرق شد یکسرهفردوسی زن جوان را تیری به پهلو نشیند به که پیری (گلستان ||) رسیدن: نشستن تیغ بر فسان، رسیدن تیغ بر فسان (آنندراج ||) بریدن [ تیغ ] و درآمدن آن در زخم (از آنندراج) فرود آمدن تیغ و مانند آن : کدام روز مرا سایه ای به سر انداخت که همچو تیغ به فرقم پر هما ننشست (از آنندراج ||) جای گرفتن داخل شدن : بیاورد گردون و صندوق شیر نشست اندر او شهریار دلیرفردوسی به کوه برشد و اندر نهاله گه بنشست فرخی || نازل شدن تعلّق گرفتن : گر جرم و خطای ما نباشد پس عفو تو بر کجا نشیندسعدی || مستولی شدن : چنان هول از این فتنه بر من نشست که ترسیدنم پای رفتن ببستسعدی || غروب کردن فرورفتن : چو بر دامن کوه بنشست ماه یلان بازگشتند از آوردگاهفردوسی تو چون به جوش درآئی شراب بنشیند تو چون سوار شوی آفتاب بنشیند رهی (آنندراج ||) نشست کردن (از آنندراج): نشستن زمین؛ فرورفتن آن از حیز خود (آنندراج) : از نشینندگان کسی چو نماند عاقبت خود نشست خانهء ماسعید اشرف و نیز رجوع به نشست کردن شود ||غرق شدن فرورفتن : برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم یارب ز من چه خاست که بی من نشست یار سعدی|| فروشدن - به اندیشه نشستن؛ در فکر فروشدن : دبیر بزرگ آن زمان لب ببست به انبوه اندیشه اندرنشستفردوسی || نصب شدن جای گرفتن : حوض از آب تهی کردند نگینه بازنیافتند بر جای نگین یکی سنگ سپید اندر وی [ در نگین دان ] نشسته بود (نوروزنامه ||) نقش بستن جای گرفتن : بازآی که در دیده بمانده ست خیالت بنشین که بخاطر بنشسته ست نشانت سعدی همه عمر با ظریفان بنشستمی و خوبان تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم سعدی خوی بد بر طبیعتی که نشست نرود تا به وقت مرگ از دستسعدی || دردی مایعی به ته ظرف جایگیر شدن ته نشین شدن (فرهنگ خطی) رسوب کردن (یادداشت مؤلف) : چون بنشیند تمام [ شراب در خم ] و صافی گردد گونهء یاقوت سرخ گیرد و مرجانرودکی || فرورفتن دُرد شدن در ته قرار گرفتن (ناظم الاطباء ||) پدید آمدن پدیدار گشتن پیدا شدن (یادداشت مؤلف) : مرغ اندر آبگیر و بر او قطره های آب چون چهرهء نشسته بر او قطره های خوی منوچهری چون گلاب جنت بر عارض و عذار رسول می نشست و قطره قطره بر پیشانی مبارک جمع می شد (قصص الانبیاء ص 245 ||) پیدا کردن آوردن: به چرک نشستن جرح یا قرحه؛ چرک پیدا کردن آن، چرک آوردن آن (یادداشت مؤلف) به گل نشستن درخت، گل آوردن درخت به ثمر نشستن، بار آوردن || آغازیدن شروع کردن (یادداشت مؤلف) رجوع به، به نشستن در ترکیبات ذیل نشستن شود || دست کشیدن از کار (ناظم الاطباء) : تا در این گله گوسفندی هست ننشیند اجل ز قصابیسعدی || فرود آمدن و به جای ماندن ارتکف الثلج؛ برف بنشست (یادداشت مؤلف ||) واقع شدن اطلاق شدن نهاده شدن : او [ خواجه احمد حسن ] اریاروق حاجب سالار هندوستان را گفته بود که نامی زشت گونه بر تو نشسته است (تاریخ بیهقی ص 144 ) - نام کسی بر چیزی نشستن؛ بدو منسوب شدن به او منتسب گشتن به نام او شدن : اهل جمله آن ولایات گردن برافراشته تا نام ما بر آن نشیند و به ضبط ما آراسته گردد (تاریخ بیهقی) گفتند زندگی خداوند دراز باد تا از بلا و ستم بازرسته ایم و نام این دولت بزرگ - که همیشه باد - بر ما نشسته است در خواب امن و آسایش غنوده ایم (تاریخ بیهقی||) به سر بردن : نباید نشستن به آرام و ناز که ز این ره ندانم نشیب و فرازفردوسی نخورد ایچ می نیز و رامش نکرد ابی بزم بنشست با باد سردفردوسی نشستند سالی چنین سوگوار پیام آمد از داور کردگارفردوسی برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم یارب ز من چه خاست که بی من نشست یار سعدی || مبتلا شدن گرفتار شدن به فراق نشستن به عزا نشستن || مجالست کردن همنشین شدن : که امروز روزی است با فر و داد که رستم نشسته ست با کیقبادفردوسی و رجوع به ترکیبات نشستن شود ||محفل کردن بیدار ماندن : شبی زال بنشست هنگام خواب سخن راند بسیار از افراسیابفردوسی امیر پس از نماز بار داد این اعیان را و بنشستند چنانکه آن خلوت تا نماز شام بداشت (تاریخ بیهقی ص 494 ||) خاموش شدن (ناظم الاطباء) زایل شدن انطفاء منطفی شدن (یادداشت مؤلف) : من میدانم که این که از من می رود خطائی بزرگ است و لیکن با خشم خویش برنیایم و چون آتش خشم بنشیند پشیمان شوم (تاریخ بیهقی ص 101 ) مبادا که آن آتش آید بتاب که ننشیند آنگه به دریای آبنظامی و ( گویند که این آتش پیش بهمن بن اسفندیار مدت حیات او می افروختند و نمی گذاشتند که بمیرد و بنشیند (تاریخ قم ص 83 شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام روی تو دیدن به شب روز نماید تمام سعدی || آرام گرفتن تسکین یافتن از هیجان ایستادن : عایشه را دل ننشست و گفت بازمی گردم زنان را با لشکر کار نیست (ترجمهء طبری بلعمی) بدان دیار همانا که موج خون عدو به سالها ننشیند ز دشت وز کردرفرخی سپهبدی را در شهر فرستاد و چندین هزار خلق بکشت تا خون یحیی [ که دایم می جوشید ] بنشیند، همچنان می جوشید تا کشندهء یحیی را بازنمودند او را بکشت ساکن گشت (مجمل التواریخ) تو چون به جوش درآیی شراب بنشیند رهی (از آنندراج ||) تخفیف یافتن آرام گرفتن : چون خشم کسری بنشست گفت دریغ باشد تباه کردن این فرمود تا وی را در خانه ای کردند سخت تاریک (تاریخ بیهقی) بدان وقت که طوفان بنشست از آن روی جیحون به یافث داد (مجمل التواریخ) بعد سه روز که باد بنشست پیش کار کشتی نگاه کرد و فریاد برآورد (مجمل التواریخ) پس ایزد تعالی تقدیر کرد که طوفان بنشیند (مجمل التواریخ) ساز طربت شکسته بینم شور و شغبت نشسته بینمنظامی تا فتنه بنشست و نزاع برخاست (گلستان ||) فروخفتن؛ نشستن ورم؛ فروخفتن آماس (یادداشت مؤلف ||) تمام شدن برطرف شدن : چو بنشیند آن جستن باد او ز گیتی نگیرد کسی یاد اوفردوسی چو از دشت بنشست آوای کوس بفرمود تا پیش او رفت طوسفردوسی چون بنشیند ز می معنبر جوشه روشن گردد جهان ز گوشه به گوشه منوچهری وقتی که مردم در خشم شود سطوتی در او پیدا آید و حاجت مند شود به طبیبی که آن آفت را علاج کند تا آن بلا بنشیند (تاریخ بیهقی) اما تشویش این خاندان بنشیند (تاریخ بیهقی ص 49 ) همی تا بدم بیند این آن به دست ز دل دشمنی شان نخواهد نشستاسدی غرور جوانی چو از سر نشست ز گستاخ کاری فروشوی دستنظامی بر سرپا عذر نباشد قبول تا ننشینی ننشیند غبارسعدی این تب به مداوای مسیحا ننشیند محسن تأثیر (از آنندراج ||) قضای حاجت کردن : و این [ اسهال ] چنان باشد که بامداد که از خواب شب برخیزد چند مجلس بنشیند زودا زود و پس ساکن شود (ذخیرهء خوارزمشاهی) بیمار هر روز پنجاه شصت بار می نشست (چهارمقالهء نظامی ||) منعقد کردن (یادداشت مؤلف): چله نشستن؛ چله منعقد کردن || به حساب آمدن تعلق داشتن : و بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنک یک قطره بود از رودی، فضل جای دیگر نشیند (تاریخ بیهقی چ فیاض چ دانشگاه مشهد ص 223 ) - از پای نشستن؛ قعود کردن جلوس کردن نشستن : از آن نامداران خسروپرست کس از پای ننشست و نگشاد دست فردوسی اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی چه فتنه ها که بخیزد میان اهل نشست سعدی || - آرام گرفتن بر زمین نشستن : نه بنشیند از پای و نی یک زمان نهد پهلوی خویش بر بستریمنوچهری که هر ساعت آن شیر جستی ز جای زدی نعره و آنگه نشستی ز پایاسدی - اندرنشستن؛ جای گرفتن قرار گرفتن : چو از کوه دید آن شه بافرین که اندر نشستند گردان به زین فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 3 ص 1339 ) - باز نشستن؛ نشستن : زندگان را چه عجب گر به تو میلی باشد مردگان بازنشینند به عشقت ز قبورسعدی بیاض روز درآید چو از دواج سیاه برهنه باز نشیند یکی سپید اندامسعدی || - برطرف شدن زایل شدن : نمی دانند کز بیمار عشقت حرارت باز ننشیند به سردیسعدی || - خاموش شدن تسکین یافتن : بر آتش عشق آب تدبیر چندان که زدیم باز ننشستسعدی|| - فراهم آمدن درهم فرورفتن : پس زمین را بفرمایند تا فراهم آید چنانک استخوان پهلوهای وی به یکدیگر بازنشیند (از کیمیای سعادت) - بر سرپای نشستن؛ چمباتمه زدن : فراتر آمد و بر سرپای نشست روی بر روی ما باز نهاده (اسرارالتوحید) - بر ماتم کسی نشستن؛ به عزای او نشستن و مبتلا شدن به ماتم او نشستن؛ داغدار مرگ او شدن : که رستم منم کم مماناد نام نشیناد بر ماتمم پور سامفردوسی - برنشستن؛ سوار شدن رکوب : پدر کشته آنگه میان را ببست سیه رنگ بهزاد را برنشستفردوسی بگفت این وز آن جای گه برنشست به ایوان خرم خرامید مستفردوسی هم آن گه بار را فرمود بستن سواران بنه را برنشستنفخرالدین اسعد دیگر ره برنشست و قصد شهر کرد (تاریخ بیهقی ص 35 ) اسبش تا کرانهء رواق که به ماتم به آنجا نشسته بودند بیاوردند و برنشست (تاریخ بیهقی ص 346 ) و چون سرای بیاراستند و کارها راست کردند امیرمحمود برنشست و آنجا آمد (تاریخ بیهقی ص 249 ) عبدالمطلب برنشست باسلاح و بتاخت (تاریخ سیستان) باز گفت ترا دشوار باشد دویدن، از پس من برنشین تا ترا آسان باشد (تاریخ سیستان) در ساعت همه جمع شدند گفتند فرمان، گفت محمد گم شد، گفتند برنشین تا همه برنشینیم، بساعت او برنشست و همه برنشستند و گرد مکه اندر همی تاختند (تاریخ سیستان) و لشکر هر دو جانب بر می نشستند و چالش مستی می کردند (فارسنامهء ابن بلخی ص 98 ) محمد زکریا بیرون شد و برنشست (چهارمقالهء نظامی) در وقت برنشستن قاضی القضاه ابوالهیثم بازوِ او گرفت اعانت را (تاریخ بیهقی) از فوت سلیمان خبر یافت از ساری برنشست کوچ بر کوچ می رفت (تاریخ طبرستان) اول که برنشستی به دیدن ایشان آمدی (راحهالصدور راوندی) : چو مردان برنشین بر پشت شبدیز به نخجیر آی و از نخجیر بگریزنظامی مه و خورشید دل در صید بستند به شبدیز و به گلگون برنشستندنظامی چه نشانید جمازه به سرچشمهء آب برنشینید و عنان را به سفر باز دهید خاقانی از تیغ بی وفائی بینی چو برنشینی حلق هزار خلقی بر رهگذر بریدهخاقانی دلم چون برنشستن خواست سلطان خرد گفتا که بر باد هوس منشین که شمع روح بنشانی خاقانی || - سوار شدن و حرکت کردن عزیمت کردن رو به راه نهادن : میان کئی تاختن را ببست از آن شهر هم در زمان برنشستفردوسی پس از مجلس بار برنشست (تاریخ بیهقی ص 349 ||) - جلوس کردن : چو فرزند ما برنشیند به تخت دبیری ببایدش پیروزبختفردوسی که بگذار جیحون و برکش سپاه ممان تا کسی برنشیند به گاهفردوسی || - جای گرفتن نشستن قرار گرفتن : چون مورد بود سبز گهی موی من همه دردا که برنشست بر آن مورد سبز یشم فرالاوی بیامد بر آن گوزبن برنشست به بخت تو آید هم اکنون به دستفردوسی || - سپری شدن رفتن : برنشین ای عمر و بنشین ای امید کآشنائی هم نشین جستیم نیستخاقانی - برنشستن با کسی؛ هم تاخت شدن با او : خر خود را چنان چابک نبینم که با تازی سواری برنشینمنظامی - بست نشستن؛ رجوع به همین مدخل در ردیف خود شود - به بن بازنشستن؛ ریشه دوانیدن بیخ پیدا کردن (یادداشت مؤلف) - به نشستن؛ پیدا کردن آوردن: به روغن نشستن دانه، به گل نشستن درخت، به ثمر نشستن درخت - به راه نشستن؛ منتظر ماندن : وز آن روی دژ بارمان با سپاه ابا پیل و گردان نشسته به راهفردوسی -به کاری برنشستن؛ بر آن کار همت گماشتن بدان پرداختن : دمادم به خون خوردنش برنشست و گر مردی آبش ندادی به دست سعدی - پس زانو نشستن؛ چمباتمه زدن زانوی غم و ملال در بر گرفتن متفکر و غمگین وار نشستن : پس زانو منشین و غم بیهوده مخور که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش حافظ - پس نشستن؛ عقب نشینی کردن - ته نشین؛ رسوب - در نشستن؛ سوار شدن و عزیمت کردن :سید را خبر شد درنشست با سه پسر و براهی مجهول به یک هفته به اصفهان رسید (راحه الصدور راوندی ||) - پیاده شدن (یادداشت مؤلف) : تو گفتی زمین پای اشتر ببست عرابی به ناچار از او درنشست (یوسف و زلیخا) - زیر پای کسی نشستن؛ با او همدست شدن او را به کاری تشویق کردن - عقب نشستن؛ عقب نشینی کردن رجوع به عقب نشینی در ردیف خود شود - فراهم نشستن؛ جمع شدن گرد آمدن انجمن کردن با هم نشستن : کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی (گلستان) - فرونشستن؛ فروایستادن ساکن شدن آرام یافتن (یادداشت مؤلف) از جوشش ایستادن || - برزمین نشستن || - ته نشین شدن رسوب || - دست کشیدن دست باز داشتن ترک گفتن رها کردن : و این رسم بماند که اگر کسی را زخم زنند نیارامد تا کینه بازنجوید و اگر همه عالم او را دهی از آن کار فرو ننشیند (ترجمهء طبری بلعمی) اگر پدر تو این روزگار دریافتی آن را که تو فرو نشستی او برخاست (ترجمهء نامهء تنسر از تاریخ طبرستان ||) - آرام گرفتن : آتش که تو می کنی محال است کاین دیگ فرونشیند از جوشسعدی || - افتادن متروک شدن : و گفتند صواب همین است که این غلام [ یوسف ] را گاهی چند بزندان کنیم تا این حدیث از دهن مردم فرونشیند (ترجمهء طبری بلعمی ||) - فرورفتن : و حربه را بر سنگ زد چنان که تمام حربه در سنگ فرونشست (قصص ص 149 ) - کج نشستن؛ مقابل راست نشستن -امثال: کج بنشین و راست بگو! - گوشه نشستن؛ عزلت گزیدن اعتکاف : عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند بیچاره در آئینهء تاریک چه بیند؟سعدی - نشستن آب رود یا قناتی به زمینی؛ آبیاری توانستن آن آب در آن زمین، یعنی به حدی بالا آید که آن زمین را توان بدان آب کشت و زرع کردن (یادداشت مؤلف) رسیدن آب به زمین سوار شدن آب به زمین زراعتی - نشستن از بر؛ سوار شدن : تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر اژدهای ژیانفردوسی - نشستن با؛ نشستن به پرداختن به : و آنگه که شدی ضعیف و بنشستی با زهد چو بایزید بسطامیناصرخسرو || - همنشینی کردن مصاحبت کردن : با دیگ بمنشین که سیه برخیزیفرخی با او ننشینند و نگویند و نخندند تا آذر مه بگذرد و آید آزارمنوچهری از صیانت هیچ با فاجر نیامیزی به هم هر که با فاجر نشیند لاجرم فاجر شود منوچهری هر آن عاقل که با مجنون نشیند نگوید جز حدیث روی لیلیسعدی همه عمر با ظریفان بنشستمی و خوبان تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم سعدی هرکه با بدان نشیند نیکی نبیند (گلستان) با هر که نه دولتی است منشین کز سرکه نگشت کام شیرینامیرخسرو خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بی سامان مپوشانحافظ عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار ظاهراً مصلحت وقت در آن می بینیحافظ || - خلوت کردن خالی کردن : وز آن پس چو بنشست با رایزن زمانی شد اندر سخن انجمنفردوسی بدو گفت کز مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند به رازفردوسی چو بنشست با شاه و نامه بداد سراسر سخن ها بر او کرد یادفردوسی - نشستن بر؛ قرار گرفتن جلوس کردن : گه بر آن کندز بلند نشین گه در این بوستان چشم گشایرودکی روز ارمزد است شاها شادزی بر کت شاهی نشین و باده خوربوشکور جوانی به کردار تابنده ماه نشسته بر آن تخت در سایه گاهفردوسی - نشستن به؛ جلوس کردن : به اورنگ بنشست شیدسب شاد به شاهی در داد و بخشش گشادفردوسی || - نشستن به؛ بدان پرداختن به آن مشغول شدن آغازیدن به آن : به بگماز بنشست به میان باغ (؟) بخورد و به یاران او شد نفاغبوشکور به شاهی نشست اندر ایران زمین سری پر ز جنگ و دلی پر ز کینفردوسی جهود آن در خانه اندر ببست بیاورد خوان و به خوردن نشستفردوسی برفتند با رود و رامشگران به باده نشستند یکسر سرانفردوسی چون هوشنگ به پادشاهی بنشست (ترجمهء طبری بلعمی) و پیروز به پادشاهی نشست (فارسنامهء ابن بلخی ص 83 ) پری پیکر چو دید آن سبزهء خوش به می بنشست با جمعی پریوشنظامی - نشستن چون خاک؛ کنایه از نشستن و آرام (از انجمن آرا) نشستن به حلم و آرام (از رشیدی) (از حاشیهء برهان ||) - خوار و سرافکنده نشستن (از انجمن آرا) - نشستن صورت کار؛ اصلاح پذیرفتن کار (آنندراج) - نشستن و برخاستن؛ نشست و خاست : در آن روزگار ایشان را در نشستن و ni + had (2) - - ( برخاستن بر آن جمله دیدم که ریحان خادم گماشتهء امیر محمود بر سر ایشان بود (تاریخ بیهقی) ( 1 niyashadayam (3) - ni + had (4) - nishidhaiti (5) - nishadhayoish (6) - n (i) shastan (7) - n(i)shinet (8) - ni + sad (9) - sidati (10) - nindag (11) - nindagh (12) - nishtainagh (13) - ن - (nishidnamiy (14) - nastal (15) - nishin (16) - da - nishin (17) - nishtan (18) - nishtan (19 ل: خوشش آمد.

درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس

اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارت‌های عضو شتاب

مشاهده جزئیات محصول

اشتراک‌گذاری:

با مهر شما، راه هموارتر می‌شود

 

اگر قافیه‌ها بر دل‌ات نشسته‌اند و نغمۀ این ابزار، لبخند به لبت نشانده... بدان که این تلاش، بی‌هیچ چشم‌داشتی رقم خورده؛ اما نسیم حمایت تو، ادامۀ راه را برای ما هموارتر خواهد کرد.

حمایت از ما

بازی ادبی بِیتاس

دانلود بازی ادبی بیتاس

💫 بیتاس، جایی که شعر، بازی و احساس در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.

مشاهده و دانلود

ربات تلگرامی قافیه‌یاب

ربات قافیه‌یاب هم‌صدا، ابزاری کاربردی، رایگان و سریع در زمینه ادبیات فارسی برای جستجوی قافیه در تلگرام.

مشاهده ربات

قافیه‌یاب برای اندروید

با خرید نسخه اندرویدی قافیه‌یاب از کافه‌بازار یا مایکت از این پروژه ادبی حمایت کنید.

خرید از بازار خرید از مایکت

نرم‌افزار فرهنگ عروضی

فرهنگ عروضی هم‌صدا برای اندروید

فرهنگ لغت جامع عروض و قافیه با قابلیت وزن یابی.

گنجور

گنجور مجموعه‌ای ارزشمند از سروده‌ها و سخن‌رانی‌های شاعران پارسی‌گوی است که به صورت رایگان در اختیار همگان قرار گرفته است. برای مشاهده وب‌سایت گنجور اینجا کلیک کنید.

دریای سخن

نرم‌افزار دریای سخن کتابخانه‌ای بزرگ و ارزشمند از اشعار و سخنان شاعران گرانقدر ادب فارسی است که به حضور دوستداران شعر و ادب تقدیم می‌داریم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید