نشاندن

معنی نشاندن
[نِ دَ] (مص) (از: نش + اندن (پسوند مصدر متعدی)، متعدی نشستن، کردی: نژینین( 1) (تیغه کردن، دیوار کشیدن) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) کسی را به نشستن واداشتن (حاشیهء دکتر معین بر برهان قاطع) متعدی نشستن (غیاث اللغات) : بنشان به طارم اندر مر ترک خویش را با چنگ سغدیانه و با یالغ و کدوعماره زیغ بافان را با وشی بافان ننهند طبل زن را ننشانند بر رودنوازابوالعباس سخن نیز نشنید و نامه نخواند مرا پیش تختش به پایان نشاندفردوسی گرانمایگان را همه خواندند به ایوان چپ و راست بنشاندندفردوسی فرستادهء رای را پیش خواند بر نامور جایگاهش نشاندفردوسی وی را به صفّه آورد و سخت دور از تخت بنشاند (تاریخ بیهقی ص 380 ) سرهنگان و خیلتاشان و اصناف لشکر را بر آن خوان بنشاندند و نان خوردن گرفتند (تاریخ بیهقی ص 551 ) و حاجب بلکاتکین بازوی وی بگرفت و نزدیک تخت بنشاند (تاریخ بیهقی ص 381 ) هرجا که نشاندیم نشستم و آنجا که رویم زیردستمنظامی چو زحمت دور شد نزدیک خواندش ز نزدیکان خود برتر نشاندشنظامی سربلندان ملک را بنشاند عدل را ناقه بر بلندی راندنظامی چنان در دل نشاند آن دلستان را که با جانش مسلسل کرد جان رانظامی خاقانی را دمی به خلوت بنشان و بدو شراب دردهخاقانی از کرم دان آنکه میترساندت تا به ملک ایمنی بنشاندتمولوی پس علیکش گفت و او را پیش خواند ایمنش کرد و به نزد خود نشاندمولوی اگر بواب و سرهنگان ز درگه هم برانندت از آن بهتر که در پهلوی مجهولی نشانندت سعدی مردیت بیازمای و آنگه زن کن دختر منشان به خانه و شیون کنسعدی گر خانه محقر است و تاریک بر دیدهء روشنت نشانمسعدی هر که را بر بساط بنشانی واجب آمد به خدمتش برخاستسعدی || میهمان کردن پذیرائی کردن : رقیبان مهمانسرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیلسعدی دوان هر دو کس را فرستاد و خواند به هیبت نشست و به حرمت نشاندسعدی ||منزل دادن (یادداشت مؤلف) مسکن دادن سکونت دادن : مر او را( 2) بیاریم با خویشتن بریم و نشانیمش اندر ختنفردوسی هر دو را به مداین نشانده بود [ خسروپرویز مریم و گردیه را ] در دارالملک (فارسنامهء ابن بلخی ص 108 ) و مردم انطاکیه را که بیاورده بودند در آن شهر نشاند (فارسنامهء ابن بلخی ص 94 ) و همه دربندها را عمارت کردن فرمود و مردم بسیار نشاند و آن اعمال ولایتها را به نان پاره بدیشان داد (فارسنامهء ابن بلخی ص 95 ||) گماشتن : شبگیر وی را در مهد بخوابانیدند و خادمی را بنشاندند تا او را نگاه می داشت (تاریخ بیهقی ص 357 ) و به راه بلخ اسگدار نشانده بودند و دل در این اخبار بسته (تاریخ بیهقی) در مهد بخوابانیدند و خادمی را بنشانده بود بر راه علوی را بگرفتند (مجمع التواریخ) و قلعهء همدان را بسیار آبادان کرده بود و سپاه نشانده به نگاهداشت خزینه ها (مجمل التواریخ) او را بگرفتند و بازداشتند و برادرش جاماسب را بنشاندند (مجمل التواریخ) ||به کاری نصب کردن : با ندیمان پیش باید آمد تا چون وقت باشد ترا نشانده آید (تاریخ بیهقی ||) منصوب کردن جلوس دادن : از این دیوزاده یکی شاه نو نشانند با تاج بر گاه نوفردوسی یکی مرد بر گاه بنشاندند بشاهی همی خسروش خواندندفردوسی ز دستور ایران بپرسید شاه که بدخواه را گر نشانی به گاهفردوسی مملکت خانیان همه بستاند بر در ماچین خلیفتی بنشاندمنوچهری باز غوغاء سیستان جمع شد و سعیدبن عمر را و بحتری بن مهلب را هر دو را از قصبه بیرون کردند و سواربن الاشعر را بنشاندند به امارت (تاریخ سیستان) و هیثم بن عبدالله البغات را بنشاندند به امارت (تاریخ سیستان) دیگر روز آن کودک را بر تخت ملک نشاندند (تاریخ بیهقی) آنجا امیر کوتوال بنشاند و به هرات بازگشت (تاریخ بیهقی) برادر ما را آوردند و بر تخت ملک نشاندند (تاریخ بیهقی ||) به تخت نشاندن (یادداشت مؤلف) مقابل فروگرفتن : جهاندار کز تخم افراسیاب نشانیم بخت اندرآید به خوابفردوسی ورا برگزیدند و بنشاندند به شاهی بر او آفرین خواندندفردوسی گفت اگر مردمان عجم بدانستندی که فضل این [ بهرام گور ] چند است هرگز جز او ملک دیگر ننشاندندی (ترجمهء طبری بلعمی) و نشاندن تو که طاهری و بیعت کردن ترا (تاریخ سیستان) گفتند وی را به امیر نشاندن و امیر فروگرفتن چه کار بود (تاریخ بیهقی ص 55 ) عضدالدوله به بغداد بمرد و پسرش را ابوشجاع [ که ] سلطان الدوله لقب بود بنشاندند (مجمل التواریخ) و اندر آن وقت پوران دخت را [ ایرانیان ] همی بنشاندند (مجمل التواریخ) و آن پادشاه را نیز کی نشانده بودند خلع کردند و دیگری را نشاندند (فارسنامهء ابن بلخی ص 104 ) و چون چهار سال پادشاهی کرده بود او را خلع کردند و شاپور را بنشاندند (فارسنامهء ابن بلخی ص 73 ||) سوار کردن (یادداشت مؤلف) : همان تا لب رود جیحون براند جهان بین خود را به کشتی نشاندفردوسی بر اسبی نشاندش ستامی به زر به زر اندرون چند گونه گهرفردوسی فراز آوریدند پیلی چو نیل مر او را نشاندند بر پشت پیلفردوسی نشاندند حرم ها را در عماری ها و حاشیت را بر استران و خران (تاریخ بیهقی) ملّاح بخندید و گفت اینچه تو گفتی یقین است و دیگر میل خاطر من به رهانیدن این یکی بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و او مرا بر شتری نشاند (گلستان) و بفرمود تا هشت پاره کشتی راست کردند و این مردم را با سلاح و ذخیره درنشاندند و از راه حبشه هزار مرد دیلم را با پانصد مرد تیرانداز در کشتی ها نشاند (فارسنامهء ابن بلخی ص 95 ||) نهادن (برهان قاطع) چیزی را در جائی مستقر کردن (حاشیهء برهان چ معین) گذاشتن نهادن قرار دادن : پروین به چه ماند به یکی دستهء نرگس یا نسترن تازه که بر سبزه نشانیش ناصرخسرو ز گیسو مشک بر آتش فشانم چو دودش بر سر آتش نشانمنظامی تیر چون در زه نشاندی بر کمان چرخ وش گفتی او محور همی راند ز خط استوا خاقانی نه هاونم که بنالم به کوفتن از یار چو دیگ بر سر آتش نشان که بنشینم سعدی || نصب کردن ترصیع کار گذاشتن جواهر : در او افراشته درهای سیمین جواهرها نشانده در بلندین شاکر بخاری زبرجد نشانده به تخت اندرون ز دیبای زربفت پیروزه گونفردوسی یکی جام دیگر بد از لاجورد نشانده در او شست یاقوت زردفردوسی نهاده به طاق اندرون تخت زر نشانده به هر پایه درّ و گهرفردوسی و بر تاج خاقان چندان گوهر نشانده که قیمت آن کس ندانست (ترجمهء طبری بلعمی) و طرازی سخت باریک و زنجیر بزرگ و کمری از هزار مثقال پیروزه ها در او نشانده (تاریخ بیهقی ص 150 ) اگر عقل در صدر خواهی نشسته نشانده در انگشتری مشتری راناصرخسرو بر افسر ملوک نشاندش سپهر از آنک فرزند آفتاب بر افسر نکوتر استخاقانی || فروکردن درنشاندن فروکردن تیر : اگر بر سنگ خارا برزند تیر به سنگ اندرنشاند تا به سوفارفرخی گر ناوکی اندازد عمداً بنشاند پیکان پسین ناوک در پیشین سوفار منوچهری چو برق نیزه را بر سنگ راندی سنان در سینهء خارا نشاندینظامی زنم چندان تظلم در زمانه که هم تیری نشانم بر نشانهنظامی || خاموش کردن (حاشیهء برهان قاطع چ معین) برطرف کردن منطفی کردن اطفاء : آتشی بنشاند از تن تفت و تیز چون زمانی بگذرد گردد گمیزرودکی رخ دولت بفروز آتش فتنه بنشان دل حکمت بزدای آلت ملکت بطراز منوچهری جز بوی خلق او ننشاند سموم تیر جز تف خشم او نبرد زمهریر دی منوچهری مثال چنان بود که از خراسان نجنبد تا آنگاه که آتش فتنه که به سبب ترکمانان اشتعال پذیرفته است نشانده آید (تاریخ بیهقی ص 623 ) آنچه گفته اند که غمناک را شراب باید خورد تا تفت غم بنشاند بزرگ غلطی است بلی درحال بنشاند و کمتر گرداند اما چون شراب دریافت و بخفت خماری منکر آرد (تاریخ بیهقی) چو سوده دوده به روی هوا برافشانند فروغ آتش روشن ز دوده بنشانند مسعودسعد شبی باد مسیحا در دماغش نه آن بادی که بنشاند چراغشنظامی از دم پاکان که بنشاندی چراغ آسمان ناف با حورا به حاجر ماه آبان دیده اند خاقانی رطل دریاصفت آرید که جام زردشت گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم خاقانی با چراغ آسان نشاید بر سر گنج آمدن من چراغ آه چون بنشاندم آسان آمدم خاقانی بوحفص گفت برخیز و بنشان، شبلی برخاست هرچند جهد کرد یک چراغ بیش نتوانست نشاند (تذکره الاولیاء) این چهل که برای خدای بود نتوانی نشاند اما آن یکی که برای من بود نشاندی (تذکره الاولیاء) تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیری فرونشانیم (گلستان) ( آتش نشاندن و اخگر گذاشتن کار خردمندان نیست (گلستان) و گویند که آتشهای ملوک هرگز ننشانده اند (تاریخ قم ص 83 ||دفع کردن (حاشیهء برهان چ معین) تسکین دادن آشوب و فتنه فرونشاندن : مرا گفت در خواب فرخ سروش که فرش نشاند از ایران خروشفردوسی هم آنگه درفشی برآورد شب که بنشاند آن جنگ و جوش و جلب فردوسی جوابی دهی شور شهری نشانی حدیثی کنی کار خلقی گشائیفرخی خواست که شوری بپا شود سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک سوی دار بردند (تاریخ بیهقی ص 184 ||) آرام کردن (حاشیهء برهان چ معین) رفع کردن تسکین دادن : صفرای مرا سود ندارد نلکا دردسر من کجا نشاند علکاابوالمؤید اندکی موم روغن اندر دهان گیرد و فروبرد تا درد می نشاند (ذخیرهء خوارزمشاهی) و اگر درد عظیم باشد با شرابهاء نرم که درد را بنشاند، بیامیزد و آماس را نرم کند و بپزاند و درد بنشاند (ذخیرهء خوارزمشاهی) نه گل به نسبت خاکی نخست دردسر آرد چو یافت صحبت آتش نه دردسر بنشاند خاقانی چون تبخالی که تب نشاند دل را غم غم نشان ببینم خاقانی (دیوان چ سجادی ص 265 ||) تخفیف دادن زایل کردن : خردمند با عزم و حزم آن است که وی به رای روشن خویش به دل یکی بود با جمعیت، و حمیت آرزوی محال را بنشاند (تاریخ بیهقی ص 99 ) بنشان ز سرت خمار و خود منشین حیران چو به چنگ باز در تیهو ناصرخسرو (دیوان چ مینوی - محقق ص 164 ) نه چنان مفتقرم که م نظری سیر کند یا چنان تشنه که گردون بنشاند آزمسعدی - نشاندن تشنگی؛ اطفاء عطش قطع عطش رفع عطش (یادداشت مؤلف) : شور است آب او ننشاندت تشنگی گر نیستی ستور مخور آب تلخ و شور ناصرخسرو - نشاندن غم:زنهار تا نگوئی کاین غم به صبر بنشان گر صبر غم نشاند پس زینهار من چه خاقانی || پایان دادن خاتمه دادن قطع کردن : نبیره نمانم به پرخاشجوی به شمشیر بنشانم این گفتگویفردوسی || مقابل انگیختن : دوستان وقت عصیر است و کباب راه را گرد نشانده ست سحابمنوچهری هر صبح فتح باب کن از انجم سرشک بنشان غبار غصه به باران صبحگاهخاقانی بیا از گرد ره در دیده بنشین که گرد راه بنشانم ز دیدهخاقانی ||فروبردن غرق کردن : ز پا و رکابش جهان خیره ماند ز تیغش زمین دیده در خون نشاند فردوسی همی زال را دیده در خون نشاند به رخ بر همی خون دل برفشاندفردوسی || کاشتن غرس کردن : که بر کس نماند چو بر تو نماند درخت بزرگی چه باید نشاندفردوسی درختی نشانی همی بر زمین کجا برگ خون آورد بار کینفردوسی درختی بد این خود نشانده به دست که بد بار او زهر و برگش کبستفردوسی زمانه گوئی از این نو بنفشه ای که نشاند نهال داشت ز باغ وزیر ایرانشاهفرخی در باغهای نیست شده هم بدین امید نونو همی بنفشه نشانند و نسترنفرخی و بفرمود تا تخم اسپرغمها از کوه بیاوردند و درختان با بیخ و هرچه تخم افکندنی بفرمود تا بیفکندی و آنچه نشاندنی بود بنشاندند (ترجمهء طبری بلعمی) اگر کسی خواهد تا در زمستان در بستان درختی بنشاند (تاریخ سیستان) کرا پیشه نیکی نشاندن بود همیشه روانش ستایش چندناصرخسرو کجا پیوسته ای صحبت که دیگر روز نگسستی درختی کی نشاندستی که از بیخش نه برکندی ناصرخسرو بر آنسان که رنگین گل و یاسمین را نشانده ست دهقان بر اطراف بستان ناصرخسرو چو نتوانی نشاندن گوز و خرما نباید بید و سنجد را فکندنناصرخسرو به نام خلاف تو گر گل نشانند سنان جگردوز و خنجر دهد برارزقی بشکنی زود هرچه راست کنی برکنی باز هرچه بنشانیمسعودسعد و زیادت هزار سال باشد تا آن درختها نشانده اند (مجمل التواریخ) پیر گفت دیگران نشاندند ما خوردیم ما بنشانیم دیگران خورند (مرزبان نامه) همه خار می کند و گل می نشاندنظامی آرزو چون نشاند شاخ طمع طلبش بیخ و یافت برگ و بر استخاقانی گل که عیساش طرازد مرغ است نی که ادریس نشاند قلم استخاقانی شاخ کو برکند آن را بستیز منشان گر همه شاخ ارم استخاقانی تخم روح هر کسی را از عالم غیب آوردند و در زمین کالبد نشاندند (کتاب المعارف) مهر پاکان در میان جان نشان دل مده الا به مهر دلخوشانمولوی رنگ رو از حال دل دارد نشان رحمتم کن مهر من در دل نشانمولوی اگر به دست کند باغبان چنین سروی چه جای چشمه که بر چشم هاش بنشاند سعدی تو اندر بوستان باید که پیش سرو ننشینی وگر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم سعدی بر آن خورد آخر که بیخی نشاند کسی برد خرمن که تخمی فشاندسعدی || حبس کردن به زندان کردن (یادداشت مؤلف) توقیف کردن بازداشتن : رای عالی چنان دید که دست وی را از شغل عرض کوتاه کرده او را نشاندند (تاریخ بیهقی ص 331 ) او را به نزدیک ما باید فرستاد تا وی را به قلعت غزنین نشانده آید (تاریخ بیهقی) گفتند نامه ای بود از سلطان مسعود که علی حاجب که امیر را نشانده بود فرمودیم تا بنشاندند و سزای وی به دست او دادند (تاریخ بیهقی ||) عزل کردن فروگرفتن : پدرم آن وقت که احمد را بنشاند چند تن را نام برده بود که بر حسنک قرار گرفت (تاریخ بیهقی ص 372 ) چون از نشاندن بوسهل زوزنی فارغ شد، امیر با خواجه خلوت کرد (تاریخ بیهقی ص 341 ||) مبتلا ساختن؛ به عزا نشاندن به غم نشاندن || به زنی کردن زنی بدکار را فاحشه ای را خاص خود کردن - اندرنشاندن؛ فروبردن غرق کردن : چو آن نامهء شاه یکسر بخواند دو دیده به خون دل اندرنشاندفردوسی شگفت اندر آن مرد جادو بماند دلش را به اندیشه اندرنشاندفردوسی || - جای دادن فروکردن : کسی چنو به جهان دیگری نداده نشان همی به سندان اندرنشاند پیکان را ناصرخسرو - بازنشاندن؛ آرام کردن تخفیف دادن ساکن کردن : مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم سعدی || - خاموش کردن : گفت برو هرچه نه از بهر خدای افروخته ام، تو آن [ شمع ] را بازنشان (تذکره الاولیاء) - برنشاندن؛ بر تخت نشاندن بر تخت جای دادن : به دستور بر نیز گوهر فشاند به کرسی زر پیکرش برنشاند که شاهی دگر برنشاند به تخت کز این دور شد فر و آئین و بخت فردوسی ||- سوار کردن : بزد بوق و کوس و سپه برنشاند بکردار آتش از آنجا براندفردوسی چهار از یلان نیز ایزد گشسب از آن جنگیان برنشاند به اسبفردوسی سپه را سراسر همی برنشاند چنان شد که در دشت جائی نماند فردوسی چون نزدیک رسول رسید برنشاندند او را بر جنیبت خاص (تاریخ بیهقی ص 43 ) و فرخی را برنشاند و روی به امیر نهاد (چهارمقالهء نظامی) - درنشاندن؛ نصب کردن کار گذاشتن ترصیع : بدو داده پرمایه زرین کمر به هر مهره ای درنشانده گهرفردوسی - فرونشاندن؛ رفع کردن تسکین دادن : التجا به سایهء دیواری کردم مترقب که کسی حرّ تموز از من به برد آبی فرونشاند (گلستان) یارب دل شکستهء خاقانی آن تست درد دلش به فیض الهی فرونشانخاقانی تا درد سرم فرونشاند این اشک گلاب سان مرا بسخاقانی|| - ( خاموش کردن خاتمه دادن و از میان بردن : ایمن گردد راهها و شیرین شود آبها و فرونشاند چراغ آشوبها (تاریخ بیهقی ص 312 ||- فروکشیدن رها کردن : خود را درم خرید رضای خدای کن دامن از این خدای فروشان فرونشان خاقانی || - عقب نشاندن دور کردن واپس کشیدن : مگذار شاه دل به در ماتخانه در ز این در که هست درد ز عزلت فرونشان خاقانی (دیوان چ سجادی ص 309 ) - نشاندن کسی را سر جایش؛ او را از جوش و خروش و التهاب انداختن غرور او را تمام کردن باد او فرونشاندن به عربده جوئی و رجزخوانی وی پایان دادن - نشاندن مرغ را؛ تخم زیر مرغ نهادن برآوردن جوجه را - وانشاندن؛ خاموش کردن : پیران ویسه، - (nizhinin (2 - ( سخت به ذوق می دهد باد ز بوستان خبر صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان سعدی ( 1 کیخسرو جوان را.

درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس

اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارت‌های عضو شتاب

مشاهده جزئیات محصول

اشتراک‌گذاری:

با مهر شما، راه هموارتر می‌شود

 

اگر قافیه‌ها بر دل‌ات نشسته‌اند و نغمۀ این ابزار، لبخند به لبت نشانده... بدان که این تلاش، بی‌هیچ چشم‌داشتی رقم خورده؛ اما نسیم حمایت تو، ادامۀ راه را برای ما هموارتر خواهد کرد.

حمایت از ما

بازی ادبی بِیتاس

دانلود بازی ادبی بیتاس

💫 بیتاس، جایی که شعر، بازی و احساس در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.

مشاهده و دانلود

ربات تلگرامی قافیه‌یاب

ربات قافیه‌یاب هم‌صدا، ابزاری کاربردی، رایگان و سریع در زمینه ادبیات فارسی برای جستجوی قافیه در تلگرام.

مشاهده ربات

قافیه‌یاب برای اندروید

با خرید نسخه اندرویدی قافیه‌یاب از کافه‌بازار یا مایکت از این پروژه ادبی حمایت کنید.

خرید از بازار خرید از مایکت

نرم‌افزار فرهنگ عروضی

فرهنگ عروضی هم‌صدا برای اندروید

فرهنگ لغت جامع عروض و قافیه با قابلیت وزن یابی.

گنجور

گنجور مجموعه‌ای ارزشمند از سروده‌ها و سخن‌رانی‌های شاعران پارسی‌گوی است که به صورت رایگان در اختیار همگان قرار گرفته است. برای مشاهده وب‌سایت گنجور اینجا کلیک کنید.

دریای سخن

نرم‌افزار دریای سخن کتابخانه‌ای بزرگ و ارزشمند از اشعار و سخنان شاعران گرانقدر ادب فارسی است که به حضور دوستداران شعر و ادب تقدیم می‌داریم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید