نزار
[نِ]( 1) (ص) پهلوی: نیزار( 2) (ضعیف، محتاج)، در اراک: نزر( 3) (ضعیف، ناتوان) (حاشیهء برهان قاطع چ معین) لاغر (برهان قاطع) (آنندراج) (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (جهانگیری) (از رشیدی) (غیاث اللغات) ضعیف (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آراء) (ناظم الاطباء) (جهانگیری) نحیف (ناظم الاطباء) (دهار) (از منتهی الارب) ضئیل ضارع هزیل (از منتهی الارب) (از دهار) باریک (ناظم الاطباء) منحوف عراصم عرصم عرصام منخوش منهوک عَنْقَش ضُؤَله (از منتهی الارب) نحیل ضاوی هزول (یادداشت مؤلف) تکیده بی گوشت مقابل فربه مقابل چاق مقابل پروار : چون خدمت او کردی او در تو نگه کرد فربه شوی از نعمت او گرچه نزاریفرخی خدای داند کاین پیش تو همی گویم تنم ز شرم همی گردد ای امیر نزارفرخی خزان درآمد و آن برگها بکند و بریخت درخت از این غم چون من نژند گشت و نزار فرخی عذر خود پیش منه زانکه نزاری و نحیف من تو را عاشق از آنم که نحیفی و نزار فرخی بوستان افروز پیش ضیمران چون نزاری پیش روی فربهیمنوچهری کوچک دو کفت مه ز دو دریای بزرگ است بسیار نزار است به از مردم فربهمنوچهری او می خورد به شادی و کام دل دشمن نزار گشته و فرخسته ابوالعباس عباسی این رمه مر گرگ مرگ راست همه پاک آنکش دنبه است و آنکه خشک و نزار است ناصرخسرو ای آنکه کردگار ز بهر تو جفت کرد با جان هوشیارم شخص نزار من ناصرخسرو چون از اینجا جان تو فربه شود تن چه فربه چه نزار اندر زمین ناصرخسرو شراب ممزوج مردمان لاغر و خشک و نزار را زیان دارد (نوروزنامه) عشقت برهء دومادر آمد هرگز نشود نزار و لاغرعمادی شهریاری یک چند بی شبانی حزم تو بوده اند گرگ ستم سمین، برهء عافیت نزارنظامی به که ضعیفی که در این مرغزار آهوی فربه ندود با نزارنظامی بعد سه روز و سه شب کاشتافتند یک ابوبکر نزاری یافتندمولوی به جسد کی شود ضعیف قوی به ورم کی شود نزار سمین؟ (از العراضه ||) باریک لاغر کشیده : دو گوشش چو دو خنجر آبدار بر و یال فربه میانش نزارفردوسی ز هیبت قلم تو عدو به هفت اقلیم به گونهء قلم تو شده ست زار و نزارفرخی هر برگی از او گونهء رخسار نژندی است هر شاخی از او صورت انگشت نزاری است فرخی گوش و پهلو و میان و کتف و جبهه و ساق تیز و فربی و نزار و قوی و پهن و دراز منوچهری سرین و سینهء او سخت فربی میان و گردن او بس نزار استمسعودسعد این مرتبت نیافت که محمود تاج دین از یک بدست کلک بریده سر نزارسوزنی چون تار ریسمان تن او شد نزار و من بسته کجا شوم به یکی تار ریسمان وطواط چون پلنگی شکار خواهد کرد قامت خویشتن نزار کندعمادی شهریاری عصای کلیمند بسیارخوار به ظاهر چنین زردروی و نزارسعدی || ضعیف سست (یادداشت مؤلف) ناتوان (حاشیهء برهان قاطع چ معین) : تنومند بی مغزی و جان نزار همی دود ز آتش کنی خواستارفردوسی پندارد از نواخت هم او یافته ست و بس آنکو گمان برد به خرد باشد او نزارفرخی - سخن نزار؛ سخن سست و ضعیف و نااستوار و نامتقن : ز دایره که تواند نمود پیش و ز پس ز مرغ و خایه نیاید سخن مگر که نزار (از جامع الحکمتین ||) رنجور دردمند : در میان آب و آتش همچنان سرگرم تست این دل زار و نزار و اشکبارانم چو شمع حافظ || گوشتی که در آن چربی نباشد (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : [ از گوشتها ] آنکه نزارتر بود طبیعت خشک بکند (الابنیه عن حقایق الادویه از حاشیهء برهان قاطع چ معین ||) تنک (یادداشت مؤلف) رقیق - بادهء نزار؛ آن باده که مایهء مست کنندهء [ الکل ] آن کم است که کم قوه است (یادداشت مؤلف) : از آن باده که زرد است و نزار است ولیکن نه از عشق نزار است و نه از انده زرد است منوچهری || اندک کم ضعیف : شهان خزانه نهند او خزانه پردازد نه زانکه دستگهش لاغر است و دخل نزار فرخی تا بود مرغزار جود تو سبز امل خلق کی نزار شودمسعودسعد ( 1) - در انجمن آرا و آنندراج به فتح اول [ نَ ]ثبت شده و nizar (3) - nazar - ( مؤلف فرهنگ نظام آرد: با فتح نون غلط مشهور است ( 2.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
