نرم
[نَ] (ص) هندی باستان: نمرا( 1) (مطیع، منقاد)، اوستا: نمره واخش(؟)( 2)، پهلوی: نرم( 3)(نرم، لطیف)، افغانی و بلوچی و وخی: نرم( 4)، کردی: نرم، نرم( 5)، زازا: نمر( 6) جسمی که به هنگام لمس و تماس لطیف و ملایم نماید ضد سخت (حاشیهء برهان قاطع چ معین) جسمی که در لمس ملایم باشد مقابل سخت (فرهنگ نظام) چیزی که در لمس احساس زبری و درشتی از آن نشود املس (ناظم الاطباء) مقابل زبر مقابل خشن : به گاه بسودن چو مار است نرم ولیکن گه زهر دادنش گرمفردوسی همی خورد هر چیز تا گشت سیر فکندند پس جامهء نرم زیرفردوسی چو سنجاب و قاقم چو روباه نرم چهارم سمور است کش موی گرمفردوسی هرهء نرم پیش من بنهاد هم به سان یکی تلی مسکهحکاک دل کند سخت جامهء نرمت خورش خوش برد ز سر شرمتسنائی فکنده مشکین چنبر فراز سیمین ماه نهفته سنگین سندان به زیر نرم حریر شیبانی || صاف صیقلی (ناظم الاطباء) : شرک در امت من پوشیده تر است از رفتن مورچهء خرد در شب سیاه بر سنگ نرم (ابوالفتوح رازی ||) آواز بم و پست و آهسته (ناظم الاطباء) ( تاجرانه پست ملایم مقابل بلند : و رسول ساعتی مناجات بکرد و سخن نرم در گوش علی بگفت (قصص الانبیاء ص 340 عزرائیل بر صورت اعرابی بیامد و بر در حجرهء سید عالم بایستاد، در بزد و آواز نرم درداد (قصص الانبیاء ص 242 ) نخست به رفق و مدارا و سخنهای خوب خشم او ساکن باید کرد و به حکایتهای خنده ناک و بازیهای طرفه و سماع آهسته و آواز نرم مشغول باید کرد (ذخیرهء خوارزمشاهی) چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوحسعدی || ملایم حلیم بردبار (ناظم الاطباء) مهربان سلیم نرمخو : سغد ناحیتی است با نعمتی فراخ و مردمان نرم دین دار (حدودالعالم) او را یزدجرد نرم گفتندی از آنچ سلیم بود (فارسنامهء ابن بلخی ص 22 ) و این یزدجرد را کی پسر بهرام بود از بهر آن یزدجرد نرم گفتندی بر چندانک در یزدجرد جدش درشتی و بدخوئی بود (فارسنامهء ابن بلخی ص 82 ||) شخص حرف شنو و فرمانبردار (فرهنگ نظام ||) ابله گول || باملاطفت لطیف نازک (ناظم الاطباء) عطوف رحیم صاحب رقت : آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشتهء غمزهء خود را به نماز آمده ایحافظ || ملایم محبت آمیز مؤدبانه مقابل درشت : روانت خرد باد و دستور شرم سخن گفتنت چرب و آواز نرمفردوسی بر آخر عیسی عم خود را بفرستاد و از چند گونه نرم و درشت پیغام داد (مجمل التواریخ) نرم دار آواز بر انسان چو انسان زآنکه حق انکرالاصوات خواند اندر نبی صوت الحمیر سنائی و جوابی نرم و لطیف بازراند (کلیله و دمنه) - آواز نرم:خنک آن که آباد دارد جهان بود آشکارای او چون نهان دگر آنکه دارد وی آواز نرم خردمندی و شرم و گفتار گرمفردوسی بفرمودشان تا نوازند گرم نخوانندشان جز به آواز نرمفردوسی همی پروراندت با شهد و نوش جز آواز نرمت نیاید به گوشفردوسی - آوای نرم:کنیزک همی خواستی شیر گرم نهانی ز هر کس به آوای نرمفردوسی چنین گفت قیصر به آوای نرم که ترسنده باشید و با رای و شرمفردوسی خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرمفردوسی که ما را ز گیتی خرد داد و شرم جوانمردی و رای و آوای نرمفردوسی - گفتار نرم:دو لب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم کیانی زبان پر ز گفتار نرمفردوسی زبان کرد گویا و دل کرد گرم بیاراست لب را به گفتار نرمفردوسی هرکه گفتار نرم پیش آرد همه دلها به قید خویش آردمکتبی || ملایم باهنجار مؤدب باادب : هر آنگه که کاریت فرمود شاه در آن وقت هیچ آرزو زو مخواه چو فرهنگی آموزیش نرم باش به گفتار با شرم و آزرم باشاسدی || ملایم ملاطفت آمیز به دور از خشونت دوستانه مقابل درشت : به استا و زند اندرون زردهشت بگفته ست و بنمود نرم و درشتفردوسی و بهرام رسولان فرستاد و نرم و درشت پیغام داد (فارسنامهء ابن بلخی ص 98 ) گفته های اولیا نرم و درشت تن مپوشان زآنکه دینت راست پشت مولوی || خوش پسندیده مطبوع : رفت بر جانب خراسان پس از آن حال ها گذشت بر این خواجه نرم و درشت (تاریخ بیهقی ص 105 ||) سلیس روان : حجت را شعر به تأیید او نرم و مزین چو خز ادکن است ناصرخسرو - نرم رفتن (رفتن نرم)؛ خرامیدن : از او رفتن نرم و از گور تک ز پرنده پرواز و زو تاختن فردوسی || لطیف رقیق مقابل کثیف و متکاثف و سخت : گرد این گنبد گردنده چه چیز است محیط نرم چون باد و یا سخت چو خاک و حجر است ناصرخسرو || مایع آبکی (یادداشت مؤلف) : و اگر از پس روز نوبت اندر گرمابهء معتدل شود سود دارد و خلط نرم و پخته شود (ذخیرهء خوارزمشاهی ||) روان لینت دار مقابل یبس : و اگر طبع نرم باشد و حاجت باشد بدانکه بازگیرند اندر کشکاب مورد دانه فرمایند پخت (ذخیرهء خوارزمشاهی) و طبع نرم داشتن سود دارد (ذخیرهء خوارزمشاهی ||) معتدل ملایم مقابل تند و شدید - آتش نرم؛ آتش ملایم کم شعله : همه را یک شبانروز اندر آب باران تر کنند پس به آتش نرم پزند تا یک نیمهء آب برود (ذخیرهء خوارزمشاهی) و اندر پاتیلهء سنگین نهند و اندکی گلاب برچکانند و سر بپوشند و بر سر آتش نرم نهند (ذخیرهء خوارزمشاهی) و به آتش نرم بجوشانند تا به قوام عسل شود (ذخیرهء خوارزمشاهی) - باد نرم؛ نسیم : همی گویند کاین کهسارهای عالی محکم نرستستند در عالم ز باد نرم و بارانها ناصرخسرو - باران نرم؛ باران ملایم بارانی با دانه های ریز : نرم باران به زراعت دهد آب چو رسد سیل شود کشت خرابجامی - تب نرم؛ تب ملایم : تبی نرم باشد چون تب های بلغمی (ذخیرهء خوارزمشاهی) و تن لاغر و کاهش کردن آغاز کند و تب نرم لازم گردد و رخساره سرخ شود، بباید دانست که بیمار اندر سل افتاد (ذخیرهء خوارزمشاهی ||) باطراوت تر و تازه : بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم زمین خشک و سرد و هوا نرم و گرم فردوسی || کم قوه (یادداشت مؤلف) رقیق - شراب نرم؛ شراب کم نشأه : و طعام ها و شراب های نرم و اسفیدباها و ترشی های معتدل باید خورد (ذخیرهء خوارزمشاهی) و اگر درد عظیم باشد با شرابهای نرم که درد را بنشاند بیامیزد چون شیر تازهء گرم کرده و چون شراب بنفشه (ذخیرهء خوارزمشاهی ||) کم تأثیر (یادداشت مؤلف) : و آنجا که طبیب اندر اول مسهل صواب نبیند، حقنهء نرم اولی تر باشد (ذخیرهء خوارزمشاهی) و اگر مسهل دادن نخواهند حقنهء نرم کنند (ذخیرهء خوارزمشاهی ||) مقابل سفت و سخت : پده، درختی است که هیزم را شاید نه سخت و نه نرم (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) همچنان لاد است پیش تیغ تو پولاد نرم پیش تیغ دشمنانت سخت چون پولاد لاد قطران دو نرم و بلند و بیقرارند دو پست و خموش و سخت محکم ناصرخسرو || تر و تازه مقابل خشک : بکن مغز بادام و بریان و گرم پنیر کهن ساز با نان نرمفردوسی بدان میزبان گفت شیر آر گرم همان گر بیابی یکی نان نرمفردوسی || نرمه ریزه -امثال: آسیا باش درشت بستان نرم بازده || کنایه از گوشت و رگ -درشت و نرم؛ استخوان و گوشت : روزی چند در این جنه المأوی مقر و مثوی سازیم تا این درشت و نرم از پوست و چرم چگونه بیرون آید (مقامات حمیدی ||) مهره دار || ناتمام نارسیده (ناظم الاطباء (||) ق) سست شل مقابل کشیده و محکم : عنان تکاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرمفردوسی سواران عنانها کشیدند نرم نکردند از آن پس کسی اسب گرمفردوسی || آهسته یواش ملایم به رفق و ملاطفت به آهستگی به نرمی به ملایمت : باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت دزدانند و آمد پای پشرودکی چو تاریک شد میزبان رفت نرم یکی مرغ بریان بیاورد گرمفردوسی به انگشت از آن سیب برداشتش بدان دوکدان نرم بگذاشتشفردوسی فرودآمد از اسب و او را چو باد بی آزار و نرم از بر زین نهادفردوسی زآن همی نالد کز درد شکم باالم است سر او نه به کنار و شکمش نرم بخار منوچهری گر تو را باید که مجروح جفا بهتر کنی مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا ناصرخسرو و چون به زمین بازآید اگر دستی نرم بر وی نهند درد آن با پوست باز کردن برابر باشد (کلیله و دمنه) می روی نرم تر بنه گامت تا مبادا که بشکنی جامتاوحدی کنون که تابش خورشید گرم کرده تنش دویده خواب و دو چشمش گرفته نرم به بر شیبانی || یواش همساً آهسته مقابل بلند و رسا : و این دبیر پیش وی نشسته و نامه ای می نوشت و فضل املاء همی کرد و سخن نرم همی گفت، یکی سخن بگفت دبیر نشنید آن سخن (تاریخ برامکه) - نرم خواندن؛ مخافته (ترجمان القرآن) یواش گفتن : چون وی [ ابوبکر ] به شب نماز کردی قرآن نرم خواندی و بلند گویند اگرچه قرائت نرم خوانند در مواضعی که نرم باید « بسم الله » چون عمر نماز کردی بلند خواندی (هجویری) و در نماز خواندن (کتاب النقض ص 463 ||) به لطف لطیف لطیفانه نازکانه - نرم خندیدن؛ ابتسام اهناف کتکته و هو دون القهقهه (از منتهی الارب) : از ترازو گِل او همی دزدید مرد بقال نرم می خندیدسنائی اهناف؛ نرم خندیدن فوق تبسم مانند خندهء فسوس کننده (منتهی الارب ||) تاجرانه دودانگ یواش : ساقیا ساتگینی اندرده مطربا رود نرم و خوش بنوازفرخی (|| صوت) تأمل کن! ملایم! یواش! شتاب مکن! تندی مکن : بدو گفت نرم ای برادر چه بود غمی هست کآن را نشاید شنودفردوسی بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم زمین خشک و سرد و هوا نرم و گرم فردوسی بدو گفت نرم ای جهان دیده پیر منه زهر برنده در جام namra (2) - namra-vaxsh(ه) (3) - narm (4) - narm (5) - narm, nerm (6) - - ( شیرفردوسی ( 1 nemr.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
