نبرد
[نَ بَ]( 1) (اِ)( 2) کارزار (فرهنگ اسدی) جنگ جدال قتال (غیاث اللغات) بمعنی کوشش و جنگ و جدال و رزم و کارزار باشد، چه نبردگاه جنگ گاه را گویند (برهان قاطع) رزم و جنگ کردن است میان دو تن از آدمی و غیره (فرهنگ خطی) ناورد آورد جنگ میان دو تن از آدمی و غیره (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) بمعنی رزم و کارزار و به یکدیگر پیچیدن است، و در اصل نورد بوده، و نوردیدن مصدر پیچیدن است و باء و واو به یکدیگر تبدیل می یابد (آنندراج) (انجمن آرا) محاربه و جدال مابین دو سپاه (لغات فرهنگستان) مبدل نورد است کارزار (فرهنگ نظام) جنگ (جهانگیری) جنگ جدال پیکار رزم کارزار ستیزگی منازعه مجادله (ناظم الاطباء) حرب ناورد وغا نورد محاربه نزاع آورد پرخاش فرخاش هیجا قتال : ببینی کنون تیغ مردان مرد کز این پس به یادت نیاید نبردفردوسی یکی مرغ پرورده ام خاک خورد ز گیتی مرا نیست با کس نبردفردوسی مرا با شما نیست جنگ و نبرد نباید به من هیچ دل رنجه کردفردوسی اندر مَیَزْد با خرد و دانش وَاندر نبرد با هنر بازوفرخی اگر بر سر مرد زد در نبرد سر و قامتش با زمین پخچ کردعنصری به هند و به روم و به چین از نبرد بکرد آن که دستان و رستم نکرداسدی ز گردت مکن دور مردان مرد که باشند ایشان حصار نبرداسدی بر سر لشکر کفار به هنگام نبرد چشم تقدیر به شمشیر علی بود قریر ناصرخسرو گردون نبرد ساخت به خونریز با دلم در دیده خون دل ز نشان نبرد ماندخاقانی چون کنی از نطع خاک رقعهء شطرنج رزم از پس گرد نبرد چرخ شود خاکسار خاقانی هرگه فیلان در نبرد آمدندی لشکر اسلام به زخم تیر و زوبین حلقوم و خرطوم همه میدریدند (ترجمهء تاریخ یمینی ص 351 ) خیر نبیند شخص مرگ که در نبرد فنا سخت استوار است (ترجمهء تاریخ یمینی ص 457 ) ازبرای حفظ یاری و نبرد بر ره ناایمن آید شیرمردمولوی دیدیم که همچو کعبتین است نبرد نامرد ز مرد می برد چه تْوان کرد؟ پوریای ولی || جنگ میان دو تن از آدمی و غیره (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی) رزم و جنگ کردن است، بین دو تن (فرهنگ خطی) : ابرهه ملک یمن بگرفت و ملک حبشه ارباط را به پادشاهی فرستاد ابرهه گفت حرب کنیم هر دو به نبرد و هرکه چیره گردد پادشاهی او را باشد (مجمل التواریخ) وگر زو تواناتری در نبرد نه مردی است با ناتوان زور کردسعدی - در نبرد بودن؛ جنگیدن در جنگ و منازعه و کشمکش بودن : با لشکر هجر تو همه سال زُامّید وصال در نبردم سوزنی (از جهانگیری) چرا ما با تو ای معشوق طناز به صلحیم و تو با ما در نبردی؟سعدی نگر تا نداری به بازی جهان نه برگردی از نیک پی همرهان همان نیکیت باید آغاز کرد چو با نیکنامان بُوی در نبردفردوسی - نبرد جستن با کسی؛ به جنگ او آمدن : هر آنکس که با تو بجوید نبرد سراسر برآور سرانْشان به گردفردوسی از آن انجمن کس ندارم به مرد کجا جست یارند با من نبرد؟فردوسی هر آنکس که با آب دریا نبرد بجوید، نباشد خردمند مردفردوسی - نبرد ساختن؛ جنگیدن عزم جنگ کردن : گردون نبرد ساخت به خونریز با دلم در دیده خون دل ز نشان نبرد ماندخاقانی - ننگ و نبرد:برفت آن گرامی سه آزاده مرد سخن گفت هر یک ز ننگ و نبردفردوسی به دستور گفت ای گرانمایه مرد فرازآمد آن روز ننگ و نبردفردوسی - هم نبرد؛ دو تن که از اقران یکدیگر باشند و با یکدیگر نبرد کنند (انجمن آرا) (آنندراج) طرف مقابل در جنگ : بجز پیلتن رستم شیرمرد ندارم به گیتی کسی هم نبردفردوسی اگر هم نبردش بود ژنده پیل برافشان تو بر تارک پیل نیلفردوسی گرم ژرف دریا بود هم نبرد ز دریا برآرم به شمشیر گردنظامی از این پس که بر هم نبردان زنیم در همت نیکمردان زنیمنظامی در این هم نبردی چو روباه و گرگ تو سرکوچک آئی و من سربزرگنظامی || ستیزگی : شاه آن خون از پی شهوت نکرد تو رها کن بدگمانی و نبردمولوی || جادو افسون سحر (یادداشت مؤلف) : دیو و غول و ساحر از سحر و نبرد انبیا را در نظرْشان زشت کردمولوی بر تو سرگین را فسونش شهد کرد شهد را خون چون کند وقت نبرد؟مولوی || مسابقه (یادداشت مؤلف): المناضله و النضال؛ با یکدیگر تیر انداختن به نبرد (تاج المصادر بیهقی (||) ص) شجاع دلیر دلاور (برهان قاطع) دلاور دلیر بهادر (ناظم الاطباء) به نیز ضبط کرده است ( 2) - = نورد، « ب» این معنی نبرده و نبردی است (حاشیهء معین بر برهان قاطع) ( 1) - ناظم الاطباء به ضم مبارزه کردن) (از حاشیهء برهان قاطع چ معین) =) t + ni para جنگ، نزاع)، ایرانی باستان )nipart قیاس کنید با آورد، پهلوی.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
