ن
[نَ] (پیشوند)( 1) حرف نفی باشد و در اول فعل و مصدر آید: نرفت، نمیکند، نخواهد رفت، ندیدن، ننوشتن در اول فعل: مرا بسود و فروریخت هر چه دندان بود نبود دندان، لابل چراغ تابان بودرودکی هنر نزد ایرانیان است و بس ندارند شیر ژیان را بکسفردوسی هر که او نفس خویش نشناسد نفس دیگر کسی چه بشناسدسنائی به شمعش بر بسی پروانه بینی ز نازش سوی کس پروا نبینی نظامی (خسرو و شیرین ص 51 ) بجد و جهد، چو کاری نمیرود از پیش بکردگار رها کرده به مصالح خویشحافظ حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را حافظ در اول مصدر: عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن حافظ شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی وحشی در بعض لهجه ها علامت نفی به کسر نون است و در تداول عوام گاهی برای نهی مستعمل است: نرو، نکن، نگیر، بجای: مرو، مکن، مگیر( 2 ||) و گاه برای نهی است چون در اول امر درآید، به شرط آنکه در آخر نیز یاء خطاب آید (یادداشت مؤلف): در این ره گرم رو می باش، لیک از روی نادانی مگر نندیشیا هرگز، که این ره را کران بینی سنائی امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار تا نروی که به پنجاه راضی شوند (باب چهارم گلستان) به خدائی که توئی بندهء بگزیدهء او که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی حافظ || مؤلف آنندراج نوشته است: و از شأن اوست که گاهی بجای میم نهی نیز مستعمل شود، چون: نباید و نماند، به معنی مبادا و مماناد، و خواجه نظامی در فرستادن سکندر ارسطاطالیس را با روشنک به شهر یونان [ گوید ] : چنان بینم از رای روشن صواب که چون میکنم گرد گیتی شتاب زر و زیور خود فرستم بروم که هست استواری در آن مرز و بوم نباید که ما را شود کار سست سبو ناید از آب هر دم درست بداندیش گیرد سر تخت ما به تاراج دشمن شود رخت ما و در تظلم نمودن مصریان به حضرت سکندر از دست زنگیان: شه دادگر داور دین پناه چو دانست کاورد زنگی سپاه هراسان شد از لشکر بی قیاس نباید که دانا بود بی هراس و در مصاف کردن با لشکر زنگیان، مثنوی: چنان به که با او مدارا کنید بیائید عذر آشکارا کنید نباید که آن آتش آید بتاب که ننشیند آنگه به دریای آب و در جای دیگر فرموده: سکندر شه هفت کشور نماند نماند کسی چون سکندر نماند (آنندراج، حرف ن (||) پسوند) حرف مصدر، و آن نونی است مفرد که در اواخر « ت» و گاهی « د» افعال، معنی مصدر آرد، چنانک: آمدن و رفتن (المعجم ص 177 ) علامت مصدر است که گاهی پیش از آن باشد: مکن کار بد گوهران را بلند که پروردن گرگت آرد گزند از این بیش گفتن نباشد پسند که نقش جهان نیست بی نقشبندنظامی پروانه ز من شمع ز من گل ز من آموخت افروختن و سوختن و جامه دریدن ||؟ ین (نسبت) است: ریخن = ریخان و ساکن در ،« نی » و « نه » 1) - نون مفتوح و مکسور هر دو در اول کلمه به معنی لای نفی است (در عربی) همچو ) ( ریغن = ریغان( 3 و به « شبان » و « روزان » و به معنی جمع همچو « خیزان » و « افتان » کلمه چون الف بر آن درآورند به معنی فاعل تواند بود همچون و « گفتن » و همچنین افادهء معنی مصدری نیز کند هرگاه بعد از تای قرشت و دال ابجد باشد همچو ،« این » و « آن » معنی اشاره همچو باید » را بیندازند و بهمان معنی باشد (در اینصورت آن را مصدر مرخم نامند چنانک در « ن» و گاه ،« شنیدن » و « آمدن » و « رفتن » آمد و » و « داد و ستد » و « گفت و شنید » لیکن وقتی که با کلمهء دیگر که ضد او باشد استعمال شود همچو ،(« شاید گفت » و « رفت در اینصورت افادهء مصدر میکند (برهان قاطع چ معین ج 1 ص کو- کز) ( 2) - مؤلف آنندراج آرد: قال الشارح و اعلم انّ ،« رفت النون المفتوحه حرف نفی تدخل اول کلمه و اذا قصد به نفی الحکم تکتب متصلا نحو: نبرید و نبرد و الاّ تکتب بالهاء نحو: زید والفرق بینه و بین السابق انه یقصد بالاول نفی التوصیف و بهذا یقصد « نا » آمد نه عمرو، و قد تلحق بآخر هذه النون الف و یقال توصیف النفی و لهذا یجعل اسماء المصادر صفات بحیث تدخلها الیاء المصدریه : بود مرده هر کس که نادان بود که نادانشی مردن « است » بحذف الالف [کذا] من لفظ « نیست » جان بود و قد تلحق بآخر هذه النون یاء و هی تکسر: نی و قد تلحق بآخره رابطه نحو 3) - صاحب آنندراج آرد: و افادهء معنی نسبت نیز کند، چون: درزن به معنی سوزن، و جوشن بجیم ) ( (آنندراج چ 1 ص 4252 تازی و واو مجهول، زره، و جوشن به معنی حلقه است و توسن بفتح فوقانی اسب و استر سرکش، ظاهراً صحیح به واو مجهول و شین معجمه است که به کثرت استعمال مهمله شده، چه توش قوت و توانائی را گویند و ریخن و ریمن آنکه خویشتن را بریخ و ریم آلوده دارد، و به معنی محیل و مکار مخفف اهریمن: دلیر و خردمند و بیدار باش بپاس اندرون سخت هشیار باش که ایرانیان مردم ریمنند همی ناگهان بر طلایه زنند اسدالحکماء یکی آلوده ای باشد که شهری را بیالاید چو از گاوان یکی باشد که گاوان را کند ریخن رودکی در طاعت بی طاقت و بی توش چرائی ای گاه ستمکاری باطاقت و باتوش ناصرخسرو چو بشکست زنجیر بی توش گشت بیفتاد از آن درد بیهوش گشت شیوای طوس کار ما کرده ست درهم چون زره جوشن مشکین پر از جوش شما حکیم سنائی مایهء قهر است و عز، ناوک دلدوز او دایهء کفر است و دین، جوشن پرجوش او حکیم سنائی چون موی خوک ( درزن ترسا بود، چرا تار ردای روح بدرزن درآورم خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 247 ن ساکن زائدی است که در تلفظ به آخر اسم آید و نوشته نشود: کتابٍ (در تلفظ: کتابِنْ) « نون » (ع حرف) علامت تنوین است، و آن تنوین به الف بدل و تلفظ و نوشته شود: عمداً (که هم عمدن تلفظ می شود و هم عمدا): رخسار « ن» (المنجد) و گاه در فارسی روز پرده بعمدا برافگند راز دل زمانه به صحرا برافگندخاقانی بگذشت و نظر نکرد با من در پای کشان ز کبر دامن بسیار کسا درآید: « ی» که جان شیرین در پای تو ریزد اولا منسعدی (ترجیعات ||): نون وقایه یا عماد و آن قبل از ضمیر متصل متکلم ضمیر متکلم حفظ میکند: کتبنی این نون به آخر « ی» جائنی اننی ضربنی نون وقایه، آخر فعل را از بناء بر فتح در موقع اتصال به المنجد) (اقرب ) « ی» و « ن» و « من » متکلم ملحق میشود: مِنّی، که مرکب است از « ی» حرف هم که مبنی است، هنگام اتصال آن به ضربنَ یضربنَ » : الموارد (||) ضمیر) نَ علامت تأنیث است و خفیف مفتوح آن بصورت ضمیر مرفوع متصل به آخر فعل آید المنجد) (اقرب الموارد ||) نون ) « غلامکنّ منهنّ ضربهنّ » : و مشدّد مفتوح آن به آخر ضمیرها آید، دلالت جمع مؤنث را « اضربنَ یا به آخر ضمیر مؤنث مخاطب: « یضربانِ تضربانِ » : زائده و آن بر دو قسم است: الف: به آخر فعل مضارع با ضمیر تثنیه ملحق میشود و این نون در مورد افادهء مثنی مکسور است و در سایر موارد مفتوح ب: به آخر اسم « یضربونَ تضربونَ » : یا جمع مذکر « تضربینَ » مثنی اضافه میشود بصورت نون مکسور: زیدانِ، و به آخر اسم جمع مذکر بصورت مفتوح: زیدونَ (المنجد (||) حرف) علامت 12 ) و دیگری نون تأکید / قرآن 32 ) « لیکوناً من الصاغرین » : تأکید و آن بر دو گونه است: یکی نون تأکید خفیفهء ساکنه، مانند 14 ) و این هر دو گونه به فعل اختصاص دارد، بدین شرح: نون تأکید در آخر فعل / قرآن 42 ) « و لاتحسبنّ الله غافلا » : ثقیلهء مفتوحه قسم بر سر آن درآید تأکیدش واجب است: « ل» ماضی هرگز نمی آید، و تأکید فعل امر مطلقاً جایز است اما فعل مضارع، چنانچه المنجد) رسم الخط: مقدار سر نون دو نقطه است و باید که هر دو ) « والله لاضربن زیدا » 21 ) و / قرآن 57 ) « تالله لاکیدن اصنامکم » طرف او متساوی باشد در ارتفاع، امّا آخر اندکی باریک تر باید (نفائس الفنون ص 11 ||) خمیدگی قامت و گردی صورت و خم ابرو و هلال و ماه نو را بدان تشبیه کنند: گر بگمانی ز بدیهای او قامت چون نون منت بس گواش ناصرخسرو نسرین زنخ صنم چکنم اکنون کز عارضین چو نونی زرّینمناصرخسرو یا ز انده و غم الفی سیمین ایدون چنین چو نونی زرّینمناصرخسرو چون نون و چون الف است او به ابرو و بالا وزو شده الف قد من خمیده چو نون رشید وطواط دوات زرِّ قرص خور که بود او را علاقهء شب دو حرف مانده « من » مشبه به است تنگی را: از « ن» برفت و نون سیمین ماند از او بر تختهء مینا شهاب الدین مؤید نسفی || و شکل تنوین را مشابه دهان تنگ معشوق دانسته « نون » و گیتی بکار من چون چشم میم و حلقهء نون کرده عرصه تنگ حسین صبا || و اند : دهان تنگ تو گویی که نون تنوین است که در حدیث درآید و لیک پیدا نیست سعدی.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
