میلان
[مَ یَ] (ع مص) میل. ممال. ممیل. تمیال. (ناظم الاطباء). میل. خمیدن. (یادداشت مؤلف). خمیدن. || مایل شدن. (آنندراج). میل کردن. تمایل. متمایل شدن. میل کردن. خواهانی : فرما چون بر در شهر نزول کرد از میلان آن قوم به جانب سلطانشاه... (تاریخ جهانگشای جوینی).
گفت چون می دید میلان شان به وی
گرطرب امشب نخواهم کرد کی؟.مولوی.
چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم
مرد احول گردد از میلان و خشم.مولوی.
- میلان داشتن؛ مایل بودن. تمایل داشتن. (یادداشت لغت نامه).
- میلان کردن؛ تمایل یافتن. متمایل شدن. (یادداشت لغت نامه): کرز؛ میلان کردن به سوی کسی. (منتهی الارب).
|| از راه چمیدن. (آنندراج). چسبیدن. (تاج المصادر بیهقی). چسفیدن. گراییدن. بچسبیدن. (المصادر زوزنی). || جور کردن. (آنندراج). || (اِ) میلاو. شاگرد. (آنندراج) (انجمن آرا). اما در این معنی ظاهراً دگرگون شدهء میلاو باشد.
گفت چون می دید میلان شان به وی
گرطرب امشب نخواهم کرد کی؟.مولوی.
چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم
مرد احول گردد از میلان و خشم.مولوی.
- میلان داشتن؛ مایل بودن. تمایل داشتن. (یادداشت لغت نامه).
- میلان کردن؛ تمایل یافتن. متمایل شدن. (یادداشت لغت نامه): کرز؛ میلان کردن به سوی کسی. (منتهی الارب).
|| از راه چمیدن. (آنندراج). چسبیدن. (تاج المصادر بیهقی). چسفیدن. گراییدن. بچسبیدن. (المصادر زوزنی). || جور کردن. (آنندراج). || (اِ) میلاو. شاگرد. (آنندراج) (انجمن آرا). اما در این معنی ظاهراً دگرگون شدهء میلاو باشد.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
