ربض
[رَ بَ] (ع اِ) روده یا هرچه در شکم است سوی دل (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) امعاء (اقرب الموارد) امعاء بطن (بحر الجواهر ||) جای باش گوسپندان (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) آغل خوابگاه گوسپندان (یادداشت مرحوم دهخدا ||) رسن پالان یا رسن پایین پالان که بجانب زمین است نه رسن بالایین پالان (منتهی الارب) (آنندراج) (از مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) رسن پالان (از اقرب الموارد ||) زن مرد (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) زن (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (از مهذب الاسماء) زن باشوی (دهار) زوجه (اقرب الموارد ||) مادر || خواهر (ناظم الاطباء ||) هرچه بسوی مرد جای گیرد و مرد بدان آسایش یابد از اهل و مال و خانه و جز آن ج، اَرباض (منتهی الارب) (آنندراج) (از غیاث اللغات) (از منتخب اللغات) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء ||) قوت انسان از شیر که بسنده و رسنده باشد || کرانهء چیزی || کمربند مانند تنگ پالان که در هر دو تهیگاه ناقه انداخته از هر دو سر نیش بگذارند (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء ||) جای پای (بحر الجواهر ||) کاخ || محل سکونت قوم در اطراف شهر (از اقرب الموارد ||) دیوار گرد شهر (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) دیوار شهرپناه (غیاث اللغات) سور (نصاب الصبیان) باروی شهر (مهذب الاسماء) (دهار) (از اقرب الموارد) : مردمان شهر بخارا از احمدبن خالد که امیر بخارا بود درخواست کردند که شهر ما را ربضی میباید تا شب دروازه ها بربندیم و از دزدان و راهزنان ایمن باشیم (تاریخ بخارای نرشخی ||) گرداگرد قلعه (غیاث اللغات) حول و حوش شهر را گویند بنابراین ارباض بسیار است چونکه هر شهری حول و حوشی دارد و برخی با اضافه بکلمه دیگر حکم علم را پیدا کرده (از معجم البلدان) گرداگرد شهر (مهذب الاسماء) آنچه در اطراف شهر هست از خانه ها و مسکنها (از اقرب الموارد) بگمان من گشادگی میان دو باره و سور است که بر گرد شهری کشیده باشند و در آن گشادگی گاه خانه ها و دکانها و غیره نیز باشند و این از ترس غارتست و هنوز هم این عادت در مرگ هر شاهی جاری است که بجای ایمن تر نقل کنند (یادداشت مرحوم دهخدا) : سیستان، قصبهء او را زرنگ خوانند و شهر او را پنج در است از آهن و ربض او باره دارد و او را سیزده در است (حدود العالم) هری، شهری بزرگ است و شهرستان وی سخت استوار است و او را قهنذر است و ربض است (حدود العالم) و او را [ بلخ را ] شهرستانی است با بارهء محکم و اندر ربض او بازارهای بسیار است (حدود العالم) سمرقند شهری بزرگ است و آبادان است و او را شهرستان است و قهنذر است و ربض است (حدود العالم) کاخها بینم پرداخته از محتشمان همه یکسر ز ربض برده به شارستان باز فرخی کسهای خویش را به ویرانی نواحی و غارت فرمان داد بر هر جا که بتوانست ربض خراب می کرد (تاریخ سیستان) مردمان ربض با مردمان شارستان یکی شدند (تاریخ سیستان) مردمان شهر همه بنزدیک محمود شدند و قصد گشادن حصار کرد و ربض بیرونی از حصار طاق بستدند و قصد ربض میان کردند امیر خلف عجز خویش بدانست (تاریخ سیستان) و بیرون از شهرستان ربض کرد و آن ربض را چهار در کرد (مجمل التواریخ و القصص) مردم خواستند در شهر بخارا ربض زنند و کدوارهء ربض از خشت پخته می بایست کدوارهء حصار را و برجهای او که از خشت پخته بود باز کردند و به ربض شهر بخارا خرج کردند (تاریخ بخارای نرشخی ص 31 ) و ربضی بوده است او را مثل ربض شهر بخارا (تاریخ بخارا ص 20 ) از حشمت تو بی ربض و خندق و سلاح سدّ سکندر است بخارا ز محکمیسوزنی ای بارگاه تو افق آفتاب عدل ای آستان تو ربض استوار ملکانوری در شهر اندرشد و دروب چهارگانهء شهر فروبست، چه، هنوز در ربض شهر بردسیر هیچ عمارت نبود و در ایام دولت سلجوقیان ربض شهر بردسیر عمارت یافت (تاریخ سلاجقهء محمد بن ابراهیم) و در میان هر دروازه سرایی بود برای نواب شهر و چون کشتزارهای بیرون شهر تمام می شد به ربض می رسید و در ربض هم بناها و بازارها بود (از احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 126 ) و ربض آن [ بخارا ] هشت دروازه دارد (از احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 128 ) و وادی سغد ربض سمرقند را چون ( خندقی بود و دورهء دیوار ربض نزدیک به دو فرسنگ بود (از احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 129.
درگاه به پرداخت ملت برای ووکامرس
اتصال فروشگاه شما به شبکه به پرداخت ملت برای پرداخت آنلاین سریع و مطمئن با تمامی کارتهای عضو شتاب
مشاهده جزئیات محصول
