حریق
[حَ] (ع اِ) آتش سوز. (ربنجنی).آتشْسوزان. (دهار) (ترجمان عادل بن علی) :
یار بادت توفیق روزبهی با تو رفیق
دوستت(1) باد حریق دشمنت غیشه و نال.
رودکی.
|| سوزش. || سوختهء به آتش. ج، حَرقی. سوخته شده. سوخته. || آتش سوزان. سوزنده. || آتش زبانه کشنده. (غیاث). شعله. اشتعال آتش. || آتش جهنم. || آواز دندان که برهم سایند.
- حریق جنگ؛ آتش جنگ.
- حریق زده؛ کسی که دارائی خویش در آتش سوزی از دست داده باشد.
(1) - ن ل: دولتت.
یار بادت توفیق روزبهی با تو رفیق
دوستت(1) باد حریق دشمنت غیشه و نال.
رودکی.
|| سوزش. || سوختهء به آتش. ج، حَرقی. سوخته شده. سوخته. || آتش سوزان. سوزنده. || آتش زبانه کشنده. (غیاث). شعله. اشتعال آتش. || آتش جهنم. || آواز دندان که برهم سایند.
- حریق جنگ؛ آتش جنگ.
- حریق زده؛ کسی که دارائی خویش در آتش سوزی از دست داده باشد.
(1) - ن ل: دولتت.