جستجوی واژه در لغتنامه دهخدا
جستجوی معنی واژه پک: (تعداد کل: 4)
پک
[پَ] (اِ) غوک. وزغ. چغز. قرباغه. بزغ. مکل. (اوبهی). قاس. غنجموش. ضفدع :
ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برون
مانند آن کسی که مر او را کنی خَبَک
تا کی همی درآئی و گردم همی دوی
حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک.
دقیقی یا لبیبی (از لغت نامهء اسدی).
|| رعنائی...
ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برون
مانند آن کسی که مر او را کنی خَبَک
تا کی همی درآئی و گردم همی دوی
حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک.
دقیقی یا لبیبی (از لغت نامهء اسدی).
|| رعنائی...
پک
[پُ] (اِ) هر چیز گندهء ناهموار و ناتراشیده را گویند و مرادف لک باشد چنانکه گویند لک و پک. (برهان قاطع) :
ای شوربخت مدبر معلول شوم پی
وی ترش روی ناخوش مکروه لک و پک.
پوربهای جامی.
|| جامهء سخت و درشت :
در آن بارگه گفت پک پیش شاخ
میانهای دندانش از گو فراخ.
نظام...
ای شوربخت مدبر معلول شوم پی
وی ترش روی ناخوش مکروه لک و پک.
پوربهای جامی.
|| جامهء سخت و درشت :
در آن بارگه گفت پک پیش شاخ
میانهای دندانش از گو فراخ.
نظام...
پک
[پِک ک] (اِ) بند انگشت دست و انگشت پای را گویند. (برهان قاطع). || (اِ صوت) نقل آواز خندهء ناگهانی که مانع شدن از آن را نیز خواهند: پِکّی زد بخنده، یعنی با آنکه میخواست از خنده خودداری کند و دهان فراهم آورده بود بی اختیار لب های او باز...
پک
[پِ] (اِخ)(1) نام دهستان سن و اُواز از ایالت ورسای. دارای 4603 تن سکنه. و راه آهن از آن میگذرد.
(1) - Pecq.
(1) - Pecq.
