جستجوی واژه در لغتنامه دهخدا
جستجوی معنی واژه سمو: (تعداد کل: 4)
سمو
[سَ] (اِ) ترهء دشتی و آن سبزی باشد که طعام خورند (برهان) (آنندراج) (اوبهی) (فرهنگ رشیدی) : تا سمو سر برآورید از دشت گشت زنگارگون همه لب کشترودکی هر یکی کاردی ز خان برداشت تا برند از سمو طعامک چاشترودکی.
سمو
[سُ مُوو] (ع مص) بلندی و بلند شدن (آنندراج) (مجمل اللغه) بلند گردیدن (منتهی الارب) بلند شدن (المصادر زوزنی) (دهار) (تاج المصادربیهقی) : به ارتفاع درجت و سمور تبت اختصاص یافتند (جهانگشای جوینی).
سمو
[سَ] (ص) بلند (غیاث) (آنندراج).
سمو
[سَ] (اِخ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومهء شهرستان بیرجند دارای 103 تن سکنه آب آن از قنات محصول آنجا ( غلات، میوه جات شغل اهالی زراعت و کرباس بافی و راه آن مالرو است (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9.
